eitaa logo
معراج اندیشه
493 دنبال‌کننده
99 عکس
226 ویدیو
9 فایل
مطالب خیلی ناب ویژه جهاد گران تبیین کاری از قرارگاه معراج استان خوزستان ارتباط با ادمین @ma_malekii
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از دوستان میگوید: من یک موکت خیلی ضخیم منزل مقام معظم رهبری تهیه کردم.ایشان وقتی موکت را دیدند، فرمودند: این موکت را ببرید، همان موکت های نازک برای زندگی ما کافی است. منبع: ۱_همان ۲_مصاحبه مرکز تحقیقات اسلامی سپاه۷۲/۹/۳۰.با رهبر فرزانه از نسل کوثر ص،۱۲۳_۱۲۴ ۳_ پرتو سخن، شماره ی ۱۱۴،به نقل از حجت السلام سید علی اکبر حسینی صفحه۴۳،کتاب: گل های باغ خاطره ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | ایتا
مقام معظم رهبری، در شهر مقدس مشهد خانه ای داشتند، وقتی برای ادامه زندگی از مشهد به تهران آمدند، از برادرشان خواستند که با شخصی برای فروختن خانه صحبت کند. آن شخص پس از بازدید خانه گفت: برای فروختن این خانه، اول باید ظاهر آن را درست کنیم و بعد بفروشیم.اگر ظاهر این خانه را درست نکنیم، به قیمت خوبی فروخته نمیشود.ولی رهبر عزیز ما، مخالف این کار بودند و به آن شخص فرمودند: اگر می‌خواهید خانه مرا بفروشی با همین وضعی که دارد بفروش. لازم نیست ظاهر آن را درست کنی. آن شخص در جواب گفت: وضع ظاهری خانه باید درست شود تا به فروش برسد؛ زیرا هیچ کس خانه را با این وضع نمی‌خرد.همین طور هم شد.خانه تا پنج ماه خالی ماند و بعد از آن برای مدتی برادر ایشان در آن خانه زندگی کردند. منبع: ۱_همان ۲_همان صفحه،۴۰،کتاب:گل های باغ خاطره ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
رعایت حقوق در صف نانوایی یکی از همسایگان رهبر عزیز ما در مشهد تعریف می کرد: چند سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بود، رهبر ما در حال مبارزه با رژیم شاه بودند.ماموران شاه، همه جا به دنبال ایشان بودند و هر لحظه امکان داشت که دستگیر شوند.یک روز که من برای خرید نان در صف ایستاده بودم ایشان هم آمدند و در صف ایستادند. میان من و ایشان دو نفر فاصله بود.من بعد از سلام و احوال پرسی گفتم: حاج آقا! چند تا نان میخواهید؟اجازه بدهید برایتان بگیرم.ایشان با فروتنی فرمودند: چون بین من و شما دو نفر در صف هستند.من خودم نان میگیرم تا حق این دو نفر از بین نرود. منبع: ۱_همان ۲_همان صفحه۴۰،کتاب:گل های باغ خاطره ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
آقای رفیق دوست میگفت: مقداری زیلو در خانه آقا بود، آنها را جمع کردیم و فروختیم یک مقدار هم من از پول شخصی خودم گذاشتم که برای آقا فرشی تهیه بکنیم.رفتیم فرش ها را عوض کردیم وقتی انداختیم و پهن کردیم آقا تشریف آوردند و گفتند: این ها چیست آقا محسن؟ گفتم: فرش ها را عوض کردیم، گفتند: اشتباه کردید که عوض کردید.بروید و همان فرش ها را بیاورید. با هزار مکافات فرش ها را پیدا کردم و آوردم توی خانه انداختیم.من آن فرش را دیده بودم وقتی رفته بودم در خانه آقا واقعا یک زیلویی که نخ هایش در آمده بود. منبع: ۱_سیمای رهبری،معاونت آموزش و نیروی انسانی نهضت ۲_همان صفحه۳۶،کتاب: گل های باغ خاطره ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
قبل از این قضیه صحبت خرید از بازار مطرح شد.پسر آقا گفت که نه من انگشتر میخواهم نه ساعت میخواهم نه چیز دیگری.من هم گفتم حداقل یک حلقه که میگیرید.آقا گفتند چه کار کنم مجتبی گفت که نمی‌خواهم.بعد آقا یک انگشتر عقیق داشت گفتند این انگشتر را یکی برای من هدیه آورده اگر دخترتون قبول می کند من این رو هدیه میدهم به اون.اون به عنوان حلقه هدیه بده به مجتبی.گفتیم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود ۶۰۰ تومان دادیم یک انگشتر سازی تا انگشتر را کوچکش کند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰تومان این شد حلقه داماد.به آقا گفتم توی همه این مسائل احتیاط کردیم دیگر لباس عروس را بسپار دست ما.آقا فرمودند دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم ما داشتیم تو همان ایام عروسی می گرفتیم و یک لباس عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند خلاصه قبل از آن که عروسمان استفاده کند همان شب دخترمان استفاده کرد آقا گفتند من یک فرش ماشینی می دهم شما هم یک فرش و مراسم برگزار شد.برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول کشید.تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند.فقط آقا نتوانسته بودند بیایند.مراسم تا حدود ساعت یک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه دیدیم آقا همین طور بیدار نشسته اند منتظرند که عروس را بیاورند گفتند من اصلا وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروسمان قدم میذاره تو خونه ما تو فامیل ما من هم بدرقه اش کنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم .ما تعجب کردیم فکر نمی کردیم آقا تا اون موقع شب بیدار باشند به خاطر این که عروسش را می خواهند بیاورند.خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند.آقا گفتند که آقای دکتر امشب شام هم نداشتیم من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم شما خوردنی چیزی ندارید یکی از پاسدارها گفت غیر از یک کمی نون چیزی دیگه نداریم آقا فرموده بیاور حالا یک چیزی می خوریم بعد هم که دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقیقه ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خونه، عروس را بدرقه کردند خوش آمد گفتند بعد برگشتیم حالا رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی، این ها از برکت انقلاب اسلامی از برکت خون شهدا است.ایشان دستور دادند حتی از ریز ترین وسایل دفتر چون بیت المال است استفاده نشود.حتی وقتی مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد اجازه ندادند از وسایل دفتر استفاده شود منبع: ۱_همان صفحه ۵۷،۵۸،۵۹،۶۰،۶۱،۶۲ کتاب:گل های باغ خاطره ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
ازدواج پسر آقا آقای دکتر حداد عادل تعریف می کردند در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که می‌خواهیم برای خواستگاری بیایم منزل شما.خانم ما گفته بود که بچه ما فعلا سال چهارم دبیرستانه و میخواهد کنکور بده.اون خانم گفته بود که حالا نمیشه ما بیایم دختر را ببینیم.خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفی کنید، من نمیدونم چه کسی می‌خواهد بیاید.اون خانم گفته بود من خانم مقام معظم رهبری هستم.خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود ما تا حالا هر کسی آمده بود، رد کردیم، صبر کنید با آقای دکتر صحبت می کنم و بعد شما را خبر میکنم. بعدا تماس گرفتند که ما حرفی نداریم شاید این ها آمدند و نپسندیدند و برای این که دختر هوایی نشود بهتر است هماهنگی کنیم بیاید در دبیرستان بچه را ببینید.بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند و قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان؛ که خانم من هم مدیر دبیرستان هدایت بود، ساعتی را خانم هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود که من با دخترم صحبت میکنم وقتی که صدایش کردند بعد شما او را ببینید،او را دیدند دختر هم رفت سر کلاس، خانم آقا هم رفتند.چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتن و گفتند خانم استخاره کردند خوب نیامده و بعدا گفتم که خداراشکر که دختر ما نفهمید که به روحیه اش لطمه بخورد.یک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند دوباره میخواهید بیاید.خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبی است و نمی‌توانیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است دوباره استخاره کردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهید بیائیم.در آن موقع دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود.آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما و با یک قواره پارچه به عنوان هدیه که عروس را ببیند و گفتگو کنند، آمدند و نشسته صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند از دخترم پرسیدم نظرتان چیست؟ ایشان موافق بودند به او گفتم خوب فکرهایت را بکن بعد از چند روز رفتم پیش آقا، آقا فرمودند داریم خویش و قوم می شویم، گفتم چطور!گفتند این ها آمدند و پسندیدند و در گفتگو به نتیجه رسیده اند، گفتند نظر شما چیست؟ گفتم آقا اختیار ما دست شماست.آقا گفتند نه بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور، وضع زندگی شما وضع مناسبی است ولی وضع ما این جور نیست.و اگر بخواهیم تمام زندگی را بار کنم غیر از کتاب هایم، یک وانت بار میشود، این جا هم دو تا اتاق اندرون داریم و یک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین می آیند و با من دیدار می کنند.من پول ندارم که خانه بخرم.یک خانه اجاره کرده ایم که یک طبقه را مصطفی و یک طبقه را مجتبی زندگی میکند،شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهد عروس رهبر شود یک چیزهایی در ذهنش نباشد.ما یک زندگی این جوری داریم شما این جوری زندگی نکرده اید،نسبتا زندگی خوبی دارید خونه دارید،زندگی دارید حالا بخواهید وارد زندگی این جوری شود مشکله.مجتبی معمم هم نیست میخواهد روحانی شود برود قم درس بخواند زندگی بکند همه را بگو تا بداند.من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد.برگشتیم توی جنوب تهران ایشان هم قبول کرد.برگشتیم و وارد مراحل بعدی شدیم آقا یک خانه ای قبل از ریاست جمهوری شان داشتند توی جنوب تهران ایشان آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن در می آورند.ایشان حقوق بابت رهبری نمی گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند.خلاصه برای مراسم عقد، مهریه و این ها گفتیم کجا برگزار کنیم آقا فرمودند اولا سر مهریه و هر جی اختیار دختر شما باشد همان را مهریه دختر بگذارین ولی من چون برای مردم خطبه عقد می خوانم و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقد نمی خوانم تا حالا هم نخواندم اگر بخواهید می توانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بذارین ولی من عقد را نمی‌توانم بخوانم چون تا حالا برای مردم نخوندم برای عروسم هم نمی‌خوانم برید یک آقای دیگر عقد را بخواند اشکالی هم ندارد از نظر من اشکالی هم ندارد.ما گفتیم نه آقا این که نمیشه ولی حالت من صحبت میکنم با مادرش فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.گفتند.میتونید مراسم عقد را در تالار بگیرید ولی من نمیتوانم شرکت کنم گفتن آقا هر جور شما صلاح میدانید.فرمودند میخواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد می شوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت می کنیم ما نگاه کردیم کلا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمی گیرد ما حتی قوم و خویش های درجه اولمان را نمی‌توانستیم دعوت کنیم گفتم باشد خلاصه تعدادی از اقوام نزدیک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور از غیر فامیل نیز آقا، آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی و آقای ناطق نوری و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند یک رقم غذا نیز درست کردیم. ادامه
ادامه...قبل از این قضیه صحبت خرید از بازار مطرح شد.پسر آقا گفت که نه من انگشتر میخواهم نه ساعت میخواهم نه چیز دیگری.من هم گفتم حداقل یک حلقه که میگیرید.آقا گفتند چه کار کنم مجتبی گفت که نمی‌خواهم.بعد آقا یک انگشتر عقیق داشت گفتند این انگشتر را یکی برای من هدیه آورده اگر دخترتون قبول می کند من این رو هدیه میدهم به اون.اون به عنوان حلقه هدیه بده به مجتبی.گفتیم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود ۶۰۰ تومان دادیم یک انگشتر سازی تا انگشتر را کوچکش کند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰تومان این شد حلقه داماد.به آقا گفتم توی همه این مسائل احتیاط کردیم دیگر لباس عروس را بسپار دست ما.آقا فرمودند دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم ما داشتیم تو همان ایام عروسی می گرفتیم و یک لباس عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند خلاصه قبل از آن که عروسمان استفاده کند همان شب دخترمان استفاده کرد آقا گفتند من یک فرش ماشینی می دهم شما هم یک فرش و مراسم برگزار شد.برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول کشید.تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند.فقط آقا نتوانسته بودند بیایند.مراسم تا حدود ساعت یک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه دیدیم آقا همین طور بیدار نشسته اند منتظرند که عروس را بیاورند گفتند من اصلا وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروسمان قدم میذاره تو خونه ما تو فامیل ما من هم بدرقه اش کنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم .ما تعجب کردیم فکر نمی کردیم آقا تا اون موقع شب بیدار باشند به خاطر این که عروسش را می خواهند بیاورند.خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند.آقا گفتند که آقای دکتر امشب شام هم نداشتیم من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم شما خوردنی چیزی ندارید یکی از پاسدارها گفت غیر از یک کمی نون چیزی دیگه نداریم آقا فرموده بیاور حالا یک چیزی می خوریم بعد هم که دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقیقه ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خونه، عروس را بدرقه کردند خوش آمد گفتند بعد برگشتیم حالا رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی، این ها از برکت انقلاب اسلامی از برکت خون شهدا است.ایشان دستور دادند حتی از ریز ترین وسایل دفتر چون بیت المال است استفاده نشود.حتی وقتی مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد اجازه ندادند از وسایل دفتر استفاده شود منبع: ۱_همان ص۱۹۹ صفحه، ۵۷،۵۸،۵۹،۶۰،۶۱،۶۲ کتاب: گل های باغ خاطره ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
ساعت چهار صبح زنش را بیدار کرد شانه هایش را تکان داد و گفت: «ثریا باید هر چه زودتر از اینجا فرار کنیم هر لحظه ممکن است دشمنان اینجا بریزند و ما را بکشند. باید بدون معطلی حرکت کنیم ثریا دست پاچه شد «کجا برویم؟!» - خودمان را به رامسر میرسانیم و از آن جا با هواپیما به عراق پناهنده میشویم. یک ثانیه را هم نباید از دست بدهیم عصر دیروز (یعنی بیست و چهار مرداد ۱۳۳۲) کودتای اول آمریکاییها علیه دکتر مصدق شکست خورده بود و نعمت الله ،نصیری حامل حكم عزل مصدق، دستگیر شده بود. محمدرضا پهلوی که برای در امان ماندن از عواقب شکست کودتا از چند روز قبل در شمال به سر می برد حالا به فکر فرار از ایران افتاده بود. او آن قدر ترسیده بود که یادش رفت زنش را سوار بر هواپیما کند! پس، هواپیما دوباره پایین آمد و ثریا هم سوار شد ثریا آن قدر عجله داشت که خودش را توی هواپیما انداخت و روی اسلحه کمری محمدرضا نشست! منبع: ۱_برگرفته از کاخ تنهایی (خاطرات ثریا اسفندیاری) ، ثریا اسفندیاری، ترجمه امیرهوشنگ کاووسی، ص ۲۲۴. ۲_برگرفته از همان نقل شده در پاورقی ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایتی تکان‌دهنده از آخرین ساعات زندگی شهید علی هاشمی ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
پذیرایی مجلس ختم های تهران، بیش تر از پذیرایی مراسم عروسی پسران او بود!ضیافت پسرانش به یک شیرینی و یک سیب خیار که توی بشقاب چیده بودند، خلاصه میشد.مهمان ها، کارکنان دفترش و تعدادی از بستگان بودند. مراسم توی همان دو سه تا اتاق دفتر خودش برگزار شد و از تالار خبری نبود. او در حلال بودن کوچک ترین لقمه ها هم حساسیت به خرج می‌دهد. یک بار که با هواپیمای مسئولین به مشهد میرفت، متوجه شد که پذیرایی آن با پذیرایی هواپیمای مسافربری معمولی، متفاوت است و خوراکی های بیش تری در آن قرار دارد. کمی از آن ها را خورد، اما بعدا هزینه اش را از جیب خودش پرداخت کرد. از آن به بعد، در سفرهایش، همان پذیرایی ای از او می‌شود که در سایر هواپیماهای مسافربری انجام میشود؛ و یا حتی کم تر از آن. او هر چند وقت، مقدار زیادی پول از جیب خودش به حساب دفتر میپردازد، بابت هزینه های شخصی اش و استفاده از امکانات مثل تلفن و .... آیت الله خامنه ای هرگز خودش را مدیون بیت المال نمی‌کند. منبع: ۱_ برگرفته از تداوم آفتاب، جمعی از نویسندگان مؤسسه ی جام جم، ص ۳۷ ۲_ برگرفته از سایه ی خورشید، نیم نگاهی به زندگانی و خاطراتی از مقام معظم رهبری، هادی قطبی، ص ۶۱ ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
قبل از انقلاب یک نفر از ارادتمندان رهبر عزیز، یک لوستر معمولی به عنوان هدیه برای منزل ایشان خریده و آورده و در اتاق نصب کرده بود.وقتی آقا وارد اتاق می شوند و چشم شان به آن لوستر می افتد،ناراحت شده و می فرمایند: تا این لوستر را باز نکنید و از خانه ی من بیرون نبرید، من نمی نشینم. منبع:۱_در محضر بزرگان،ص۱۹۵ ۲_کیهان۷۴/۳/۱۶ ۳_ویژه نامه ی روزنامه ی قدس،نوروز سال ۱۳۸۲. صفحه۷۰، کتاب گل های باغ خاطره ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله