eitaa logo
محتوای سایت
17 دنبال‌کننده
17 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
قبل از این قضیه صحبت خرید از بازار مطرح شد.پسر آقا گفت که نه من انگشتر میخواهم نه ساعت میخواهم نه چیز دیگری.من هم گفتم حداقل یک حلقه که میگیرید.آقا گفتند چه کار کنم مجتبی گفت که نمی‌خواهم.بعد آقا یک انگشتر عقیق داشت گفتند این انگشتر را یکی برای من هدیه آورده اگر دخترتون قبول می کند من این رو هدیه میدهم به اون.اون به عنوان حلقه هدیه بده به مجتبی.گفتیم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود ۶۰۰ تومان دادیم یک انگشتر سازی تا انگشتر را کوچکش کند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰تومان این شد حلقه داماد.به آقا گفتم توی همه این مسائل احتیاط کردیم دیگر لباس عروس را بسپار دست ما.آقا فرمودند دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم ما داشتیم تو همان ایام عروسی می گرفتیم و یک لباس عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند خلاصه قبل از آن که عروسمان استفاده کند همان شب دخترمان استفاده کرد آقا گفتند من یک فرش ماشینی می دهم شما هم یک فرش و مراسم برگزار شد.برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول کشید.تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند.فقط آقا نتوانسته بودند بیایند.مراسم تا حدود ساعت یک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه دیدیم آقا همین طور بیدار نشسته اند منتظرند که عروس را بیاورند گفتند من اصلا وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروسمان قدم میذاره تو خونه ما تو فامیل ما من هم بدرقه اش کنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم .ما تعجب کردیم فکر نمی کردیم آقا تا اون موقع شب بیدار باشند به خاطر این که عروسش را می خواهند بیاورند.خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند.آقا گفتند که آقای دکتر امشب شام هم نداشتیم من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم شما خوردنی چیزی ندارید یکی از پاسدارها گفت غیر از یک کمی نون چیزی دیگه نداریم آقا فرموده بیاور حالا یک چیزی می خوریم بعد هم که دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقیقه ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خونه، عروس را بدرقه کردند خوش آمد گفتند بعد برگشتیم حالا رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی، این ها از برکت انقلاب اسلامی از برکت خون شهدا است.ایشان دستور دادند حتی از ریز ترین وسایل دفتر چون بیت المال است استفاده نشود.حتی وقتی مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد اجازه ندادند از وسایل دفتر استفاده شود منبع: ۱_همان صفحه ۵۷،۵۸،۵۹،۶۰،۶۱،۶۲ کتاب:گل های باغ خاطره
از آمریکا نمی ترسید این خاطره را بارها نقل کرده ام که در یکی از مجامع بین المللی که نطق خیلی پرشوری در آن جا علیه تسلط قدرت ها و نظام سلطه در دنیا ایراد کردم و آمریکا و شوروی را در حضور بیش از صد هیات نمایندگی و روسای دولت ها، کوبیدم و محکوم کردم، بعد از آن نطق،عده زیادی آمدند تحسین و تصدیق کردند و گفتند: همین سخن شما درست است.یکی از سران کشورها که یک جوان انقلابی بود_ و البته بعدهم او را کشتند_ نزد من آمد و گفت: همه حرف های شما درست است، منتهی من به شما بگویم که به خودتان نگاه نکنید که از آمریکا نمی‌ترسید.همه این هایی که در این جا نشسته اند، از آمریکا می ترسند! بعد سرش را نزدیک من آورد و گفت: من هم از آمریکا می ترسم. منبع: ۱_حدیث ولایت،جلد سوم،صفحه۲۴۴_۲۴۵،صفحه۶۴،کتاب: گل های باغ خاطره
نامه های مردم را به دستم برسانید در مجله ی امید انقلاب، نشریه سپاه پاسداران اسلامی از قول یکی از بستگان رهبری می نویسد: یک روز مقام معظم رهبری به ما فرمودند: این را بدانید؛ نامه هایی که مردم به دستتان می دهند تا برای من بیاورید، این ها امانت نزد شماست که باید بیاورید و به من بدهید.حتی اگر تشخیص دادید که محتوای نامه نامربوط است، باز هم فرقی نمیکند و باید نامه را به دستم برسانید. منبع: ۱_امید انقلاب،۷۹/۹/۱ ۲_خورشید در جبهه،ص۱۴۴ صفحه ۶۶،کتاب:گل های باغ خاطره
خودمان آخر شب تقسیم میکنیم چند سال قبل از انقلاب در شهر قوچان سیل آمده بود و خسارت زیادی به مردم آنجا وارد کرد.کاروان های کمک از شهرهای مختلف از جمله مشهد مقدس به راه افتاد.مقام معظم رهبری به همراه کاروان به قوچان رفتند، اما در قوچان متوجه شدند، کسانی که کمک های مردم را تقسیم می کردند، بیشتر اجناس را به دوستان و آشنایان خود دادند.رهبر عزیز از این کار ناراحت شدند لذا به همراهان خود فرمودند: شما دست نگه دارید! ما بسته هایی را که از مشهد آورده ایم، خودمان آخر شب تقسیم میکنیم.ایشان منتظر ماندند تا دیگران کار خود را انجام دهند و بروند.آن گاه آخرش که همه رفتند، خودشان کمک های مردمی را به خانه های مردم سیل زده بردند و آن ها را به درستی میان مردم تقسیم کردند. منبع: ۱_ روزنامه کیهان،تاریخ۸۱/۴/۹ به نقل از خبرگزاری ایسنا ۲_سیمای رهبری،معاونت آموزشی و نیروی انسانی نهضت صفحه ۶۲،کتاب: گل های باغ خاطره
ورزش، دلیل عدم خستگی حاج آقا رحیمیان درباره ی علاقه شدید رهبر به خانواده شهدا می گوید: در ماه مبارک رمضان،قبل از غروب آفتاب، آقا با خانواده های شهدا دیدار داشتند.این ملاقات بیش از دو ساعت طول کشید.در تمام این مدت، مقام معظم رهبری روی پا ایستاده بودند.با اینکه برنامه های روزانه، آقا را خسته کرده بود و روزی ماه مبارک، آن هم نزدیک غروب،معمولا ضعف در بدن ایجاد میکند، محبت آقا به خانواده های شهدا کم نمیشد و ایشان، ایستاده به درد و دل آنان گوش می دادند.این نوع برخورد،نشان از علاقه ی بسیار شدید آقا به خانواده های شهداست.هم، افطار را مهمان آقا بودند.من در کنار سفره، به معظم له گفتم: شما که این طوری می ایستید و به درد و دل ها گوش می دهید، خسته نمی شوید؟ آقا فرمودند: نه! من چون ورزش میکنم، خسته نمی‌شوم. منبع: ۱_پرتوی از خورشید،علی شیرازی ص ۹۳ صفحه۵۶، کتاب: گل های باغ خاطره
همان محبت و علاقه قبلی یکی از بستگان مقام معظم رهبری تعریف می کرد: یک بار ایشان در زمان ریاست جمهوری به من فرمودند: از همه همسایگانی که در مشهد داشتیم، دعوت کنید به تهران بیایند.من هم همین کار را کردم.حتی ایشان فرموده بودند، خادم مسجد را دعوت کن به تهران بیاید.همسایه ها فکر کرده بودند که ایشان در مقام ریاست جمهوری، کسی را به یاد نمی آورد و با آنها گرم نمی گیرد؛ اما وقتی به تهران آمدند، رفتار رئیس جمهوری در آنان خیلی اثر گذاشت.ایشان با همان محبت و علاقه ی قبلی، با همه برخورد کرد. منبع: ۱_هفته نامه جبهه،اولین شماره نشریه ۲_سیمای رهبری،معاونت آموزش و نیروی انسانی نهضت صفحه ۵۴،کتاب:گل های باغ خاطره
در حفظ بیت المال؛ دقیق و دلسوزند سردار کوثری می گوید: مقام معظم رهبری در مورد حفظ بیت المال بسیار دقیق و دلسوزند.روزی ما برای ساختمان سازی در جنوب، خدمت ایشان رسیدیم و گفتیم: می خواهیم تعدادی خانه آن جا بسازیم که فرماندهان، خانواده هایشان را بیاورند آن جا.چون رفت و آمد مشکل است و به کارشان هم لطمه می زند ایشان نگفتند این پول را بگیرید، بروید.بلکه گفتند: این پول را به طور امانی به شما می دهم، بروید و بسازید؛ بعد که کارها انجام شد، من از راه قانونی اش به شما پول می دهم، که این پول را برگردانید. منبع: ۱_امید انقلاب؛۷۹/۹/۱ ۲_خورشید در جبهه،ص۱۴۴ صفحه ۶۶،۶۷ کتاب:گل های باغ خاطره
امشب اتفاقی رخ می‌دهد حجت السلام و المسلمین نیازی میگوید: در همان شبی که حادثه ی کوی دانشگاه تهران به وقوع پیوست، من نماز مغرب و عشا را پشت سر آقا خواندم.نماز که تمام شد، برای گزارش کارها، خدمت ایشان رسیدم.معظم له فرمودند: من احساس میکنم که امشب اتفاقی رخ می دهد. با خود گفتم: حتما اتفاق های همیشگی است که هر روز در مملکت پیش می آید.روز بعد، متوجه شدیم که حادثه ی تلخ کوی دانشگاه به وجود آمده است.ظاهرا ایشان جزئیات را نمی دانستند؛ لیکن اصل موضوع گویا به ایشان الهام شده بود. منبع: ۱_خورشید در جبهه،ص ۱۴۷ ۲_پرتوی از خورشید،علی شیرازی،ص ۱۴۰ صفحه۵۲،کتاب:گل های باغ خاطره
ازدواج پسر آقا آقای دکتر حداد عادل تعریف می کردند در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که می‌خواهیم برای خواستگاری بیایم منزل شما.خانم ما گفته بود که بچه ما فعلا سال چهارم دبیرستانه و میخواهد کنکور بده.اون خانم گفته بود که حالا نمیشه ما بیایم دختر را ببینیم.خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفی کنید، من نمیدونم چه کسی می‌خواهد بیاید.اون خانم گفته بود من خانم مقام معظم رهبری هستم.خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود ما تا حالا هر کسی آمده بود، رد کردیم، صبر کنید با آقای دکتر صحبت می کنم و بعد شما را خبر میکنم. بعدا تماس گرفتند که ما حرفی نداریم شاید این ها آمدند و نپسندیدند و برای این که دختر هوایی نشود بهتر است هماهنگی کنیم بیاید در دبیرستان بچه را ببینید.بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند و قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان؛ که خانم من هم مدیر دبیرستان هدایت بود، ساعتی را خانم هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود که من با دخترم صحبت میکنم وقتی که صدایش کردند بعد شما او را ببینید،او را دیدند دختر هم رفت سر کلاس، خانم آقا هم رفتند.چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتن و گفتند خانم استخاره کردند خوب نیامده و بعدا گفتم که خداراشکر که دختر ما نفهمید که به روحیه اش لطمه بخورد.یک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند دوباره میخواهید بیاید.خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبی است و نمی‌توانیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است دوباره استخاره کردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهید بیائیم.در آن موقع دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود.آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما و با یک قواره پارچه به عنوان هدیه که عروس را ببیند و گفتگو کنند، آمدند و نشسته صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند از دخترم پرسیدم نظرتان چیست؟ ایشان موافق بودند به او گفتم خوب فکرهایت را بکن بعد از چند روز رفتم پیش آقا، آقا فرمودند داریم خویش و قوم می شویم، گفتم چطور!گفتند این ها آمدند و پسندیدند و در گفتگو به نتیجه رسیده اند، گفتند نظر شما چیست؟ گفتم آقا اختیار ما دست شماست.آقا گفتند نه بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور، وضع زندگی شما وضع مناسبی است ولی وضع ما این جور نیست.و اگر بخواهیم تمام زندگی را بار کنم غیر از کتاب هایم، یک وانت بار میشود، این جا هم دو تا اتاق اندرون داریم و یک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین می آیند و با من دیدار می کنند.من پول ندارم که خانه بخرم.یک خانه اجاره کرده ایم که یک طبقه را مصطفی و یک طبقه را مجتبی زندگی میکند،شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهد عروس رهبر شود یک چیزهایی در ذهنش نباشد.ما یک زندگی این جوری داریم شما این جوری زندگی نکرده اید،نسبتا زندگی خوبی دارید خونه دارید،زندگی دارید حالا بخواهید وارد زندگی این جوری شود مشکله.مجتبی معمم هم نیست میخواهد روحانی شود برود قم درس بخواند زندگی بکند همه را بگو تا بداند.من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد.برگشتیم توی جنوب تهران ایشان هم قبول کرد.برگشتیم و وارد مراحل بعدی شدیم آقا یک خانه ای قبل از ریاست جمهوری شان داشتند توی جنوب تهران ایشان آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن در می آورند.ایشان حقوق بابت رهبری نمی گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند.خلاصه برای مراسم عقد، مهریه و این ها گفتیم کجا برگزار کنیم آقا فرمودند اولا سر مهریه و هر جی اختیار دختر شما باشد همان را مهریه دختر بگذارین ولی من چون برای مردم خطبه عقد می خوانم و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقد نمی خوانم تا حالا هم نخواندم اگر بخواهید می توانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بذارین ولی من عقد را نمی‌توانم بخوانم چون تا حالا برای مردم نخوندم برای عروسم هم نمی‌خوانم برید یک آقای دیگر عقد را بخواند اشکالی هم ندارد از نظر من اشکالی هم ندارد.ما گفتیم نه آقا این که نمیشه ولی حالت من صحبت میکنم با مادرش فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.گفتند.میتونید مراسم عقد را در تالار بگیرید ولی من نمیتوانم شرکت کنم گفتن آقا هر جور شما صلاح میدانید.فرمودند میخواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد می شوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت می کنیم ما نگاه کردیم کلا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمی گیرد ما حتی قوم و خویش های درجه اولمان را نمی‌توانستیم دعوت کنیم گفتم باشد خلاصه تعدادی از اقوام نزدیک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور از غیر فامیل نیز آقا، آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی و آقای ناطق نوری و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند یک رقم غذا نیز درست کردیم. ادامه.....
ادامه...قبل از این قضیه صحبت خرید از بازار مطرح شد.پسر آقا گفت که نه من انگشتر میخواهم نه ساعت میخواهم نه چیز دیگری.من هم گفتم حداقل یک حلقه که میگیرید.آقا گفتند چه کار کنم مجتبی گفت که نمی‌خواهم.بعد آقا یک انگشتر عقیق داشت گفتند این انگشتر را یکی برای من هدیه آورده اگر دخترتون قبول می کند من این رو هدیه میدهم به اون.اون به عنوان حلقه هدیه بده به مجتبی.گفتیم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود ۶۰۰ تومان دادیم یک انگشتر سازی تا انگشتر را کوچکش کند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰تومان این شد حلقه داماد.به آقا گفتم توی همه این مسائل احتیاط کردیم دیگر لباس عروس را بسپار دست ما.آقا فرمودند دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم ما داشتیم تو همان ایام عروسی می گرفتیم و یک لباس عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند خلاصه قبل از آن که عروسمان استفاده کند همان شب دخترمان استفاده کرد آقا گفتند من یک فرش ماشینی می دهم شما هم یک فرش و مراسم برگزار شد.برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول کشید.تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند.فقط آقا نتوانسته بودند بیایند.مراسم تا حدود ساعت یک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه دیدیم آقا همین طور بیدار نشسته اند منتظرند که عروس را بیاورند گفتند من اصلا وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروسمان قدم میذاره تو خونه ما تو فامیل ما من هم بدرقه اش کنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم .ما تعجب کردیم فکر نمی کردیم آقا تا اون موقع شب بیدار باشند به خاطر این که عروسش را می خواهند بیاورند.خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند.آقا گفتند که آقای دکتر امشب شام هم نداشتیم من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم شما خوردنی چیزی ندارید یکی از پاسدارها گفت غیر از یک کمی نون چیزی دیگه نداریم آقا فرموده بیاور حالا یک چیزی می خوریم بعد هم که دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقیقه ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خونه، عروس را بدرقه کردند خوش آمد گفتند بعد برگشتیم حالا رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی، این ها از برکت انقلاب اسلامی از برکت خون شهدا است.ایشان دستور دادند حتی از ریز ترین وسایل دفتر چون بیت المال است استفاده نشود.حتی وقتی مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد اجازه ندادند از وسایل دفتر استفاده شود منبع: ۱_همان ص۱۹۹ صفحه، ۵۷،۵۸،۵۹،۶۰،۶۱،۶۲ کتاب: گل های باغ خاطره
.
ساعت چهار صبح زنش را بیدار کرد شانه هایش را تکان داد و گفت: «ثریا باید هر چه زودتر از اینجا فرار کنیم هر لحظه ممکن است دشمنان اینجا بریزند و ما را بکشند. باید بدون معطلی حرکت کنیم ثریا دست پاچه شد «کجا برویم؟!» - خودمان را به رامسر میرسانیم و از آن جا با هواپیما به عراق پناهنده میشویم. یک ثانیه را هم نباید از دست بدهیم عصر دیروز (یعنی بیست و چهار مرداد ۱۳۳۲) کودتای اول آمریکاییها علیه دکتر مصدق شکست خورده بود و نعمت الله ،نصیری حامل حكم عزل مصدق، دستگیر شده بود. محمدرضا پهلوی که برای در امان ماندن از عواقب شکست کودتا از چند روز قبل در شمال به سر می برد حالا به فکر فرار از ایران افتاده بود. او آن قدر ترسیده بود که یادش رفت زنش را سوار بر هواپیما کند! پس، هواپیما دوباره پایین آمد و ثریا هم سوار شد ثریا آن قدر عجله داشت که خودش را توی هواپیما انداخت و روی اسلحه کمری محمدرضا نشست! منبع: ۱_برگرفته از کاخ تنهایی (خاطرات ثریا اسفندیاری) ، ثریا اسفندیاری، ترجمه امیرهوشنگ کاووسی، ص ۲۲۴. ۲_برگرفته از همان نقل شده در پاورقی