eitaa logo
معراج اندیشه
492 دنبال‌کننده
99 عکس
226 ویدیو
9 فایل
مطالب خیلی ناب ویژه جهاد گران تبیین کاری از قرارگاه معراج استان خوزستان ارتباط با ادمین @ma_malekii
مشاهده در ایتا
دانلود
به اتفاق هیئتی برای خرید یکی از سـیسـتم های موشـکی دقیق روسـی عازم شـدیم. سـامانه ای بود با برد سـیصـد کیلومتر و ضریب اطمینان بسیار بالا. این موشـک می توانسـت با کمترین اختلاف و انحرافی به هدف خودبرخورد کند. این فناوری تنها در انحصـار روسـیه قرار داشـت. مذاکرات برای خرید این موشـک به سـرانجام نرسـید؛ زیرا آنها این سـامانه را از سـالح های اسـتراتژیک و مبنایی خود می دانستند و به دلیل حساسیت ویژه ای که روسها داشتند، از دادن موشک سرباز زدند. حاج حسـن نقل میکرد من به ژنرالهای روسـی با اطمینان گفتم: که ما می توانیم به این فناوری دسـت پیدا کنیم و همانند این موشک را بسازیم که البته پوزخندی به عنوان پاسخ بر لبان ژنرال های روسی نقش بست! ایشان می گفت: زمان برگشت از سفر روسیه تمام هم و غم من این شد که نمونه ی این موشک روسی را بسازم. اما دائماً در مسـیر انجام تسـتهای موشـک اختلال به وجود می آمد! یک جای کار مشـکل داشـت. هر چه کردیم مشـکل حل نشد. نمی دانستم چه کنم برای حل این مشکل به خدا توکل کردم و به ائمه ی اطهار متوسل شدم. فکری به ذهنم رسـید به مشـهد مقدس رفتم و سـه روز در حرم حضـرت امام رضـا(ع)ماندم به ایشـان توسـل کردم و راجع به اختلال پیش آمده به تفکر مشغول شدم. از آقا کمک خواستم. بعد از سـه روز در حرم حضـرت رضـا(ع) یک دفعه موضـوعی به ذهنم رسـید. احسـاس کردم راه حل این مشـکل اسـت طرحی در ذهنم جرقه زد که ساده و زیبا بود. حاج حسن می گفت »زیارت« خودم را تکمیل کردم و سریع برگشتم. دفتر چه نقاشـی دخترم را گرفتم و آنچه را که در ذهنم بود ترسـیم کردم بعد از بازگشـت از مشـهد این طرح را مدل سازی کردیم. به لطف خدا و عنایات امام رضا جواب گرفتیم بالاخره مشکل حل شد. مدتی گذشت حاج حسن نتایج کاری را که انجام داده بود بر روی رایانه به من نشان داد.واقعاً غرور آفرین بود. موشـک سـاخته شـده توسـط جهاد خود کفایی سـپاه در مقایسـه با مدل روسـی آن در بعضـی ویژگیها بسـیار برتر بود. همه ی اینها برای این بود که ایشـان در ر سـیدن به اهداف خود اهل توکل به خدا و توسـل به ائمه بود. منبع: کتاب کبوتران حرم ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
بار چهارمی بود که از جبهه بر می گشـت. از ناحیه ی دسـت راسـت به شـدت زخمی شـده بود. ترکش خمپاره تمام استخوانهای کف دست او را خرد کرده بود. مدتها مشـغول معالجه ی دسـتش شـد. معمولا برای پانسـمان مجدد و ضـدعفونی کردن دسـتش به درمانگاه مراجعه می کرد. من هم همراهش بودم. زخم دسـت او نه تنها خوب نشـد بلکه هر روز بدتر می شـد. اسـتخوانها در جای اولیه قرار نگرفت گوشـت دسـت سـیاه و فاسد شد! دکترها جوابش کردند. به او تذکر دادند که دسـتش هرگز خوب نخواهد شـد! اعصـاب حرکتی دسـتش از کار افتاده بود. او قادر به انجام کار با دست راستش نبود. با این حال روحیه ی شـاداب و خوبی داشـت هر وقت حال دسـتش را می پرسـیدیم به شـوخی میگفت این دسـت دیگر برای من دست نمی شود. ماه ها گذشت. او در شهر مانده بود نمی توانست با این وضع به جبهه برود. تا اینکه یک روز به شـدت مریض و از حال طبیعی خارج شـد. او مثل کسـی که هذیان میگوید کلماتی را در همان حال به زبان می آورد! آمدم بالای سرش صحبتهایش در آن حال خیلی عجیب بود. گویی با یکی از اولیای الهی صحبت می کرد! گاهی معذرت خواهی میکرد که اطرافش شلوغ است و نمی تواند پذیرایی کند. گاهی عذر میخواست که شدت مریضی اجازه برخواستن و ادای احترام را به او نمی دهد و ..... ما همگی فکر میکردیم که از شـدت تب و عفونت در حال بی هوشـی اسـت و هذیان می گوید ما هم سـریع اورژانس خبر کردیم.دقایقی بعد به هوش آمد سریع بلند شد گفت: باید برای زیارت به حرم مطهر رضوی بروم! مأمور اورژانس هر چه اصرار کرد که دکتر او را معاینه کند قبول نکرد! می گفت: حتماً باید به زیارت بروم سرانجام با پافشاری به همراه هم به حرم مطهر غریب الغربا مشرف شدیم. وقتی به خانه بازگشت بی مقدمه پانسمان و باندهای دستش را گشود! ما همگی با حیرت به دست او نگاه میکردیم عجیب بود. هیچ اثری از زخم و شکستگی استخوان در دستش نبود!! درست مثل یک دست سالم حتی از دست چپش بهتر بود! اسـدالله وقتی تعجب ما را دید سـرش را بالا آورد و گفت:«وقتی حالم به هم خورد به شـدت دلم شـکسـت بیهوش بر زمین افتاده بودم. در همان حال به آقا امام رضا متوسل شدم. یک باره دیدم که امام عزیز تشـریف آورده و وارد اتاق شـدند. گره بندهای دسـتم را گشـودند و فرمودند دسـت شـما شـفا یافت. اما به شرط اینکه به جبهه بروی من در آن حال مشغول صحبت با مولایم بودم. برای همین سریع به حرم رفتم. بعد هم عهد کردم که اگر دستم خوب شد. بلافاصله راهی جبهه شوم. اسدالله ادامه داد: «امام» به قولش وفا کرد من هم باید به عهدم وفا کنم. منبع: کتاب کبوتران حرم ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
پدرش میگفت صـورت امیر را زنبور نیش زده بود. به حالت بدی متورم شـده بود. امیر با سـن کمش اصـرار داشـت در مراسم تشییع (شهید نوژه)شرکت کند. بنده به علت آماده باش نتوانسـتم در مراسـم حاضـر باشـم. ولی امیر با مادرش در مراسـم شـهید نوژه حضـور یافت وقتی شب به خانه آمدم با تعجب دیدم که جای نیش زنبور خوب شده و اثری از آن نیست. از همسرم علت آن را سؤال کردم گفت عنایت امام زمان (عج) است. از خود امیرسؤال کن! به سـراغ امیر رفتم. گفت: وقتی تابوت شـهید نوژه تشـییع می شـد مردی نورانی را دیدم که سـوار بر اسـب در میان جمعیت بود آن آقا شمشیری بر کمرش بود و روی شمشیرش نوشته بود یا مهدی (عج) من به آن آقا نگاه می کردم و با خودم گفتم حتماً حضرت مهدی (عج)هستند. یک باره امام به سراغ من آمدند و پرسیدند: »صورتت چرا ورم کرده؟«بعد آقا دسـتی به صـورت ورم کرده ام کشـید و گفت: »صـورتت خوب می شـود. بعد به من گفتند به اهالی پایگاه بگویید که هیچ آسـیبی به این پایگاه نخواهد ر سـید. آن زمان بارها از طرف ضـد انقلاب و ... پایگاه نوژه مورد تهدید قرار گرفته بودند به حرفهای امیر گوش میکردم باورش برای خیلی ها سـخت بود. اما نشـانه ای که نشـان از بهبودی صـورت امیر بود مرا به تعجب واداشت؟! من حرف امیر را باور میکردم پسـر پاکی که از دوره ی دبسـتان نمازش ترک نشـد. من که پدرش بودم از او گناهی ندیده بودم. بارها او را در حال خواندن نماز امام زمان (عج) دیده بودم و ..... برای کسی از آن واقعه حرفی نزدم؛ چون باورش سخت بود. در دوره دبیرسـتان به هر دری زد تا سـرانجام اعزام شـد به جبهه در گردان غواصـی لشـکر 32 انصـار الحسـین همدان بود وقتی میخواست برود دلشوره ی عجیبی داشتم رفتنش به بار دوم نکشید که ..... امیر در اسـفند ۱۳۶۶ به شـهادت رسـید. مدت بیسـت روز پیکرش شـناسـایی نشـده بود. تا اینکه پدرش برای شـناسـایی او رفت. یک جنازه کاملا سوخته در مقابل این پدر بود چطور می توانست شناسایی اش کند؟! ایشـان میفرمود بالای جنازه ی سـوخته ی امیرم رسـیدم. همه جای بدنش سـوخته بود. ولی تعجب کردم فقط گونه ی راسـت صـورت امیر سـالم مانده بود؛ همان جایی که میگفت آقا دسـت کشـیده اند حالا مطمئن شـدم که فرزند پاک و مؤمن من در نوجوانی به خدمت امام زمان (عج) مشرف شده. منبع: کتاب وصال ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
بعد از صدای خمپاره صدای داد و هوار بچه ها بلند شد. خورده بود وسط سنگر فرماندهی. بچه ها توی سر و صورتشان میزدند و می دویدند طرف سنگر.حاج احمد گرد و خاک را پاک کرد و بلند شد کمربندش را بست بالای پاش. - چه خبرتونه؟ چیزی نشده ترکش نقلی اش مال ماست داد و فریادش مال شما؟ایستاد و کارش را ادامه داد. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
وسط اردوی دیدار از مناطق جنگی، بازدید علمی جور کرده بودند؛ بازدید علمی سد کرخه. مهندس سد برای بچه ها حرف میزد. مثالً بچه های دانشگاه شریف بودند! شلوغ می کردند الکی صلوات می فرستادند، دست آخر هم یکی سیگارت انداخت. همه ترکیدند از خنده جلسه به هم ریخت. بیشتر بچه ها که دنبال بهانه بودند ول کردند رفتند، اما مصطفی تا آخر ایستاد. شش دانگ حواسش به حرف های مهندس بود، گوش می داد و سؤال میپرسید به قول بچه ها؛ جدی گرفته بود. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
صـدای ممتد آژیر آمبولانس افکار همه را پاره کرد. عملیات فتح المبین وارد مرحله ی حسـاسـی شـده بود. حجم آتش سـنگین دشـمن از یک طرف و شـنیدن خبر زخمی شـدن حاج احمد متوسـلیان از طرف دیگر، روحیه بچه ها را خراب کرده بود. آمبولانس روبروی سـنگر فرماندهی ایسـتاد. وقتی درب عقب آمبولانس را باز کردند، چشـم بچه ها از تعجب گرد شـد. حاج احمد با آن وضعیت وخیمش روی برانکار به بچه ها لبخند می زد. بعد از روی همان برانکارد برای بچه ها سخنرانی پرشوری کرد و گفت: برادرها، بدانید یا خون ما ریخته می شود یا خرمشهر آزاد میشود. طولی نکشید که «خرمشهر»، شهر خون و مقاومت آزاد شد. منبع:کتاب بچه های محله تو و من ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2
چند روزی گذشت به کاظم برادرش اجازه دادند بیاید ملاقات جل الخالق ..... قد حسین بزرگتر شده بود اما کی جرأت سؤال کردن داشت؟ وقتی حسین آزاد شد پرسیدیم ماجرا چی بود؟ حسـین گفت اینقدر با کابل سـیگار، صـندلی الکتریکی آویزون کردن از سـقف و.... شـکنجه ام کرده بودند که نمی توانستم راه بروم. کفش مخصوصی به من داده بودند. که فقط ده سانت پنبه کفش گذاشته بودند تا معلوم نشه چه بلایی سرم آورده اند! حال کردم آخه هیچی اطلاعات از من گیرشون نیومد!!! منبع:کتاب سیدحسین ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
پایش از مچ قطع شـده بود وقتی پرسـتارها میخواسـتند پانسـمان پایش را عوض کنند، مجبور بودند برای این که زخم عفونت نکند مقداری از آن را بتراشـند. این کار آنقدر دردناک بود که داد و فریاد همه را در می آورد اما پرسـتارها هر روز در کمال آرامش پانسمان پایش را عوض می کردند و دریغ از یک ناله ی کوتاه از او. یکی از پرسـتارها بالاخره صـبرش تمام شـد و پرسـید شـما چرا مثل بقیه داد نمیزنی؟ نکند عصـب پایتان قطع شـده است؟« بـا آرامش نگـاهی بـه پرسـتـار کرد و گفـت: »نـه، اتفـاقـا خیلی درد دارم، ولی بـه خـاطر اینکـه روحیـه ی بقیـه مجروحین خراب نشود چیزی نمی گویم... منبع:کتاب بچه های محله تو و من ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
ما شاء الله برادر. عجله کن خدا پشت و پناهت.یکی از بچه های اصـفهان بود. پایش از بالای ران قطع شـده بود. چسـپیده بود به زمین جوری به بچه ها روحیه میداد که فکر میکردی چهارستون بدنش سالم است. عملیات بدر بود و تو محور ما فقط هشـت نفر سـالم پیدا می شـدند. فرمانده برای این که لشـکر تا بن دندان مسـلح عراق خیال نکند این طرف کسـی نیسـت از این طرف میدوید آرپی جی میزد، بعد میدوید سـمت دیگر خاکریز نارنجک پرتاب میکرد. بقیه بچه ها هم همین طور تا جایی که دیگر نمی توانستیم بدویم چهار دست و پا راه میرفتیم.اما تو همه ی این لحظات صدای گرم آن بسیجی اصفهانی بود که به ما روحیه می داد منبع:کتاب بچه های محله تو و من ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2
یک بار رفته بودیم اطراف مشهد. بعد از طرقبه رسیدیم به یک آبشار بلند و خنکی حسین پیراهنش را درآورد و کمرش را زیر آب یخ پرفشار آبشار گرفت. گفتم آخه این دیگه چه کاریه؟ گفت: ساواکی ها بد شکنجه میکنند. باید خودمان را جوری بسازیم که بتوانیم در برابر شکنجه های آنها مقاومت کنیم بازهم می خواست قوی تر بشود.البته نمیدانست بعد از ساواک همچنان این مقاومت به کارش خواهد آمد منبع:کتاب سیدحسین ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
نامه حضرت امام خمینی باشد به همسرش در جوانی: تصـدقت شـوم؛ الهی قربانت بروم در این مدت که مبتلا به جدایی از آن نور چشـم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. ]حال[ من با هر شدتی باشد میگذرد؛ ولی بحمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شـهر زیبای بیروت هسـتم. حقیقتا جای شـما خالی اسـت فقط برای تماشـای شـهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صـد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیسـت که این منظره عالی به دل بچسبد. در هر حال امشـب شـب دوم اسـت که منتظر کشـتی هسـتیم از قرار معلوم و معروف یک کشـتی فردا حرکت میکند ولی ماها که قدری دیر رسـیدیم باید منتظر کشـتی دیگر باشـیم. عجالتا تکلیف معلوم نیسـت امید اسـت خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه ی حجاج را موفق کند به اتمام عمل از این حیث قدری نگران هسـتم؛ ولی از حیث مزاج بحمدالله به سـلامت بلکه مزاجم بحمدالله مسـتقیم تر و بهتر اسـت. خیلی سـفر خوبی اسـت. جای شـما خیلی خیلی خالی اسـت دلم برای پسرت سید مصطفی قدری تنگ شده است. امید اسـت که هر دو به سـلامت و سـعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشـند.... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت، قربانت روح الله قدس ایران بانوی بزرگ انقلاب مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی )ره(، صفحه 312 و 313) منبع:کتاب ازدواج به سبک شهدا لینک محتوا در روبیکا: https://rubika.ir/mohtavamerajandisheh/BEDIEAIGDABEHCCH ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2
وضع غذا پختنم دیدنی بود. برایش فسنجان درست کردم چه فسنجانی! گردوها را درسته انداخته بودم توی خورش. آن قدر رُب زده بودم که سیاه شده بود. برنج هم شور شور.نشست سر سفره دل توی دلم نبود. غذایش را تا آخر خورد. بعد شروع کرد به شوخی کردن که چون تو قره قروت دوست داری به جای رب قره قروت ریخته ای توی غذا. چند تا اسم هم برای غذایم ساخت؛ تُرشکی، فسنجون سیاه. آخرش گفت خدا رو شکر. دستت درد نکنه. منبع:کتاب یادگاران لینک محتوا در روبیکا: https://rubika.ir/mohtavamerajandisheh/BECCDAEJDEHEJCCH ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2