#بركت:
#یادگاری#حضرت زهرا سلام الله علیها#همسایه#
مدینه در عزا و ماتم فرو رفته و همه جا رنگ غم به خود گرفته بود! مرد عرب تعجب كرده بود. تا حال شهری این گونه غم زده ندیده بود!
پس از پرس و جو فهمید چند روز بیشتر نیست كه رسول اكرم به دیدار حق شتافته است .
گویی آب سردی رویش ریخته باشند، سست شد. به درختی تكیه كرد و نشست . او این همه راه آمده بود تا فرستاده خدا را ببیند و سخنی از او بشنود، ولی افسوس ...!
هنگامی كه فكر می كرد او را هرگز نخواهد دید، مثل ابر بهاری می بارید. با اینكه اصلا او را ندیده بود، ولی احساس می كرد محبت شدیدی به او دارد.
سراغ فرزندان پیامبر را گرفت . خانه فاطمه (علیها السلام ) را نشانش دادند. رفت و به منزل بانو رسید.
پس از تسلیت و ابراز همدردی گفت : بانو! چیزی از پیامبر خدا دارید تا به عنوان یادگاری به من بدهید؟!
فاطمه رو به كنیزش كرد و گفت :
آن بسته را كه در پارچه سبزی پیچیده بودم ، بیاور!
كنیز رفت و بعد از مدتی آمد و گفت : آن را نیافتم !
- برو و بیشتر جستجو كن . ارزش آن از ارزش حسن و حسین كمتر نیست !
كنیز پس از جستجوی بیشتر، آن را یافت و خدمت بانو آورد.
مرد عرب می اندیشید: داخل آن چیست ؟! حتما انگشتری ، درهم و دیناری است .
دختر رسول خدا بسته را گرفت و باز كرد و روایتی از پدر بزرگوارش برای مرد عرب خواند:
كسی كه همسایه اش از آزار او در امان نباشد، مؤ من نیست و...
مرد عرب پس از شنیدن نصیحت مكتوب پیامبر، تصمیم گرفت تا آخر عمر به آن عمل كرده و هرگز فراموشش نكند...http://eitaa.com/mtalbdine/289