گردان داشت به سمت نقطه رهایی میرسید که متوجه شدم عراقیا چند نفر فرستاده اند روی یه ارتفاع مشرف به مسیر.دست کم چهارصد نفر داشت به قتلگاه میرفت. هیچ چیز به ذهنم نمیرسید. نه میتونستم گردان رو برگردونم نه میشد،به خاطر رعایت اصل غافلگیری روی ارتفاعات مشرف کاری کرد. دلم شکست متوسل شدم به اهل بیت همه فرماندهان هم حال توسل داشتند که یک دفعه یه تیکه ابر ایستاد روی قله عراقیا و جلوی نور مهتاب را گرفت. بچه های گردان تا آخر متوجه نشدند که چه معجزه ای اتفاق افتاده کار خودشون رو کردند.
منبع:کتاب دلیل
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
در حرم بسته بود. وقتی خدام در را باز کردند صحنه ای دید که دلش شکست. انگار ضریح امیرالمؤمنین از لای خاک بیرون آمده بود. وضعیت بقیه حرمها هم بهتر از نجف نبود. همین که برگشت ایران، گفت: وضع حرمها خیلی ناجوره در شأن ائمه و شیعه نیست.معطل نکرد. ستادی تشکیل داد به نام ستاد بازسازی عتبات عالیات.سه چهار سال بعد یک دور کامل عتبات را بازسازی کرده بودیم؛ صحنها درهای شکسته سنگ دیوارهای اطراف حرم و رواقها، سرویسهای بهداشتی حتی سیستم سرمایشی و گرمایشی و سیستم صوتی حرمها را هم عوض کردیم سفارش پشت سفارش که تا میتوانید از کمکهای مردمی استفاده کنید میگفت از صنف های مختلف هرکسی هر کاری میتونه انجام بده ببرید اونجا کار کنه.
منبع:کتاب سلیمانی عزیز
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
بله |
یک کارت برای امام رضا(ع) مشهد، یک کارت برای امام زمان (عج) مسجد جمکران و یک کارت برای حضرت معصومه (س)قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح.
- چرا دعوت شما رو رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم شما عزیز ما هستی.حضرت زهرا (س)آمده بود به خوابش؛ درست قبل از عروسی.
منبع:کتاب یادگاران
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
زمین زیر گلوله های توپ می لرزید.
روبه رو؛ ردیف تانکهای عراقی، گوشه خاکریز، با چند تا بسیجی نشست دعای توسل خواند.
منبع:کتاب یادگاران
#داستان_مناجات_و_دعا_شهدا
#شهید_حسن_باقری
#ناب
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
در مناسـبتهای مذهبی به خصـوص شـهادت ائمه، اول کلاس پنج دقیقه صـحبت میکرد و معمولا هم خیلی گرم حرف میزد طوری که ما دوسـت داشـتیم آن پنج دقیقه تا آخر کلاس ادامه پیدا کند وقتی درباره اهل بیت صـحبت می کرد. تا دم گریه کردن می رفت. بعد به حالت اولیه بر می گشت و درس را شروع می کرد
منبع:دفترعلم
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
ایام محرم خیلی فعال بود میگفت باید تبلیغاتمان را گسترده کنیم و از این طریق محرم را زنده نگه داریم.تابلوهایی که روی در و دیوار دانشگاه نصب شده کار دکتر است. عده ای از دانشـجوها میگفتند که جای تابلوها اینجا نیسـت، اما دکتر می گفت باید این دانشـگاه را با پیوند با اهل بیت ضمانت کنیم. معمولا به ما توصیه میکرد اگر مشکلی پیدا کردیم دو رکعت نماز بخوانیم و آن را به یکی از ائمه تقدیم کنیم. می گفت مطمئن باشید که کارتان راه میافتد. اعتقاد خاصی به این دو رکعت نماز داشت.
منبع:کتاب دفترعلم
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
با هم ندار بودیم. هرازگاهی که همدیگر را میدیدیم می نشستیم کنار هم، سر حرفمان باز میشد. میان صحبت هایی که از هر دری میکردیم.یک دفعه دیدم رفت توی خودش. پرسیدم: چی شده آقای رئیسی؟!
رئیسی گفت: رفته بودم نجف، حرم امیرالمؤمنین با دل شکسته رو کردم به ضریح و گفتم: آقا من هرچی میام اینجا هرچی صداتون می زنم، شما که جواب منو نمیدید، شما که بهم رو نمیکنید منم دیگه چیزی ازتون نمیخوام. میرم یه گوشه ی این حرمتون زیارت میکنم نمازم رو میخونم و بعدشم زحمت رو کم میکنم.رفتم کنج حرم ایستادم به نماز. یک دفعه دیدم یکی میزنه به پشتم و میگه: کار برای خدا کنید ما هم هواتون رو داریم. نمازم رو زود تموم کردم سر برگردوندم که ببینم کیه دیدم هیچ کسی دور و برم نیست!با بغض میگفت. با حرفی که از ته قلبش میزد.آقای مروی امیرالمؤمنین جواب من دل شکسته رو داد.
راوی:حجت السلام والمسلمین احمد مروی
منبع:کتاب سلیمانی عزیز
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
ابن سـکیت، معلم بزرگ دوران اهل بیت(علیهم السلام) متهم بود که شـیعه اسـت اما چون بسـیار فاضـل و عالم بود،
متوکل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب کرد. یک روز بچه های متوکل به حضـورش آمدند و ابن سـکیت امتحانی از آنها به عمل آورد. آنها به خوبی از عهده ی امتحان برآمدند، متوکل ضـمن اظهار رضـایت از ابن سـکیت و شـاید به خاطر سـابقه ی ذهنی که از او داشـت که شـنیده بود تمایل به شیعه دارد از ابن سکیت سؤال مهمی پرسید. متوکل گفت این دو فرزند من پیش تو محبوب ترند یا حسن و حسین فرزندان علی؟ شـاید هر کس جای او بود تقیه میکرد اما ابن سـکیت از این جمله و از این مقایسـه بسـیار عصـبانی شـد. خونش به جوش آمد با خود گفت: کار این مرد مغرور به جایی رسـیده اسـت که فرزندان خود را با حسـن و حسـین مقایسـه می کند. این تقصیر من است که تعلیم آنها را بر عهده گرفته ام. او درجواب متوکل گفت این چه مقایسه ای است که می کنی؟ بچه های خود را با دو امام بزرگ مقایسه می کنی؟! به خدا قسـم قنبر غلام علی به مراتب از این دو پسـر و از پدر شـان نزد من محبوب تر اسـت. متوکل در همان مجلس دستور داد زبان ابن سکیت را از حلقومش در آوردند و او را به شهادت رساندند.
منبع:کتاب فدائیان ولایت
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
یکی از روزهای دهه ی هفتاد بود. مشـغول نظافت کتابخانه ام بودم. همه چیز را مرتب کردم. یک کتاب بود که قد و قواره اش به دیگر کتاب ها نمی خورد. جلوه ی خوبی در کتابخانه نداشـت برداشـتم و مطالبش را نگاه کردم. نام کتاب خـاطرات اسـرای عراقی بود کـه آقـای سـرهنگی جمع آوری آن را انجـام داده بود. همین طور ورق زدم و یکی از صـفحات آن را شـروع به مطالعه کردم. یکی از اسـرای عراقی که از شـیعیان نجف بوده خاطره جالبی را نقل می کند. او می گوید:در همسـایگی ما زنی از شـیعیان همراه تنها پسـرش زندگی می کرد. آنها زندگی خوب و مرفهی داشـتند تا اینکه پسـر این زن را به زور به سربازی فرستادند. در جریان یکی از حملات ایرانیها بود که خبر دادند پسر این زن شهید شده است. آن روز من در نجف بودم همه ی اهالی محل جمع شـدیم تا مراسـم تشـییع پیکر این جوان را برگزار کنیم. وقتی برای تحویل جسد رفتیم با تعجب دیدیم که صورت این جنازه سوخته و قابل شناسایی نیست.
مراسـم برگزار شـد. مادر این جوان خیلی تالش کرد که پسـرش را در گوشـه ی حرم امیر المؤمنین(ع)دفن کند. گفت:هر چقدر هزینه الزام باشـد پرداخت می کنم و بعد از کلی پیگیری موفق شـد تشـییع پیکر این جوان با آداب خاص و با مراسم بسیار مفصل و روضه خوانی و.... در یکی از حجره های حرم همراه بود.
قرار بود که من سـه روز بعد به جبهه های جنگ با ایران بروم. در این سـه روز مراسـمات مختلفی برای این جوان برگزار شد. چقدر برای او طلب آمرزش کردند. چقدر قرآن خوانده شد و.......
صـبح روزی که می خواسـتم به جبهه بروم اتفاق عجیبی افتاد. زن همسـایه به خانه ی ما آمد و با رنگ پریده ماجرای عجیبی تعریف کرد. او از من میخواست که موضوعی را برایش پیگیری کنم. زن همسـایه گفت: دیشـب در عالم خواب یک جوان خوش سـیما با محاسـن بلند را مشـاهده کردم. شـبیه ایرانیها بود. مرتب از من تشکر می کرد که او را در حرم امیرالمؤمنین(ع) به خاک سپرده ام و برایش این همه مراسم گرفته ام. این جوان به من گفت من یک رزمنده ی ایرانی هسـتم که آرزوی زیارت نجف را داشـتم و شـما همه کار برایم کردی حال به شما می خواهم مژده بدهم که پسرت زنده است و اسیر ایرانی ها شده و چند سال بعد آزاد میشود!! زن همسـایه از من خواست که از طریق هلال احمر پیگیری کنم. من هم قبول کردم. رفتم بغداد و پیگیری کردم خواب این زن یک رؤیای صادقه بود. همان روز از طرف ایران نام این جوان همسایه در لیست اسرا اعلام شده بود. امـا برای همـه ی اهـل محـل جـای تعجـب بود. این جوان ایرانی کـه بود؟! چـه کرد کـه این گونـه لیـاقـت یـافـت تـا در جوار حرم مولایش آرام گیرد؟
منبع:کتاب فدائیان ولایت
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
شخصی از بزرگان شیعه نقل میکند که من در خدمت پدرم بودم. ایشان مهمان داشت و من در کنار مهمان پدرم نشسته بودم. مرد مهمان خسـته بود. همین طور که چرت میزد یک باره عمامه از سـرش افتاد. من متوجه شـدم که زخم عمیقی بر سـر میهمان پدرم می با شـد. گویا ضـربه ی عمیق شـمشـیر به فرق او خورده بود!! سـاعتی بعد که بیدارشـد از ایشـان سـؤال کردم این زخمی که بر سـر شـماسـت به خاطر چیسـت؟ ایشـان نگاهی به چهره ی من انداخت و گفت: این ضـربه ای است که در جنگ صفین بر سر من وارد شده. با تعجب گفتم: چطور ممکن اسـت؟! از زمان جنگ صـفین قرن ها گذشـته مگر می شـود؟ میهمان که تعجب من را دید رو به پدرم کرد و گفت: سـال ها قبل می خواسـتم برای سـفر راهی شـهر دیگری شـوم من تنها بودم. در مسـیر جاده قرار گرفتم و از شـهر دور شدم. کمی جلوتر شـخصـی را دیدم که او هم تنها راهی سـفر بود. خودم را به او رسـاندم. سـلام کردم و گفتم برادر میتوانم با شما همسفر باشم. او هم سلام کرد و خوشحال شد و گفت بفرمایید. در طی راه با هم حرف می زدیم. نمی دانم چه شد که حرف از جنگ صـفین به میان آمد. هم سـفر من یک باره با عصـبانیت شـمشـیرش را بیرون کشـید و گفت ای کاش من در صفین بودم.هم سفرم مکثی کرد. بعد در حالی که دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشار می داد گفت: ای کاش در صفین بودم
و در کنار معاویه با علی می جنگیدم و شمشیرم را از خون علی سیراب می کردم
فهمیدم که او از افراد ناصبی است. آنها که هنوز بغض مولا را در دل دارند. من هم که عاشـق مولا امیر المؤمنین(ع)بودم بدون معطلی گفتم: من هم دوسـت دا شـتم که در صـفین حضـور داشـتم و مولایم امیرالمؤمنین(ع) را یاری می کردم. هم سـفر من فهمید که من از شـیعیان هسـتم. بسـیار غضـبناک شـد و گفت: حالا هم دیر نشده فکر کن این بیابان صفین است بعد شمشمیر را به سوی من گرفت و گفت: از خودت دفاع کن. من نه قدرت او را دا شـتم و نه شـمشـیر مناسـبی که بتوانم با او مقابله کنم. او یک باره حمله کرد و من مشـغول دفاع شـدم. بعد از چند بار دفاع کردن ضـربه شـمشـیر او روی فرق من خورد و من روی زمین افتادم خون شـدیدی از سـر من جاری بود. با خودم گفتم الان سـرم را از بدن جدا می کند. در حال بی هوشـی بودم که احسـاس کردم یک نفر سوار بر اسب به من نزدیک شد. مردی نورانی از اسب پیاده شد و دستی به سر من کشید. دسـت او مرهمی بر زخم من بود. دیگر خون نمی آمد! بعد هم ایشـان سـوار اسـب شـد و به دنبال آن هم سـفر ناصـبی رفت. من نگاهی به آنها انداختم آن شخص با ضربه ی شمشیر خود سر از تن آن مرد تا به کار جدا کرد. بعد به سـراغ من آمد. درد سـرم کاملا خوب شـده بود. ایشـان به من گفت: در آیه ی ۴۰ سـوره ی حج آمده: خداوند یاوران خود را یاری می کند. شـما هم ما را یاری کردی ما هم شـما را یاری کردیم. بعد به من فرمودند: اگر از این زخم سرت سؤال کردند بگو که در جنگ صفین بر سر تو وارد شده.
منبع:کتاب فدائیان ولایت
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
آقا سـید چند قبضـه سـلاح داشـت که میخواسـت آنها را به مشـهد منتقل کند. من آن موقع باردار بودم اسـلحه ها را در بقچه ای پیچیدیم و من آن را به کمرم بسـتم. چون چهار ماهه حامله بودم، خیلی به چشـم نمی آمد. همه ی زندگی ما تعقیب و گریز بود؛ اما یکی از سـخت ترین لحظات زندگی ام مربوط به همین سـفر بود. صـبح روز بعد سـوار اتوبوس شـدیم و به طرف مشـهد راه افتادیم در بین راه ایشـان نگران من بود. دائم می پرسـید حالت خوب اسـت؟ یک وقت بچه از بین نرود؟من هم میگفتم احسـاس سـنگینی میکنم ولی فعلا حالم خوب اسـت. در یکی از پاسـگاههای بین راه گفتند: مسـافرها پیاده شوید. می خواهیم همه را بگردیم.و بعد شـروع کردند به گشـتن. رنگ از چهره ام پریده بود. نمی دانسـتم چه کنم به حاج آقا گفتم آقا اگر بفهمند، پدر ما را در می آورند. ایشان هم گفت همه دنبال ما هستند اگر بفهمند همین الان بی سیم میزنند با هلی کوپتر می آیند و ما را میبرند. هنوز نوبت به ما نرسـیده بود. ایشـان کمی فکر کرد و گفت: من الان به مادرم حضـرت زهرا(س) مطلب را میگویم. مطمئن هستم ایشان خودشان مراقبت میکنند. بعد خیلی محکم گفت: حالا ببین مادرم حضرت زهرا چه میکنند. آقا سید علی آمد پایین بعد خیلی طبیعی شروع کرد به داد زدن که ای بابا چقدر سخته با زن مسافرت کردن و .....
من هم پیاده شـدم و به کناری رفتم یک دفعه آقا سـید به طرف رئیس پاسـگاه رفت و با عجله گفت آقا وضـع خانم من خوب نیست. حالش به هم خورده باردار هم است.رئیس پاسـگاه گفت: این که غصـه ندارد ببرش به قهوه خانه آب و چای به او بده تا ما این مسـافرها را بگردیم. آن وقت شما بیایید و سوار شوید.به همین سادگی آمدیم به قهوه خانه که نزدیک پاسگاه بود نشستیم و چای خوردیم. در همان جا به راحتی نشـسـته بودیم که دیدم حال آقا سـید علی دگرگون شـد زیر لب حرف میزد و چشـمانش بهاری شـده بود. رو به من کرد و گفت: من که به تو گفتم. توسل به مادرم زهرا ما را نجات میدهد. او قبلا هم بارها نتیجه ی این توسـل را دیده بود. بعد از چند دقیقه آمدیم و سـوار اتوبوس شـدیم و به راحتی به مشـهد رفتیم
منبع:کتاب مهرمادر
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
این خاطره نقل قول است از شهید برونسی:
هنوز عملیات درسـت و حسـابی شـروع نشـده بود که کار گره خورد. گردان ما زمین گیر شـد و حال و هوای بچه ها حال و هوای دیگری.تا حالا این طور و ضـعی برام سـابقه ندا شـت نمیدانم چه شـان شـده بود که حرف شـنوی نداشـتند؛ همان بچه هایی که میگفتی برو توی آتش با جان و دل می رفتندبه چهره بعضـی ها دقیق نگاه میکردم جور خاصـی شـده بودند. نه می شـد بگویی ضـعف دارند نه می شـد بگویی ترسـیدند هیچ حدسـی نمیشد بزنی هرچه براشان صحبت کردم فایده نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمیخواستند جدا شوند هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند نشد. اگر ما توی گود نمی رفتیم احتمال شـکسـت محورهای دیگر هم زیاد بود. آن هم با کلی شـهید پاک درمانده شـدم ناامیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟
سرم را بلند کردم رو به آسمان و توی دلم نالیدم که خدایا خودت کمک کن.از بچه ها فا صـله گرفتم اسـم حضـرت صـدیقه سـلام الله علیها را، از ته دل صـدا زدم و متوسـل شـدم به وجود شـریفش زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم، و ضـع ما رو خودتون بهتر می دونین. چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارند. اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض.یکدفعه فکری به ذهنم الهام شـد. رو کردم به بچه ها محکم و قاطع گفتم دیگه به شـما احتیاجی ندارم هیچ کدومتون رو نمی خوام فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد دیگه هیچی نمیخوام. زل زدم به شـان لحظه شـماری میکردم یکی بلند شـود. یکی بلند شـد یکی از بچه های آرپی جی زن بلند گفت: من می آم. نگاهش مصمم بود و جدی به چند لحظه نکشید یکی دیگر مصمم تر از او بلند شد. گفت: منم می آم. پشت بندش یکی دیگر ایستاد تا به خودم آمدم همه گردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. پیروزی مان توی آن عملیات چشـم همه را خیره کرد. اگر با همان وضـع قبل میخواسـتیم برویم کارمان این جور گل نمیکرد عنایت ام ابیها سلام الله علیها باز هم به دادمان رسیده بود.
منبع: کتاب خاک های نرم کوشک
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله