eitaa logo
معراج اندیشه
492 دنبال‌کننده
99 عکس
226 ویدیو
9 فایل
مطالب خیلی ناب ویژه جهاد گران تبیین کاری از قرارگاه معراج استان خوزستان ارتباط با ادمین @ma_malekii
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا سـید چند قبضـه سـلاح داشـت که میخواسـت آنها را به مشـهد منتقل کند. من آن موقع باردار بودم اسـلحه ها را در بقچه ای پیچیدیم و من آن را به کمرم بسـتم. چون چهار ماهه حامله بودم، خیلی به چشـم نمی آمد. همه ی زندگی ما تعقیب و گریز بود؛ اما یکی از سـخت ترین لحظات زندگی ام مربوط به همین سـفر بود. صـبح روز بعد سـوار اتوبوس شـدیم و به طرف مشـهد راه افتادیم در بین راه ایشـان نگران من بود. دائم می پرسـید حالت خوب اسـت؟ یک وقت بچه از بین نرود؟من هم میگفتم احسـاس سـنگینی میکنم ولی فعلا حالم خوب اسـت. در یکی از پاسـگاههای بین راه گفتند: مسـافرها پیاده شوید. می خواهیم همه را بگردیم.و بعد شـروع کردند به گشـتن. رنگ از چهره ام پریده بود. نمی دانسـتم چه کنم به حاج آقا گفتم آقا اگر بفهمند، پدر ما را در می آورند. ایشان هم گفت همه دنبال ما هستند اگر بفهمند همین الان بی سیم میزنند با هلی کوپتر می آیند و ما را میبرند. هنوز نوبت به ما نرسـیده بود. ایشـان کمی فکر کرد و گفت: من الان به مادرم حضـرت زهرا(س) مطلب را میگویم. مطمئن هستم ایشان خودشان مراقبت میکنند. بعد خیلی محکم گفت: حالا ببین مادرم حضرت زهرا چه میکنند. آقا سید علی آمد پایین بعد خیلی طبیعی شروع کرد به داد زدن که ای بابا چقدر سخته با زن مسافرت کردن و ..... من هم پیاده شـدم و به کناری رفتم یک دفعه آقا سـید به طرف رئیس پاسـگاه رفت و با عجله گفت آقا وضـع خانم من خوب نیست. حالش به هم خورده باردار هم است.رئیس پاسـگاه گفت: این که غصـه ندارد ببرش به قهوه خانه آب و چای به او بده تا ما این مسـافرها را بگردیم. آن وقت شما بیایید و سوار شوید.به همین سادگی آمدیم به قهوه خانه که نزدیک پاسگاه بود نشستیم و چای خوردیم. در همان جا به راحتی نشـسـته بودیم که دیدم حال آقا سـید علی دگرگون شـد زیر لب حرف میزد و چشـمانش بهاری شـده بود. رو به من کرد و گفت: من که به تو گفتم. توسل به مادرم زهرا ما را نجات میدهد. او قبلا هم بارها نتیجه ی این توسـل را دیده بود. بعد از چند دقیقه آمدیم و سـوار اتوبوس شـدیم و به راحتی به مشـهد رفتیم منبع:کتاب مهرمادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
این خاطره نقل قول است از شهید برونسی: هنوز عملیات درسـت و حسـابی شـروع نشـده بود که کار گره خورد. گردان ما زمین گیر شـد و حال و هوای بچه ها حال و هوای دیگری.تا حالا این طور و ضـعی برام سـابقه ندا شـت نمیدانم چه شـان شـده بود که حرف شـنوی نداشـتند؛ همان بچه هایی که میگفتی برو توی آتش با جان و دل می رفتندبه چهره بعضـی ها دقیق نگاه میکردم جور خاصـی شـده بودند. نه می شـد بگویی ضـعف دارند نه می شـد بگویی ترسـیدند هیچ حدسـی نمیشد بزنی هرچه براشان صحبت کردم فایده نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمیخواستند جدا شوند هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند نشد. اگر ما توی گود نمی رفتیم احتمال شـکسـت محورهای دیگر هم زیاد بود. آن هم با کلی شـهید پاک درمانده شـدم ناامیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم رو به آسمان و توی دلم نالیدم که خدایا خودت کمک کن.از بچه ها فا صـله گرفتم اسـم حضـرت صـدیقه سـلام الله علیها را، از ته دل صـدا زدم و متوسـل شـدم به وجود شـریفش زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم، و ضـع ما رو خودتون بهتر می دونین. چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارند. اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض.یکدفعه فکری به ذهنم الهام شـد. رو کردم به بچه ها محکم و قاطع گفتم دیگه به شـما احتیاجی ندارم هیچ کدومتون رو نمی خوام فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد دیگه هیچی نمیخوام. زل زدم به شـان لحظه شـماری میکردم یکی بلند شـود. یکی بلند شـد یکی از بچه های آرپی جی زن بلند گفت: من می آم. نگاهش مصمم بود و جدی به چند لحظه نکشید یکی دیگر مصمم تر از او بلند شد. گفت: منم می آم. پشت بندش یکی دیگر ایستاد تا به خودم آمدم همه گردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. پیروزی مان توی آن عملیات چشـم همه را خیره کرد. اگر با همان وضـع قبل میخواسـتیم برویم کارمان این جور گل نمیکرد عنایت ام ابیها سلام الله علیها باز هم به دادمان رسیده بود. منبع: کتاب خاک های نرم کوشک ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
قبل از عملیات والفجر هشت بود، همراه با احمد رفته بودیم شناسایی. این آخرین شناسایی بود. باید تا عمق مواضـع دشـمن میرفتیم و برمیگشـتیم درسـت درهمان محوری که تا سـاعاتی دیگر نیروهای ما از آنجا عملیات را آغاز می کردند. نهرابو عقاب پر از موانع بود خیلی آهسـته و آرام وارد نهر شـدیم به هر زحمتی بود از موانع عبور کردیم و جلو رفتیم. همه ی مواضـع و سـنگرهای دشـمن شـناسـایی شـد. موقع برگشـت عجله داشـتیم که هر چه سـریع تر به نیروهای خودی ملحق شویم. در راه برگشت در میان موانع مختلف از جمله سیمهای خاردار، موانع خورشیدی و .... گیر افتادیم.در میان موانع طوری گیر افتاده بودیم که نه راه پیش دا شـتیم نه راه پس. از طرفی فا صـله ی ما با سـنگرهای عراقی بسیار کم بود. هر لحظه ممکن بود نگهبانهای عراقی متوجه حضور ما بشوند. در میان همه این مشکلات آب اروند نیز بالا آمد. تا مرگ فاصله ی چندانی نداشتیم. اما از همه بدتر این بود که ما اسیر دشمن شویم این اتفاق یعنی لو رفتن عملیات.در یک لحظه به دلم خطور کرد که به مادر رزمندگان حضرت زهرا(سلام الله علیها) توسل پیدا کنم. لحظه ای بعد احسـاس کردم که راه برای من باز شـده من توانسـتم از میان موانع خارج شـوم. اما و ضـعیت احمد خیلی بحرانی بود. او حسابی گیر افتاده بود. به رغم میل باطنی اما به تو صـیه احمد سـریع به سـمت نیروها برگشـتم ناراحت بودم من نتوانسـتم هیچ کاری برای دوست عزیزم انجام دهم. من او را تنها میان دشمن گذاشته بودم. احمد جولائیان اعزامی از بوشهر بود از نیروهای زبده ی اطلاعات لشکر 1۹ فجر بود. مدت ها با هم رفیق بودیم. سـخت ترین دوره های غوا صـی را سـپری کردیم. او مدت کوتاهی بود که نامزد کرده بود برای همین خیلی سـربه سرش میگذاشتیم. به سـرعت در حال دویدن بودم میخوا سـتم سـریع خودم را به نیروهای خودی برسـانم در این حال همه ی فکرم پیش احمد بود. یک باره احسـاس کردم که یکی از عراقی ها به دنبال من اسـت. با خودم گفتم حتما احمد را گرفته اند و حالا دنبال من آمده اند. سریع وارد آب شدم. خودم را مخفی کردم وقتی او نزدیک شـد کمی سـرم را از آب بالا آوردم در تاریکی شـب نمیتوانسـت من را ببیند اما من او را خوب شناختم. خودش بود؛ احمد. در مسیر برگشت وقتی از محدوده ی خطر دور شدیم به احمد گفتم: چی شد؟! چطور نجات پیدا کردی؟ نمی توانست حرف بزند اشک امانش نمی داد. دقایقی بعد به من از نجات خودش این گونه گفت:نمیدانم هر چه تلاش کردم بی فایده بود. من نتوانسـتم از شـر سـیمهای خاردار رها شـوم لحظه به لحظه وضـعیت بدتر میشد.هر چه تکان میخوردم توجه دشمن به سمت من بیشتر جلب می شد. از همه کس و همه جا نا امید شدم به ائمه متوسل شدم. هر کاری می توانستم کردم اما نشد. یک باره یادم افتاد که ایام فاطمیه است. با تمام وجود از حضرت خواستم مرا یاری کند. نذر کردم گریه کردم و ..... در همان موقع احسـاس کردم کسـی از پشـت لباس من را گرفت او به راحتی من را از میان موانع بیرون کشـید و به کنار اروند آورد آن حالت را در هوشیاری کامل حس کردم.احمد به اینجا که رسید از من خواست تا زنده است این ماجرا را نقل نکنم. سـاعاتی بعد به همراه نیروهای گردانهای خط شـکن راهی سـاحل اروند شـدیم. با گردان غواص به آن سـوی آب رفتیم و منتظر شروع عملیات شدیم. لحظات بسـیار سـختی بود اضـطراب را در چهره ی همه نیروها می دیدیم. احمد آرام آرام ذکر میگفت لحظاتی بعد با دسـتور فرماندهی عملیات شـروع شـد. بچه های ما خیلی سـریع سـنگرهای دشـمن را از بین بردند و به سـمت شـهر فاو حرکت کردند. من به همراه دیگر نیروهای اطلاعات لشـکر فجر در میان نخلسـتانها بودیم دژ اصـلی عراقی ها را پیدا کردیم ما توانستیم با پرتاب نارنجک از دشمن تلفات زیادی بگیریم.از اینکه توانسـته بودیم کارمان را دقیق انجام دهیم خیلی خوشـحال بودم در همین حال یکی از بچه های اطلاعات را دیدم ظاهری گرفته داشـت وقتی از او علت گرفتگی اش را سـؤال کردم بی مقدمه گفت: احمد جولائیان، دلاور بوشـهری اطلاعات شهید شد. منبع: کتاب مهرمادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
در حین عملیات به سختی مجروح شد ترکش خورده بود به سرش. با اصرار او را به بیمارستان صحرایی بردیم. می گفت: کسی نفهمد من زخمی شدم. همین جا مداوایم کنید. می خواست روحیه ی نیروها خراب نشود. دکتر گفت: این زخم عمیق است، باید کاملا مداوا و بعد بخیه شود. برای همین بستری شد. از بس خونریزی داشت بیهوش شد.مدتی گذشت. یک دفعه از جا پرید گفت: بلند شو باید برویم خط هر چه اصرار کردیم بی فایده بود. بالاخره همراه ایشان راهی مقر نیروها شدیم. در طی راه از ایشـان پرسـیدم: شـما بیهوش بودی، چه شـد که یک دفعه از جا بلند شـدی و ... هر چه می پرسـیدم جواب نمیداد. قسـمش دادم. گفتم: به من بگویید که چه شـد؟ نگاهی به چهره ی من انداخت و گفت: میگویم به شـرطی که تا وقتی زنده ام به کسی حرفی نزنی. بعد خیلی آرام ادامه داد وقتی توی اتاق خوابیده بودم یک باره دیدم خانم فاطمه زهرا(س) آمدند داخل اتاق.به من فرمودند چراخوابیدی؟ گفتم سرم مجروح شده نمی توانم ادامه دهم. حضرت زهرا(س)دستی به سر من کشیدند و فرمودند: بلند شو بلند شو، چیزی نیست برو به کارهایت برس. وقتی حاج احمد به منطقه برگشت در جمع نیروها گفت: من تا حالا شـکی نداشـتم که در این جنگ ما برحق هسـتیم ولی امروز روی تخت بیمارسـتان این مو ضـوع را با تمام وجود درک کردم. منبع: کتاب مهر مادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 بله |
سـید یحیى واعظ یزدی به کرمان آمده بود. ایشـان انحراف فرقه ی شـیخی ها را برای مردم نمایان کرد تا آنجا که این فرقه ی ضاله تصمیم به قتل او گرفتند. از ایشان دعوت کردند تا برای منبر به باغی در اطراف کرمان برود. وقتی جناب سید یحیی وارد باغ شد متوجه حیله ی شیخی ها شد. آنها آماده ی کشتن سید بودند. ایشان از بزرگ شیخیها تقاضا کرد که دو رکعت نماز بخواند.خود ایشـان فرمود: در نماز به حضـرت زهرا متوسـل شـدم. در سـجده هم ذکر یا موالتی یا فاطمه اغیثینی را بر زبان جاری کردم. شیخی ها آماده کشتن من شدند یکباره صدای تکبیر و فریاد مردمی که باغ را به محاصره درآورده بودند بلند شد مردم به درون باغ ریختند و من را نجات دادند. آیت الله حاج میرزا محمد کرمانی پیشـاپیش مردم حضـور داشـت. از ایشـان سـؤال شـد که شـما از کجا این ماجرا را فهمیدید؟ شیخ گفت: من خوابیده بودم یکباره دیدم که مادر سادات حضرت زهرا(س) فرمودند:شیخ خودت را به پسرم سید یحیی برسان و او را نجات بده که اگر دیر کنی، کشته خواهد شد منبع: کتاب مهرمادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
چه اوضاعی بود. تانک دشمن آمده بود روی جاده با دوشکا و با شلیک توپ اجازه ی هیچ حرکتی به ما نمی داد. وضعیت بدی بود. همه نیروها خسته بودند چند بار میخواستند با آر پی جی تانک را بزنند ولی نشد. پیشـروی گردان مختل شـده بود اما باید کاری میکردیم رضـا از جا بلند شـد و چند نارنجک برداشـت به سـرعت حرکت کرد. صـدای رگبار تیربار عراقی ها و صـدای تیراندازی ازسـنگرهای آنها قطع نمی شـد. هوا هنوز تاریک بود. منتظر رضا بودیم تا برگردد اما خبری نشد. با خودم گفتم: رضا دیگر برنمی گردد. دقایقی بعد صـدای انفجار چندین نارنجک تمامی سـنگرهای فعال عراقی ها را از کار انداخت بعد صـدای مهیبی آمد و تانک دشمن هم منفجر شد. بچه ها با خوشحالی آماده ی پیشروی شدند اما من به فکر رضا بودم. او بود که با این شجاعت به میان دشمن رفت. او با پرتاب نارنجک توانسـته بود سـنگرهای دشـمن را منهدم کند. حتی توانسـته بود یک نارنجک به داخل تانک دشـمن بیندازد. از همه سراغ او را میگرفتم اما هیچ کس فکر نمی کرد که او زنده باشد. یکباره رضـا را دیدم با همان قد و قامت کشـیده و اسـتوارش به میان بچه ها بازگشـت خیلی خوشـحال شـدم به اسـتقبالش رفتم. بعد از دقایقی با بقیه ی بچه ها حرکت کردیم. عملیات والفجر 8 با رمز مقدس یا فاطمه الزهرا و به مراحل نهایی خود رسیده بود. وقتی در حال استراحت بودیم یکی از رفقا (شهید جمال) برای من از رضا گفت. اینکه او در عملیاتهای مختلف آنقدر شجاعت از خود نشان داده که شده مسئول دسته پیشمرگهای گردان. بعد ادامه داد: میدونستی رضا شفا یافته ی حضرت زهرا(س)است؟!تعجب کردم. او ادامه داد: رضـا ارومیان فرزند نماینده ی مردم ارومیه در مجلس اسـت. رضـا در همان سـال اول انقلاب به کردستان رفت و مشغول مبارزه با ضد انقلاب شد. به پیشنهاد فرماندهان قرار شد که رضا به سازمان گروهکهای ضد انقلاب نفوذ کند او هم استادانه وارد عمل شد. حدود شش ماه در ستاد حزب بود و اخبار آنها را انتقال می داد. او یکی از زبده ترین نیروها بود. گذشت تا اینکه مسئولان حزب به او شک میکنند و جلسه ای برای نحوه ی برخورد با او برگزار میکنند. رضـا متوجه ماجرا می شـود یک دفعه به جلسـه ی سـران حزب وارد می شـود و همه را به رگبار میبندد چند نفر از سـرکرده های حزب را می کشـد و بعد پا به فرار میگذارد، او را تعقیب میکنند. رضـا مجروح میشـود. بعد هم از بالای تپه ای می افتد و در میان برف محو میشود! تعقیب کنندگان از کنارش عبور میکنند ولی متوجه او نمیشوند. نیمه های شب رضا به هوش می آید. او خودش را از زیر برف بیرون میکشد. بعد به سمت پاسگاه نیروهای ایرانی کشان کشان می رود.او را به بیمارستان میبرند ولی متأسفانه از هر دو یا فلج میشود. مدتی بعد رضا را به ارومیه می آورند او زندگی جدیدی را روی صندلی چرخ دار آغاز می کند.سـال بعد ودر روز عاشـورا او را با برانکارد به حسـینیه ی شـهر می آورند. رضـا در میان عزاداری و گریه به خواب میرود. در عالم خواب مادر سادات حضرت زهرا(س)را می بیند که به نزد او می آید و می فرمایند بلند شو. رضـا می گوید نمیتوانم پاهایم فلج شـده. آن بانوی بزرگوار پارچه ی سـیاهی را بر روی پاهای رضـا قرار میدهد و میگوید بلند شو. رضا از خواب بر میخیزد متوجه پارچه سیاهی میشود که بر روی پاهایش قرار دارد! یک دفعه رضا از جا بلند میشود دیگر هیچ مشکلی در پاهای خود حس نمی کند جمعیت هم به سوی او هجوم می آورند و .... از آن روز هم در جبهه ها حضور دارد. عملیات والفجر 8 بزرگترین ضـربه را به ارتش بعثی صـدام وارد کرد. همه خوشـحال بودیم که تمام اهداف تعیین شـده آزاد شده.اما در آخرین روز این عملیات یک اتفاق دیگر هم رخ داد. رضـا ارومیان فرمانده دسـته پی شـمرگ گردان، شـفایافته ی حضرت زهرا(س)به زیارت مادرش رفت. منبع: کتاب مهر مادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
یکی از ماجراهای عجیب زندگی این عالم مربوط به اعلامیه هایی بود که ایشـان منتشـر کرد. عالمه العمری گفته بود از حقوق شیعیان در عربستان دفاع خواهم کرد.اما با حمله ی وهابیها دوباره به زندان افتاد. دادگاه سعودی وی را به اعدام محکوم کرد. قرار شد عالمه العمری در مأل عام و در حضور شیعیان به دار آویخته شود تا درس عبرتی باشد برای دیگر شیعیان.باکی از مرگ نداشت. ایشان آماده ی شهادت شد. این عالم جلیل القدر که بیشتر عمر خود را در زندانها گذرانده بود. عالمه العمری خاطره ی آن حادثه را این چنین تعریف می کند:همه چیز دست به دست هم داد تا من را اعدام کنند. پس از چند ماه زندانی شدن سرانجام روز اعدام فرارسید. من را در مقابل هزاران شـیعه و برخی مسـئولان حکومت سـعودی به پای چوبه ی دار بردند طناب را به گردنم انداختند. لحظاتی تا شهادت فاصله داشتم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به حضرت زهرا(س)توسل کنم. زیر لب با خودم گفتم یا حضرت زهرا(س) من فقط برای دفاع از شما و آبروی شیعه به پای چوبه ی دار آمده ام یاری ام کنید. در همین لحظه طناب دار را کشیدند و من دست و پا میزدم. حاکمان خبیث وهابی آمده بودند تا با اعدام این عالم، شـیعیان را در وحشـت قرار دهند اما نتیجه چیز دیگری شـد آنها هدف دیگری داشتند اما خدا نقشه ی دشمنان را نقش بر آب کرد. در حضور همه ی مردم و عاملان حکومتی، طناب دار لحظاتی بعد از اجرای حکم پاره شد و شیخ بر زمین افتاد.شـیعیان خوشـحال و دشـمنان سـرافکنده ناظر این ماجرا بودند. عنایت حضـرت زهرا(س)بار دیگر شـامل حال شـیعیان شده بود. طناب ضـخیم و محکم به طرز عجیبی پاره شـده بود مأموران حکومتی شـیخ را به بیمارسـتان بردند مدتی بعد ایشـان به هوش آمدند و از زندان آزاد شدند. منبع: کتاب مهر مادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
در یکی از مأموریتهای مهم از داخل خاک عراق بر میگشتم. یکباره جنگنده ی من مورد حمله قرار گرفت. بال هواپیما شدید آسیب دید. کنترل هواپیما از دست من خارج شد! هیچ فرمانی اجرا نمی شد. لحظاتی تا سـقوط فاصـله داشـتم نمیدانسـتم چه کنم. در همان لحظه ناخودآگاه به یاد حضـرت زهرا(س)هم افتادم متوسـل شدم به بانوی دو عالم.مصطفی ادامه داد یکباره احساس کردم شخصی جلوی چشمانم ظاهر شد و گفت شما میتوانید راحت به پروازتان ادامه دهید بـه یـک بـاره فرامین هواپیمـا را کنترل کردم انگـار نـه انگـار کـه دقـایقی قبـل هیچ کـدام از اینهـا بـه فرمـان من نبود من تـا لحظاتی قبل در حال سـقوط بودم اما حالا اوج گرفتم. به راحتی به پرواز ادامه دادم در حالی که هواپیما به شـدت آسـیب دیده بود! مصـطفی ادامه داد وقتی هواپیما به مسـیر خود ادامه داد اشـک توی چشـمانم حلقه زد توی همان کابین شـروع کردم بر مصیبتها و مظلومیت حضرت زهرا(س)گریه کردم. من به این اعتقاد دارم که ما از خودمان چیزی نداریم هرچه داریم از حضرت زهرا و فرزندانشان است.وقتی هواپیما بر زمین نشـسـت بقیه ی خلبانان به آ سـیب دیدگی هواپیما نگاه میکردند هیچ کس باور نمیکرد که با این جنگنده سالم بر زمین نشسته باشم. منبع: کتاب مهر مادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
ساعت ده شب بود تو کوچه با رفقا فوتبال بازی می کردیم. اسم آقا ابراهیم را از بچه های محل شنیده بودم، اما برخوردی بااو نداشتم. مشغول بازی بودیم دیدم از سر کوچه شخصی با عصای زیر بغل به سمت ما می آید. از محاسن بلند و پای مجروحش فهمیدم خودش است.کنار کوچه ایستاد و بازی ما را تماشا کرد.یکی از بچه ها پرسید: آقا ابرام بازی میکنی؟ گفت: من که با این پا نمیتونم اما اگه بخواهید تو دروازه می ایستم.بازی من خیلی خوب بود. اما هر کاری کردم نتوانستم به او گل بزنم مثل حرفه ای ها بازی می کرد.نیم ساعت بعد، وقتی توپ زیر پایش بود گفت: بچه ها فکر نمی کنید الان دیر وقته مردم میخوان بخوابن.توپ و دروازه ها را جمع کردیم بعد همگی نشستیم دور آقاابراهیم.بچه ها گفتند اگه میشه از خاطرات جبهه تعریف کنید. آن شب خاطره عجیبی شنیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم.آقا ابراهیم می گفت: در منطقه غرب با جواد افراسیابی رفته بودیم شناسایی نیمه شب بود و ما نزدیک سنگرهای عراقی در جای امنی مخفی شدیم. بعد هوا روشن شد. ما مشغول تکمیل شناسایی مواضع دشمن شدیم. همین طور که مشغول کار بودیم یکدفعه دیدم مار بسیار بزرگی درست به سمت مخفیگاه ما آمد! مار به آن بزرگی تا حالا ندیده بودم نفس در سینه ما حبس شده بود. هیچ کاری نمیشد انجام دهیم .اگر به سمت مار شلیک می کردیم عراقی ها می فهمیدند، اگر هم فرار می کردیم عراقی ها ما را میدیدند. مار هم به سرعت به سمت ما می آمد. فرصت تصمیم گیری نداشتیم.آب دهانم را فرو دادم. در حالی که ترسیده بودم نشستم و چشمانم را بستم و گفتم: بسم الله و بعد خدا را به حق زهرای مرضیه(س) قسم دادم!زمان به سختی میگذشت چند لحظه بعد جواد زد به دستم. چشمانم را باز کردم با تعجب دیدم مار تا نزدیک ما آمده و بعد مسیرش را عوض کرده و از ما دور شده.آن شب آقا ابراهیم چند خاطره خنده دار هم برای ما تعریف کرد. خیلی خندیدیم. بعد هم گفت: سعی کنید آخر شب که مردم می خواهند استراحت کنند، بازی نکنید از فردا هر روز دنبال آقا ابراهیم بودم حتی وقتی فهمیدم صبح ها برای نماز مسجد میرود، من هم به خاطر او مسجد میرفتم. تاثیر آقا ابراهیم روی من و بچه های محل تا حدی بود که نماز خواندن ما هم مثل او، آهسته و با دقت شده بود. مدتی بعد وقتی ایشان راهی جبهه شد ما هم نتوانستیم دوریش را تحمل کنیم و راهی جبهه شدیم. منبع: کتاب سلام بر ابراهیم ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
اگه میتونید بدون بیهوشی عمل کنید ولی اجازه نمیدم بیهوشم کنید.از مچ تا بازو، عصب دستش باید عمل میشد.من یا زهرا (س)میگم شما عمل رو شروع کنید. منبع: کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
در یکی از روزهای ماه محرم همراه عباس و چند تن از خلبانان، ماموریت حساس و مشکلی را انجام داده و به پایگاه برگشته بودیم. به اتفاق عباس ساختمان عملیات را ترک کردیم. در جلو ساختمان ماشین آماده بود تا ما را به مقصد برساند. عباس به راننده گفت: پیاده می رویم. شما بقیه بچه ها را به مقصد برسانید.من هم به تبعیت از عباس سوار نشدم و هر دو به راه افتادیم. پس از دقایقی به یکی از خیابانهای اصلی پایگاه رسیدیم. صدای جمعیت عزادار از دور به گوش میرسید. کم کم صدا بیشتر شد. عباس به من گفت: برویم به طرف دسته عزادار.بر سرعت قدمهایمان افزودیم. پرچمهای دسته عزادار از دور پیدا بود. خوب که دقت کردم، دریافتم که هرچه به جمعیت نزدیکتر میشویم، چهره عباس برافروخته تر می شود. در حال پیش رفتن بودیم که لحظه ای سرم را برگرداندم. دیدم عباس کنارم نیست. وقتی برگشتم دیدم مشغول درآوردن پوتین هایش است. ایستادم و نگاهش کردم.او به آرامی پوتین و جوراب را از پا درآورد، آنگاه بند پوتین ها را به هم گره زد و آن را به گردن آویخت. سپس بی اعتنا از کنار من عبور کرد. با دیدن این صحنه، بی اختیار به یاد حر بن یزید ریاحی هنگامی که به حضور امام شرفیاب می شود، افتادم. او در حالی که داشت به دسته عزادار نزدیک میشددستهایش را از آستین درآورد و بالاتنه لباس پروازش را دور کمر گره زد با گامهای تندتری از من فاصله گرفت. من که بی اختیار محو تماشای او بودم نگاهم همچنان به عباس بود که سعی داشت به میان جمعیت برود. او چند لحظه بعد در میان انبوه عزاداران بود. با صدای زیبایش نوحه میخواند و جمعیت، سینه زنان و زنجیرزنان به طرف مسجد پایگاه میرفتند.من تا آن روز گاهی در ایام محرم دیده بودم که بعضی پابرهنه عزاداری می کنند؛ ولی ندیده بودم که فرمانده پایگاهی با پای برهنه در میان سربازان و پرسنل عزاداری و نوحه خوانی کند. منبع: کتاب پرواز تابینهایت ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 بله |
محرم بود همه چیز ممنوع شده بود. نه می توانستیم سینه بزنیم، نه نوحه بخوانیم ونه کار دیگری انجام دهیم. حاج آقا کفش هایش را زد زیر بغلش و گفت: به احترام آقااباعبدالله(علیه السلام)با پای برهنه تو محوطه راه میریم. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2