ساعت ده یازده بود که آمد. حتی لای موهایش پر از شن بود.سفره را انداختم.گفتم تا تو شروع کنی من لیلا رو بخوابونم.گفت: نه صبر میکنم با هم بخوریم.وقتی برگشتم دیدم کنار سفره خوابش برده. داشتم پوتین هایش را در می آوردم که بیدار شد.گفت »میخوای شرمنده ام کنی؟«گفتم: آخه خسته ای.گفت: نه، تازه میخوایم با هم شام بخوریم.
منبع:کتاب یادگاران
#داستان_همسرداری_شهدا
#شهید_زین_الدین
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
پرسید: »ناراحت میشی برم؟«گفتم آره. اما نمی خوام مزاحمت باشم رفت. دو روز بعد، هادی به دنیا آمد.بوسیدش و اسمش را گفت.پرسیدم: دوستش داری؟گفت »مادرش رو بیشتر دوست دارم.
منبع:کتاب یادگاران
#داستان_همسرداری_محبت_شهدا
#شهیدمیثمی
لینک محتوا در روبیکا:
https://rubika.ir/mohtavamerajandisheh/BECBCIIEFGJEDCCH
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
دیر به دیر می آمد اما تا پایش را میگذاشت توی خانه بگو و بخندمان شروع میشد. خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه پایین.یک روز همسایه پایینی بهم گفت: به خدا این قدر دلم میخواد یه روز که آقامهدی میاد خونه، لای در خونه تون باز باشه ببینم شما دو تا زن و شوهر به همدیگه چی میگید این قدر می خندید؟
منبع:کتاب یادگاران
#داستان_همسرداری_اخلاق_در_خانه_شهدا
#شهید_مهدی_باکری
#ناب
لینک محتوا در روبیکا:
https://rubika.ir/mohtavamerajandisheh/BECCDAEJDEIFHCCH
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
ماه رمضـان بود و ما مهمان دکتر بودیم افطاری منزل شـان در عین کامل بودن، سـاده بود گرم و صـمیمانه و بدون هیچگونه تجمل محور این جمع شدنها هم خانم دکتر بود میگفتند که ما به هم نیاز داریم.خواستیم برای شستن ظرفها کمک کنیم که همسرشان اجازه نداد.گفتیم: مهمان ها زیادند و این تنها کاری است که از ما بر می آید. گفت: که ظرفها سهم دکتر است.گفتیم: این طوری بیشـتر شـرمنده میشـویم. گفت: تقسـیم کار کردیم، آماده کردن افطار با من اسـت و شـسـتن ظرفها هم با ایشان. خانمش می گفت که حتی دکتر در خانه جارو هم میکرد. روابط خانوادگی بسـیار خوبی داشـتند؛ این را از گفتگوهای آنها می فهمیدیم می خواسـتیم برگردیم هم بچه کوچک داشـتیم و هم راهمان دور بود. دکتر با اینکه خیلی خسـته بود با ا صـرار ما را تا منزلمان رساند.
منبع:کتاب دفترعلم
#داستان_همسرداری_شهدا
#شهید_مجید_شهریاری
لینک محتوا در روبیکا:
https://rubika.ir/mohtavamerajandisheh/BECBCJDEFIGDDCCH
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
پنجشـنبه ها که سـاعت کار آقای بهشـتی زودتر از روزهای دیگر به پایان می رسـید ایشـان از سـازمان کتابهای درسـی به منزل می آمدند و پس از لحظاتی به بیرون میرفتند و خرید یک هفته منزل را انجام میدادند. برای نمونه وقتی گوشـت میخریدند اصـرار داشـتند گوشـت را خودشـان قسـمت قسـمت کنند و هرچه خانمشـان اصـرار میکرد شـما خسـته هسـتید و کـار داریـد بگـذاریـد مـا این کـار را بکنیم می گفتنـد: »نـه، من هم بـایـد در خـانـه کـاری انجـام بـدهم. همـه کـارهـا را کـه نبـایـد شما بکنید من هم باید در کارخانه سهمی داشته باشم.
منبع:کتاب عبای سوخته
#داستان_همسرداری_شهدا
#شهید_سید_محمد_بهشتی
لینک محتوا در روبیکا:
https://rubika.ir/mohtavamerajandisheh/BECCDAEJDEGAHCCH
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
گردان داشت به سمت نقطه رهایی میرسید که متوجه شدم عراقیا چند نفر فرستاده اند روی یه ارتفاع مشرف به مسیر.دست کم چهارصد نفر داشت به قتلگاه میرفت. هیچ چیز به ذهنم نمیرسید. نه میتونستم گردان رو برگردونم نه میشد،به خاطر رعایت اصل غافلگیری روی ارتفاعات مشرف کاری کرد. دلم شکست متوسل شدم به اهل بیت همه فرماندهان هم حال توسل داشتند که یک دفعه یه تیکه ابر ایستاد روی قله عراقیا و جلوی نور مهتاب را گرفت. بچه های گردان تا آخر متوجه نشدند که چه معجزه ای اتفاق افتاده کار خودشون رو کردند.
منبع:کتاب دلیل
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
در حرم بسته بود. وقتی خدام در را باز کردند صحنه ای دید که دلش شکست. انگار ضریح امیرالمؤمنین از لای خاک بیرون آمده بود. وضعیت بقیه حرمها هم بهتر از نجف نبود. همین که برگشت ایران، گفت: وضع حرمها خیلی ناجوره در شأن ائمه و شیعه نیست.معطل نکرد. ستادی تشکیل داد به نام ستاد بازسازی عتبات عالیات.سه چهار سال بعد یک دور کامل عتبات را بازسازی کرده بودیم؛ صحنها درهای شکسته سنگ دیوارهای اطراف حرم و رواقها، سرویسهای بهداشتی حتی سیستم سرمایشی و گرمایشی و سیستم صوتی حرمها را هم عوض کردیم سفارش پشت سفارش که تا میتوانید از کمکهای مردمی استفاده کنید میگفت از صنف های مختلف هرکسی هر کاری میتونه انجام بده ببرید اونجا کار کنه.
منبع:کتاب سلیمانی عزیز
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
بله |
یک کارت برای امام رضا(ع) مشهد، یک کارت برای امام زمان (عج) مسجد جمکران و یک کارت برای حضرت معصومه (س)قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح.
- چرا دعوت شما رو رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم شما عزیز ما هستی.حضرت زهرا (س)آمده بود به خوابش؛ درست قبل از عروسی.
منبع:کتاب یادگاران
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
زمین زیر گلوله های توپ می لرزید.
روبه رو؛ ردیف تانکهای عراقی، گوشه خاکریز، با چند تا بسیجی نشست دعای توسل خواند.
منبع:کتاب یادگاران
#داستان_مناجات_و_دعا_شهدا
#شهید_حسن_باقری
#ناب
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
در مناسـبتهای مذهبی به خصـوص شـهادت ائمه، اول کلاس پنج دقیقه صـحبت میکرد و معمولا هم خیلی گرم حرف میزد طوری که ما دوسـت داشـتیم آن پنج دقیقه تا آخر کلاس ادامه پیدا کند وقتی درباره اهل بیت صـحبت می کرد. تا دم گریه کردن می رفت. بعد به حالت اولیه بر می گشت و درس را شروع می کرد
منبع:دفترعلم
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
ایام محرم خیلی فعال بود میگفت باید تبلیغاتمان را گسترده کنیم و از این طریق محرم را زنده نگه داریم.تابلوهایی که روی در و دیوار دانشگاه نصب شده کار دکتر است. عده ای از دانشـجوها میگفتند که جای تابلوها اینجا نیسـت، اما دکتر می گفت باید این دانشـگاه را با پیوند با اهل بیت ضمانت کنیم. معمولا به ما توصیه میکرد اگر مشکلی پیدا کردیم دو رکعت نماز بخوانیم و آن را به یکی از ائمه تقدیم کنیم. می گفت مطمئن باشید که کارتان راه میافتد. اعتقاد خاصی به این دو رکعت نماز داشت.
منبع:کتاب دفترعلم
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
با هم ندار بودیم. هرازگاهی که همدیگر را میدیدیم می نشستیم کنار هم، سر حرفمان باز میشد. میان صحبت هایی که از هر دری میکردیم.یک دفعه دیدم رفت توی خودش. پرسیدم: چی شده آقای رئیسی؟!
رئیسی گفت: رفته بودم نجف، حرم امیرالمؤمنین با دل شکسته رو کردم به ضریح و گفتم: آقا من هرچی میام اینجا هرچی صداتون می زنم، شما که جواب منو نمیدید، شما که بهم رو نمیکنید منم دیگه چیزی ازتون نمیخوام. میرم یه گوشه ی این حرمتون زیارت میکنم نمازم رو میخونم و بعدشم زحمت رو کم میکنم.رفتم کنج حرم ایستادم به نماز. یک دفعه دیدم یکی میزنه به پشتم و میگه: کار برای خدا کنید ما هم هواتون رو داریم. نمازم رو زود تموم کردم سر برگردوندم که ببینم کیه دیدم هیچ کسی دور و برم نیست!با بغض میگفت. با حرفی که از ته قلبش میزد.آقای مروی امیرالمؤمنین جواب من دل شکسته رو داد.
راوی:حجت السلام والمسلمین احمد مروی
منبع:کتاب سلیمانی عزیز
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله