eitaa logo
معراج اندیشه
492 دنبال‌کننده
99 عکس
226 ویدیو
9 فایل
مطالب خیلی ناب ویژه جهاد گران تبیین کاری از قرارگاه معراج استان خوزستان ارتباط با ادمین @ma_malekii
مشاهده در ایتا
دانلود
همکارهای رضایی نژاد را که میبینی هر کدام برای خودشان گنجینه اسرار هستند. دکتر میگفت کارهایی که داریوش انجام داده پروژه هایی را که راه اندازی کرده نمی‌شود فاش کرد. شاید ده سال،شاید بیست سال دیگر آنها را به وضوح بیان کنیم. آن موقع شما می‌فهمید که رضایی نژاد کی بود و چقدر وجودش برای ما مهم بود تنها چیزی که برای ما بیان کرد این بود که کار داریوش یکی از مهم ترین پروژه های مطالعاتی وزارت دفاع بود. منبع: راوی: دوست و همکار شهید/کتاب دفتر علم_شهید مجید شهریاری ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
یک بار خاطره ای از جبهه برام تعریف میکرد میگفت: کنار یکی از زاغه مهماتها سخت مشغول بودیم؛ تو جعبه های مخصـوص مهمات میگذاشـتیم و درشـان را می بسـتیم. گرم کار یکدفعه چشـمم افتاد به یک خانم محجبه با چادری مشکی داشت پابه پای ما مهمات میگذاشت توی جعبه ها. با خودم گفتم: حتما از این خانمهاییه که می آن جبهه. اصلا حواسم به این نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود. به بچه ها نگاه کردم مشـغول کارشـان بودند و بی تفاوت می رفتند و می آمدند انگار آن خانم را نمیدیدند. قضـیه عجیب برام سـؤال شـده بود. موضـوع عادی به نظر نمیرسـید کنجکاو شـدم بفهمم جریان چیسـت. رفتم نزدیکتر تا رعایت ادب شده باشد سینه ای صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم خانم جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین. رویش طرف من نبود به تمام قد ایستاد و فرمود: مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟ یک آن یاد امام حسـین سـلام الله علیه افتادم و اشـک توی چشـمهام حلقه زد. خدا بهم لطف کرد که سـریع موضـوع را گرفتم و فهمیدم جریان چیسـت بی اختیار شـده بودم و نمی دانسـتم چه بگویم خانم، همان طور که روشـان آن طرف بود فرمودند هرکس که یاور ما باشد البته ما هم یاری اش میکنیم. منبع: کتاب خاک های نرم کوشک ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
در آخرین جلسه مجلس خبرگان قرار شد تمام سفرای خارجی مقیم تهران را به جلسه دعوت کنیم این دعوت انجام شد و آنها چند ساعت در بالای مجلس شاهد و ناظر بحث های جنجالی خبرگان بودند که قاعدتا برای آنها خسته کننده بود.پس از جلسه خدمت آقای بهشتی رسیدم و گفتم خوب است به نحوی از اینها که چند ساعت این بحث ها را گوش کرده اند تشکر شود. آقای بهشتی پذیرفتند و گفتند: پیشنهاد بسیار خوبی است و من شخصا به میان آنها خواهم آمد و از تک تک آنها تشکر خواهم کرد.بعد به بالا آمدند و دم در ورودی ایستادند و با زبان آلمانی عربی، انگلیسی و فرانسوی از آنها تشکر کردند.در چهره مهمانان این امر خیلی عجیب بود که چگونه چنین شخصیتی به چند زبان زنده دنیا تسلط دارد. منبع:کتاب عبای سوخته_خاطرات شهید آیت الله بهشتی ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
زبانش زخم شده بود‌.طلبه ای قطع نخاع بود که وسط امتحانات مرخصی میخواست. گفتم: الان چرا؟خیلی حیفه. گفت: از خانواده ام خجالت میکشم که دائما به آنها بگویم کتاب را برایم ورق بزنید، برای همین با زبانم ورق میزنم ولی الان دیگر زبانم زخم شده است. منبع: کتاب بچه های محله ی تو و من ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
هوا هنوز بوی صبح را داشت. روی تپه جا خوش کردیم و او شروع کرد به گفتن خاطره تپه صد و بیست و چهار: آن طور کـه فرمـانـده عملیـات می گفـت مـأموریـت مـا خیلی مهم بود. بـایـد دشـمن را رد می کردیم نزدیـک چهـار کیلومتر میرفتیم توی عمق نیروهاش تا برسـیم به این تپه آن وقت کار ما شـروع می شـد حسـاس ترین لشـگر دشـمن توی منطقه فرماندهی اش این جا مستقر بود روی همین تپه. تازه وقتی پای تپه میرسـیدیم باید منتظر دسـتور میماندیم. گفته بودند به مجرد این که شـروع عملیات اعلام شـد شـما هم میزنید به این منطقه. شـب عملیات زودتر از بقیه راه افتادیم مسـیرمان از توی یک شـیار بود با زحمت زیاد خط دشـمن را رد کردیم از آنجا به بعد کار سـخت تر شـد ولی تا برسـیم پای همین تپه مشـکل حادی پیش نیامد سـنگینی کار از وقتی بود که نزدیک اینجا مستقر شدیم به بچه ها اشاره کردم که بخوابین. ادامه... ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2
همه دراز کشـیدن روی زمین اگر اینجا بودی صـدای نفس کسـی را نمی شـنیدی. شـش دنگ حواسـم به اطراف بود لحظه ها انگار سخت میگذشتند و کند. هر آن منتظر بلند شدن صدای بیسیم بودم و منتظر دستور حمله.چند دقیقه گذشـت و خبری نشـد بیشـتر از همه من حرص و جوش میزدم. کنترل نیرو توی آن شـرایط کار سـختی بود درسـت بالاسـر بچه ها تیربارهای دشـمن منتظر کوچکترین صـدایی بودند دور تا دور مقر فرماندهی لشـگر را سـیم خاردار حلقوی کشیده بودند و کیسه گونیهای پر از خاک و شن و موانع دیگر هم سر راه.دشـمن آنجا را مسـتقل از خطوط درسـت کرده بود جوری که اگر خطش شـکسـت، حداقل فرماندهی بتواند مقاومت کند.قدم به قدم مرکز را دژبان گذاشـته بودند یکبار که بلند شـدم سـر و گوشـی آب بدهم هفت هشـت تا جیب فرماندهی را خودم شمردم. چند دقیقه دیگر گذشـت و باز خبری نشـد. ناراحتی ام هر لحظه بیشـتر می شـد کافی بود کوچکترین صـدایی از یکی در بیاید. آن وقت هم از روبه رو می زدنمان هم از پشت سرزیاد غصـه این را نمیخوردم گردان ما فدایی بود و بچه ها اصلا آمده بودند که برنگردند. حرص و جوشـم لو رفتن عملیات بود. اگر ما لو می رفتیم، ممکن بود کلک عملیات کنده شود. چند دقیقه دیگر هم گذشـت وقتی دیدم خبری نشـد. ذکر و توسـل را شـروع کردم متوسـل شـدم به معصـومین علیهم السلام.از همان اول صـورتم خیس اشـک شـد. ازشـان میخواسـتم کمک کنند که بچه ها همین طور سـاکت بمانند؛ سـرفه ای اگر میخواهند بکنند توی دلشـان خفه بشـود خدای نکرده اسـلحه ای چیزی به هم نخورد، تیری شـلیک نشـود بیشـتر از همه هم میخواستم هر چی زودتر دستور عملیات را بدهند. دعای توسـل را داشـتم میخواندم همین طوری از حضـرت رسـول الله صـلی الله علیه و آله شـروع کردم تا خود حضـرت صـاحب الامر سـلام الله علیه. دیدم گشـایشـی نشـد. حضـرت فاطمه زهرا سـلام الله علیها را خطاب کردم و گفتم: ما همه شما بزرگوارها رو یاد کردیم خبری نشد دیگه کسی نموند حالا چه کار کنیم؟ انگار بی بی عنایت کرد و راه دیگری را نشـانم داد یکدفعه یاد حضـرت رقیه سـلام الله علیها افتادم. توسـل کردم و گفتم:اومدم در خونه شما که با اون دستهای کوچیکتون بالاخره دست به کار بشین و کمکمون کنین.مشـغول حرف زدن با حضـرت رقیه سـلام الله علیها شـدم. اشـکهام دوباره شـروع کرد به ریختن زیاد نگذشـت یکدفعه سـنگینی دسـتی را روی شـانه ام احسـاس کردم بی سـیم چی بود گوشـی را دراز کرد طرفم نفهمیدم چطور گوشـی را از دستش قاپیدم فرمانده بود خیلی آهسته حرف میزد. گفت: با توکل بر خدا، شروع کن. عبدالحسـین حرفهاش که به اینجا ر سـید، سـاکت شـد. صـورتش سـرخ شـده بود و داشـت گریه میکرد. خیره دور دسـتها بود. انگار همان صـحنه ها را داشـت میدید. کمی بعد دنبال حرفش را گرفت و گفت: حضـرت رقیه سـلام الله علیها عجب عنایتی به ما کردند من اصلا نفهمیدم چه شـد. وقتی به خودم آمدم دیدم با بی سـیم چی تنها هسـتیم همه رفته بودند نمیدانم سـیم خاردارها و موانع را چطور رد کردند فقط میدانم توی مدت کمی سـنگرها و همه چی را منهدم کردند و مقر را گرفتند. همین دشـمن را فلج کرد وقتی که فرمانده بالای سـرشـان بود شـکسـت میخوردند چه برسـد به حالا که دیگر بدون فرمانده شده بودند. توی منطقه ما بچه ها از محورهای دیگر عملیات را شـروع کرده بودند. بیچارگی و پاس دشـمن هر لحظه بیشـتر میشـد همان شب تمام این منطقه افتاد دست ما. توی مقر فرماندهی دشـمن چند تا زن بودند که به زبان فارسـی تسـلط داشـتند. کارشـان شـنود بی سـیمهای ما بود. بچه ها اسیرشان کردند. آنها می گفتند: ما فقط یکهو دیدیم نیروهای شما سررسیدن و سنگرها یکی بعد دیگری تصرف.صـبح عملیات یکی از فرماندهان آمد سـراغم مرا بغل کرد و همین طور پشـت سـر هم میبوسـید میگفت: تو چه کار کردی که تونسـتی تو کمترین فرصـت این مقر رو از بین ببری؟! اصـلا نمیدونی چی شـد خط دشـمن از هم پاشـید، گیج و سر درگم شد آخه خیلی حرفه فرمانده اش پشت سرش نابود شده بود. بنده خدا انتظار نداشـت که ما در عرض چند دقیقه آنجا را بگیریم میگفت: از وقتی که دسـتور عملیات رو دادیم هنوز داشتیم حساب میکردیم که تا از معبر ردبشین بعدش برسین به مقر و اونجا رو بزنین خیلی طول میکشه ولی یکدفعه دیدیم سنگر فرماندهی بیسیمهاش قاطی شد و همه چیشون ریخت به هم. منبع: کتاب خاطرات نرم کوشک ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
فرمان را محکم گرفته بود و داد میزد یا اباالفضل.دست فرمانش حرف نداشت اما آن روز ماشین لاستیک ترکاند و چپ کرد. خدا رحم کرد چیزی مان نشد. علیرضا را باردار بودم. رفتیم دکتر معاینه که کردند گفتند صدای قلب بچه نمی آید. انگار دنیا روی سرمان خراب شد.مصطفی یکی از معصومین را خواب دیده بود که نوزادی را میدهند دستش که روی قنداقش نوشته؛ »علی اصغر احمدی روشن«. همان جا نذر کرد که اگر بچه سالم ماند، اسمش را بگذارد علی اصغر خدا کمک کرد و بچه سالم به دنیا آمد. منبع: کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
حکم ریاستش به قوه قضائیه آمده بود. نشسته بود مقابلم، حرف می زد و گریه می کرد. - شاید سالهای قبل چنین چیزی رو میخواستم ولی الان که این مدال نوکری امام رضا رو دارم، نمیخوام. یعنی نمیتونم از اینجا برم چی بهتر از اینکه نوکری امام رضا(ع)رو بکنم؟یک دفعه سر به زیر انداخت. مکثی کرد و با صدایی که آرام تر شده بود گفت: « ولی چون آقا حکم کردن و امر ایشونه من تسلیمم.» رفت اما دلش هنوز توی حرم میان صحن و دور ضریح مانده بود. چند وقت یک بار می آمد زیارت.روز عرفه بیست و سوم ذی القعده ...... گاهی از دوستان حرم سراغش را که می گرفتم. می گفتند: «ساعت یکشب اومدن نماز صبح رو خوندن و رفتن.التماس دعاهایش هنوز توی گوشم هست: »شما که کنار حرم حضرت رضا هستید برامون دعا کنید و از حضرت بخواید کمکمون کنن. راوی: حجت الاسلام والمسلمین احمد مروی، تولیت آستان قدس رضوی منبع: کتاب رئیسی عزیز ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
تا فردا هزار تومان پول لازم داشت. به دوستش قول داده بود برایش جور میکند. رفت حرم. بعد از تعقیبات نماز صبح در حرم مردی به شانه اش زد؛ پاکتی را کنار سجاده اش گذاشت و رفت.داخل پاکت هزار تومان پول بود.با امام رضا عهد بسته بود.»زندگی مون رو وقف شما می کنیم، شما هم ما رو تو سختی ها تنها نذارین. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
حاج آقا، پدر شـهید، می گفت: »یک روز محمد آمده بود مرخصـی گفت: بابا خیلی دلم گرفته. خیلی دلم می خواهد بروم مشهد، پابوسی آقا امام رضا.گفتم خـب بـابـا چنـد روز دیرتر برگرد جبهـه برو مشـهـد زیـارت آقـا گفـت: نـه همـه ی بچـه هـا در جبهـه دلشـان میخواهد بروند زیارت امام رضا ولی نمی توانند بروند. من هم مثل آنها. نرفت. از طرفی دفاع از کشور واجب تر است. آقا هم بیشتر راضی است که من در جبهه باشم.محمد بعد از آن راهی کردستان شد. در همان جا مشغول فعالیت شد. حدود یک ماه بعد هم شهید شد. محمـد به شـهـادت رسـیـد ولی ما خبر نداشـتیم آن روز مادرش خیلی بی تابی می کرد. عجیـب بی قرار بود. انگـار چیزهایی را فهمیده بود. وقتی در منزل را زدند مادر شـهید در را باز کرد. من هم آمدم دم در بچه های سـپاه بودند. از حالتشـان و طرز صحبت کردن و بغضشان فهمیدم قضیه چیست. دیگر نفهمیدم چه شد. مادرش خیلی بی تاب بود. بالاخره محمد تنها پسر ما بود. هر چه بگویم نمی توانید بفهمید که پدر و مادر چه حالی پیدا می کنند وقتی جوانشـان را از دسـت میدهند؛ آن هم جوانی مؤمن و با تقوا مثل محمد. به ما گفتند: بیایید در معراج شهدا و جنازه ی شهیدتان را تحویل بگیرید. ما هم مقدمات کار را آماده کردیم وقتی رفتیم دیدیم جنازه ی پسرم نیست. مسئول مربوطه تحقیق و پرس و جو کرد.گفتند: جنازه ی شهید اشتباهی رفته مشهد. شـاید آنها می گفتند اشـتباهی ولی کاملا دقیق بود. او دعوت شـده بود به مشـهد. در آنجا هم کنار حرم مولایش طواف داده شده بود. ما هم برای تشـییع و آوردن پیکرش راهی مشـهد شـدیم. در آنجا وقتی وصـیت نامه ی محمد را خواندیم عبارت عجیبی نوشته بود: پدرم و مادرم، اگر برایتان ممکن است مرا کنار امام رضا(ع) دفن کنید. ما هم بر حسب علاقه و وصیت محمد گفتیم همان مشهد کنار مرادش امام رضای دفنش کنیم بعد از آن ما از کرمانشاه آمدیم مشهد، کنار امام رضا و کنار تنها پسرمان سرمان، محمد. منبع: کتاب کبوتران حرم ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
به اتفاق هیئتی برای خرید یکی از سـیسـتم های موشـکی دقیق روسـی عازم شـدیم. سـامانه ای بود با برد سـیصـد کیلومتر و ضریب اطمینان بسیار بالا. این موشـک می توانسـت با کمترین اختلاف و انحرافی به هدف خودبرخورد کند. این فناوری تنها در انحصـار روسـیه قرار داشـت. مذاکرات برای خرید این موشـک به سـرانجام نرسـید؛ زیرا آنها این سـامانه را از سـالح های اسـتراتژیک و مبنایی خود می دانستند و به دلیل حساسیت ویژه ای که روسها داشتند، از دادن موشک سرباز زدند. حاج حسـن نقل میکرد من به ژنرالهای روسـی با اطمینان گفتم: که ما می توانیم به این فناوری دسـت پیدا کنیم و همانند این موشک را بسازیم که البته پوزخندی به عنوان پاسخ بر لبان ژنرال های روسی نقش بست! ایشان می گفت: زمان برگشت از سفر روسیه تمام هم و غم من این شد که نمونه ی این موشک روسی را بسازم. اما دائماً در مسـیر انجام تسـتهای موشـک اختلال به وجود می آمد! یک جای کار مشـکل داشـت. هر چه کردیم مشـکل حل نشد. نمی دانستم چه کنم برای حل این مشکل به خدا توکل کردم و به ائمه ی اطهار متوسل شدم. فکری به ذهنم رسـید به مشـهد مقدس رفتم و سـه روز در حرم حضـرت امام رضـا(ع)ماندم به ایشـان توسـل کردم و راجع به اختلال پیش آمده به تفکر مشغول شدم. از آقا کمک خواستم. بعد از سـه روز در حرم حضـرت رضـا(ع) یک دفعه موضـوعی به ذهنم رسـید. احسـاس کردم راه حل این مشـکل اسـت طرحی در ذهنم جرقه زد که ساده و زیبا بود. حاج حسن می گفت »زیارت« خودم را تکمیل کردم و سریع برگشتم. دفتر چه نقاشـی دخترم را گرفتم و آنچه را که در ذهنم بود ترسـیم کردم بعد از بازگشـت از مشـهد این طرح را مدل سازی کردیم. به لطف خدا و عنایات امام رضا جواب گرفتیم بالاخره مشکل حل شد. مدتی گذشت حاج حسن نتایج کاری را که انجام داده بود بر روی رایانه به من نشان داد.واقعاً غرور آفرین بود. موشـک سـاخته شـده توسـط جهاد خود کفایی سـپاه در مقایسـه با مدل روسـی آن در بعضـی ویژگیها بسـیار برتر بود. همه ی اینها برای این بود که ایشـان در ر سـیدن به اهداف خود اهل توکل به خدا و توسـل به ائمه بود. منبع: کتاب کبوتران حرم ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
بار چهارمی بود که از جبهه بر می گشـت. از ناحیه ی دسـت راسـت به شـدت زخمی شـده بود. ترکش خمپاره تمام استخوانهای کف دست او را خرد کرده بود. مدتها مشـغول معالجه ی دسـتش شـد. معمولا برای پانسـمان مجدد و ضـدعفونی کردن دسـتش به درمانگاه مراجعه می کرد. من هم همراهش بودم. زخم دسـت او نه تنها خوب نشـد بلکه هر روز بدتر می شـد. اسـتخوانها در جای اولیه قرار نگرفت گوشـت دسـت سـیاه و فاسد شد! دکترها جوابش کردند. به او تذکر دادند که دسـتش هرگز خوب نخواهد شـد! اعصـاب حرکتی دسـتش از کار افتاده بود. او قادر به انجام کار با دست راستش نبود. با این حال روحیه ی شـاداب و خوبی داشـت هر وقت حال دسـتش را می پرسـیدیم به شـوخی میگفت این دسـت دیگر برای من دست نمی شود. ماه ها گذشت. او در شهر مانده بود نمی توانست با این وضع به جبهه برود. تا اینکه یک روز به شـدت مریض و از حال طبیعی خارج شـد. او مثل کسـی که هذیان میگوید کلماتی را در همان حال به زبان می آورد! آمدم بالای سرش صحبتهایش در آن حال خیلی عجیب بود. گویی با یکی از اولیای الهی صحبت می کرد! گاهی معذرت خواهی میکرد که اطرافش شلوغ است و نمی تواند پذیرایی کند. گاهی عذر میخواست که شدت مریضی اجازه برخواستن و ادای احترام را به او نمی دهد و ..... ما همگی فکر میکردیم که از شـدت تب و عفونت در حال بی هوشـی اسـت و هذیان می گوید ما هم سـریع اورژانس خبر کردیم.دقایقی بعد به هوش آمد سریع بلند شد گفت: باید برای زیارت به حرم مطهر رضوی بروم! مأمور اورژانس هر چه اصرار کرد که دکتر او را معاینه کند قبول نکرد! می گفت: حتماً باید به زیارت بروم سرانجام با پافشاری به همراه هم به حرم مطهر غریب الغربا مشرف شدیم. وقتی به خانه بازگشت بی مقدمه پانسمان و باندهای دستش را گشود! ما همگی با حیرت به دست او نگاه میکردیم عجیب بود. هیچ اثری از زخم و شکستگی استخوان در دستش نبود!! درست مثل یک دست سالم حتی از دست چپش بهتر بود! اسـدالله وقتی تعجب ما را دید سـرش را بالا آورد و گفت:«وقتی حالم به هم خورد به شـدت دلم شـکسـت بیهوش بر زمین افتاده بودم. در همان حال به آقا امام رضا متوسل شدم. یک باره دیدم که امام عزیز تشـریف آورده و وارد اتاق شـدند. گره بندهای دسـتم را گشـودند و فرمودند دسـت شـما شـفا یافت. اما به شرط اینکه به جبهه بروی من در آن حال مشغول صحبت با مولایم بودم. برای همین سریع به حرم رفتم. بعد هم عهد کردم که اگر دستم خوب شد. بلافاصله راهی جبهه شوم. اسدالله ادامه داد: «امام» به قولش وفا کرد من هم باید به عهدم وفا کنم. منبع: کتاب کبوتران حرم ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله