eitaa logo
معراج اندیشه
492 دنبال‌کننده
99 عکس
226 ویدیو
9 فایل
مطالب خیلی ناب ویژه جهاد گران تبیین کاری از قرارگاه معراج استان خوزستان ارتباط با ادمین @ma_malekii
مشاهده در ایتا
دانلود
چه اوضاعی بود. تانک دشمن آمده بود روی جاده با دوشکا و با شلیک توپ اجازه ی هیچ حرکتی به ما نمی داد. وضعیت بدی بود. همه نیروها خسته بودند چند بار میخواستند با آر پی جی تانک را بزنند ولی نشد. پیشـروی گردان مختل شـده بود اما باید کاری میکردیم رضـا از جا بلند شـد و چند نارنجک برداشـت به سـرعت حرکت کرد. صـدای رگبار تیربار عراقی ها و صـدای تیراندازی ازسـنگرهای آنها قطع نمی شـد. هوا هنوز تاریک بود. منتظر رضا بودیم تا برگردد اما خبری نشد. با خودم گفتم: رضا دیگر برنمی گردد. دقایقی بعد صـدای انفجار چندین نارنجک تمامی سـنگرهای فعال عراقی ها را از کار انداخت بعد صـدای مهیبی آمد و تانک دشمن هم منفجر شد. بچه ها با خوشحالی آماده ی پیشروی شدند اما من به فکر رضا بودم. او بود که با این شجاعت به میان دشمن رفت. او با پرتاب نارنجک توانسـته بود سـنگرهای دشـمن را منهدم کند. حتی توانسـته بود یک نارنجک به داخل تانک دشـمن بیندازد. از همه سراغ او را میگرفتم اما هیچ کس فکر نمی کرد که او زنده باشد. یکباره رضـا را دیدم با همان قد و قامت کشـیده و اسـتوارش به میان بچه ها بازگشـت خیلی خوشـحال شـدم به اسـتقبالش رفتم. بعد از دقایقی با بقیه ی بچه ها حرکت کردیم. عملیات والفجر 8 با رمز مقدس یا فاطمه الزهرا و به مراحل نهایی خود رسیده بود. وقتی در حال استراحت بودیم یکی از رفقا (شهید جمال) برای من از رضا گفت. اینکه او در عملیاتهای مختلف آنقدر شجاعت از خود نشان داده که شده مسئول دسته پیشمرگهای گردان. بعد ادامه داد: میدونستی رضا شفا یافته ی حضرت زهرا(س)است؟!تعجب کردم. او ادامه داد: رضـا ارومیان فرزند نماینده ی مردم ارومیه در مجلس اسـت. رضـا در همان سـال اول انقلاب به کردستان رفت و مشغول مبارزه با ضد انقلاب شد. به پیشنهاد فرماندهان قرار شد که رضا به سازمان گروهکهای ضد انقلاب نفوذ کند او هم استادانه وارد عمل شد. حدود شش ماه در ستاد حزب بود و اخبار آنها را انتقال می داد. او یکی از زبده ترین نیروها بود. گذشت تا اینکه مسئولان حزب به او شک میکنند و جلسه ای برای نحوه ی برخورد با او برگزار میکنند. رضـا متوجه ماجرا می شـود یک دفعه به جلسـه ی سـران حزب وارد می شـود و همه را به رگبار میبندد چند نفر از سـرکرده های حزب را می کشـد و بعد پا به فرار میگذارد، او را تعقیب میکنند. رضـا مجروح میشـود. بعد هم از بالای تپه ای می افتد و در میان برف محو میشود! تعقیب کنندگان از کنارش عبور میکنند ولی متوجه او نمیشوند. نیمه های شب رضا به هوش می آید. او خودش را از زیر برف بیرون میکشد. بعد به سمت پاسگاه نیروهای ایرانی کشان کشان می رود.او را به بیمارستان میبرند ولی متأسفانه از هر دو یا فلج میشود. مدتی بعد رضا را به ارومیه می آورند او زندگی جدیدی را روی صندلی چرخ دار آغاز می کند.سـال بعد ودر روز عاشـورا او را با برانکارد به حسـینیه ی شـهر می آورند. رضـا در میان عزاداری و گریه به خواب میرود. در عالم خواب مادر سادات حضرت زهرا(س)را می بیند که به نزد او می آید و می فرمایند بلند شو. رضـا می گوید نمیتوانم پاهایم فلج شـده. آن بانوی بزرگوار پارچه ی سـیاهی را بر روی پاهای رضـا قرار میدهد و میگوید بلند شو. رضا از خواب بر میخیزد متوجه پارچه سیاهی میشود که بر روی پاهایش قرار دارد! یک دفعه رضا از جا بلند میشود دیگر هیچ مشکلی در پاهای خود حس نمی کند جمعیت هم به سوی او هجوم می آورند و .... از آن روز هم در جبهه ها حضور دارد. عملیات والفجر 8 بزرگترین ضـربه را به ارتش بعثی صـدام وارد کرد. همه خوشـحال بودیم که تمام اهداف تعیین شـده آزاد شده.اما در آخرین روز این عملیات یک اتفاق دیگر هم رخ داد. رضـا ارومیان فرمانده دسـته پی شـمرگ گردان، شـفایافته ی حضرت زهرا(س)به زیارت مادرش رفت. منبع: کتاب مهر مادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
یکی از ماجراهای عجیب زندگی این عالم مربوط به اعلامیه هایی بود که ایشـان منتشـر کرد. عالمه العمری گفته بود از حقوق شیعیان در عربستان دفاع خواهم کرد.اما با حمله ی وهابیها دوباره به زندان افتاد. دادگاه سعودی وی را به اعدام محکوم کرد. قرار شد عالمه العمری در مأل عام و در حضور شیعیان به دار آویخته شود تا درس عبرتی باشد برای دیگر شیعیان.باکی از مرگ نداشت. ایشان آماده ی شهادت شد. این عالم جلیل القدر که بیشتر عمر خود را در زندانها گذرانده بود. عالمه العمری خاطره ی آن حادثه را این چنین تعریف می کند:همه چیز دست به دست هم داد تا من را اعدام کنند. پس از چند ماه زندانی شدن سرانجام روز اعدام فرارسید. من را در مقابل هزاران شـیعه و برخی مسـئولان حکومت سـعودی به پای چوبه ی دار بردند طناب را به گردنم انداختند. لحظاتی تا شهادت فاصله داشتم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به حضرت زهرا(س)توسل کنم. زیر لب با خودم گفتم یا حضرت زهرا(س) من فقط برای دفاع از شما و آبروی شیعه به پای چوبه ی دار آمده ام یاری ام کنید. در همین لحظه طناب دار را کشیدند و من دست و پا میزدم. حاکمان خبیث وهابی آمده بودند تا با اعدام این عالم، شـیعیان را در وحشـت قرار دهند اما نتیجه چیز دیگری شـد آنها هدف دیگری داشتند اما خدا نقشه ی دشمنان را نقش بر آب کرد. در حضور همه ی مردم و عاملان حکومتی، طناب دار لحظاتی بعد از اجرای حکم پاره شد و شیخ بر زمین افتاد.شـیعیان خوشـحال و دشـمنان سـرافکنده ناظر این ماجرا بودند. عنایت حضـرت زهرا(س)بار دیگر شـامل حال شـیعیان شده بود. طناب ضـخیم و محکم به طرز عجیبی پاره شـده بود مأموران حکومتی شـیخ را به بیمارسـتان بردند مدتی بعد ایشـان به هوش آمدند و از زندان آزاد شدند. منبع: کتاب مهر مادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
در یکی از مأموریتهای مهم از داخل خاک عراق بر میگشتم. یکباره جنگنده ی من مورد حمله قرار گرفت. بال هواپیما شدید آسیب دید. کنترل هواپیما از دست من خارج شد! هیچ فرمانی اجرا نمی شد. لحظاتی تا سـقوط فاصـله داشـتم نمیدانسـتم چه کنم. در همان لحظه ناخودآگاه به یاد حضـرت زهرا(س)هم افتادم متوسـل شدم به بانوی دو عالم.مصطفی ادامه داد یکباره احساس کردم شخصی جلوی چشمانم ظاهر شد و گفت شما میتوانید راحت به پروازتان ادامه دهید بـه یـک بـاره فرامین هواپیمـا را کنترل کردم انگـار نـه انگـار کـه دقـایقی قبـل هیچ کـدام از اینهـا بـه فرمـان من نبود من تـا لحظاتی قبل در حال سـقوط بودم اما حالا اوج گرفتم. به راحتی به پرواز ادامه دادم در حالی که هواپیما به شـدت آسـیب دیده بود! مصـطفی ادامه داد وقتی هواپیما به مسـیر خود ادامه داد اشـک توی چشـمانم حلقه زد توی همان کابین شـروع کردم بر مصیبتها و مظلومیت حضرت زهرا(س)گریه کردم. من به این اعتقاد دارم که ما از خودمان چیزی نداریم هرچه داریم از حضرت زهرا و فرزندانشان است.وقتی هواپیما بر زمین نشـسـت بقیه ی خلبانان به آ سـیب دیدگی هواپیما نگاه میکردند هیچ کس باور نمیکرد که با این جنگنده سالم بر زمین نشسته باشم. منبع: کتاب مهر مادر ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
ساعت ده شب بود تو کوچه با رفقا فوتبال بازی می کردیم. اسم آقا ابراهیم را از بچه های محل شنیده بودم، اما برخوردی بااو نداشتم. مشغول بازی بودیم دیدم از سر کوچه شخصی با عصای زیر بغل به سمت ما می آید. از محاسن بلند و پای مجروحش فهمیدم خودش است.کنار کوچه ایستاد و بازی ما را تماشا کرد.یکی از بچه ها پرسید: آقا ابرام بازی میکنی؟ گفت: من که با این پا نمیتونم اما اگه بخواهید تو دروازه می ایستم.بازی من خیلی خوب بود. اما هر کاری کردم نتوانستم به او گل بزنم مثل حرفه ای ها بازی می کرد.نیم ساعت بعد، وقتی توپ زیر پایش بود گفت: بچه ها فکر نمی کنید الان دیر وقته مردم میخوان بخوابن.توپ و دروازه ها را جمع کردیم بعد همگی نشستیم دور آقاابراهیم.بچه ها گفتند اگه میشه از خاطرات جبهه تعریف کنید. آن شب خاطره عجیبی شنیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم.آقا ابراهیم می گفت: در منطقه غرب با جواد افراسیابی رفته بودیم شناسایی نیمه شب بود و ما نزدیک سنگرهای عراقی در جای امنی مخفی شدیم. بعد هوا روشن شد. ما مشغول تکمیل شناسایی مواضع دشمن شدیم. همین طور که مشغول کار بودیم یکدفعه دیدم مار بسیار بزرگی درست به سمت مخفیگاه ما آمد! مار به آن بزرگی تا حالا ندیده بودم نفس در سینه ما حبس شده بود. هیچ کاری نمیشد انجام دهیم .اگر به سمت مار شلیک می کردیم عراقی ها می فهمیدند، اگر هم فرار می کردیم عراقی ها ما را میدیدند. مار هم به سرعت به سمت ما می آمد. فرصت تصمیم گیری نداشتیم.آب دهانم را فرو دادم. در حالی که ترسیده بودم نشستم و چشمانم را بستم و گفتم: بسم الله و بعد خدا را به حق زهرای مرضیه(س) قسم دادم!زمان به سختی میگذشت چند لحظه بعد جواد زد به دستم. چشمانم را باز کردم با تعجب دیدم مار تا نزدیک ما آمده و بعد مسیرش را عوض کرده و از ما دور شده.آن شب آقا ابراهیم چند خاطره خنده دار هم برای ما تعریف کرد. خیلی خندیدیم. بعد هم گفت: سعی کنید آخر شب که مردم می خواهند استراحت کنند، بازی نکنید از فردا هر روز دنبال آقا ابراهیم بودم حتی وقتی فهمیدم صبح ها برای نماز مسجد میرود، من هم به خاطر او مسجد میرفتم. تاثیر آقا ابراهیم روی من و بچه های محل تا حدی بود که نماز خواندن ما هم مثل او، آهسته و با دقت شده بود. مدتی بعد وقتی ایشان راهی جبهه شد ما هم نتوانستیم دوریش را تحمل کنیم و راهی جبهه شدیم. منبع: کتاب سلام بر ابراهیم ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
اگه میتونید بدون بیهوشی عمل کنید ولی اجازه نمیدم بیهوشم کنید.از مچ تا بازو، عصب دستش باید عمل میشد.من یا زهرا (س)میگم شما عمل رو شروع کنید. منبع: کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
در یکی از روزهای ماه محرم همراه عباس و چند تن از خلبانان، ماموریت حساس و مشکلی را انجام داده و به پایگاه برگشته بودیم. به اتفاق عباس ساختمان عملیات را ترک کردیم. در جلو ساختمان ماشین آماده بود تا ما را به مقصد برساند. عباس به راننده گفت: پیاده می رویم. شما بقیه بچه ها را به مقصد برسانید.من هم به تبعیت از عباس سوار نشدم و هر دو به راه افتادیم. پس از دقایقی به یکی از خیابانهای اصلی پایگاه رسیدیم. صدای جمعیت عزادار از دور به گوش میرسید. کم کم صدا بیشتر شد. عباس به من گفت: برویم به طرف دسته عزادار.بر سرعت قدمهایمان افزودیم. پرچمهای دسته عزادار از دور پیدا بود. خوب که دقت کردم، دریافتم که هرچه به جمعیت نزدیکتر میشویم، چهره عباس برافروخته تر می شود. در حال پیش رفتن بودیم که لحظه ای سرم را برگرداندم. دیدم عباس کنارم نیست. وقتی برگشتم دیدم مشغول درآوردن پوتین هایش است. ایستادم و نگاهش کردم.او به آرامی پوتین و جوراب را از پا درآورد، آنگاه بند پوتین ها را به هم گره زد و آن را به گردن آویخت. سپس بی اعتنا از کنار من عبور کرد. با دیدن این صحنه، بی اختیار به یاد حر بن یزید ریاحی هنگامی که به حضور امام شرفیاب می شود، افتادم. او در حالی که داشت به دسته عزادار نزدیک میشددستهایش را از آستین درآورد و بالاتنه لباس پروازش را دور کمر گره زد با گامهای تندتری از من فاصله گرفت. من که بی اختیار محو تماشای او بودم نگاهم همچنان به عباس بود که سعی داشت به میان جمعیت برود. او چند لحظه بعد در میان انبوه عزاداران بود. با صدای زیبایش نوحه میخواند و جمعیت، سینه زنان و زنجیرزنان به طرف مسجد پایگاه میرفتند.من تا آن روز گاهی در ایام محرم دیده بودم که بعضی پابرهنه عزاداری می کنند؛ ولی ندیده بودم که فرمانده پایگاهی با پای برهنه در میان سربازان و پرسنل عزاداری و نوحه خوانی کند. منبع: کتاب پرواز تابینهایت ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 بله |
محرم بود همه چیز ممنوع شده بود. نه می توانستیم سینه بزنیم، نه نوحه بخوانیم ونه کار دیگری انجام دهیم. حاج آقا کفش هایش را زد زیر بغلش و گفت: به احترام آقااباعبدالله(علیه السلام)با پای برهنه تو محوطه راه میریم. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2
اذان را گفته بودند، زود مُهری برداشتم و رفتم برای نماز. برگشتم مصطفی هنوز نیامده بود. مثل همیشه کله اش را کرده بود توی جامهری و مهرها را زیر و رو می کرد. دو تا مهر پیدا کرد، فوت کرد و یکی را داد دستم.گفتم این چیه؟بشکن زد، گفت: این مهرکربلاست. بگیر حالش رو ببر. خیلی وقتها روی مهرها ننوشته بود تربت کربلا.می گفتم؛از کجا فهمیدی مال کربلاست ؟ می گفت؛ مهر کربلا از قیافه اش پیداست. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
تابستان 1982، رژیم صهیونیستی حمله کرده بود و چند روزه خودش را رسانده بود نزدیک بیروت. با تعدادی از جوانانی که مشتاق بودیم برای جنگ با صهیونیستها، جمع شدیم به دنبال یافتن راه حلی برای متوقف کردن آنها. عماد آن موقع کوچک ترینمان بود.بزرگترین مشکل ما نیروی هوایی این رژیم بود که تک تک ساختمانها را هدف قرار می داد. مانده بودیم کجا مستقر شویم.عماد پیشنهاد داد در ساختمان بلندی مستقر شویم که مشرف به اتوبان بیروت بود. می گفت: صهیونیست ها همه خانه ها را بمباران میکند؛ ولی این یکی را نه. چون اگر این ساختمان خراب شود، آوارش راه پیشروی تانکهایشان را می بندد. همه رفتیم داخل همان ساختمان و درگیری را از آنجا شروع کردیم بعد از پایان درگیری همه ساختمان های اطراف ویران شده بود، جز ساختمانی که ما در آن بودیم. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه، باتلاق شده بود؛ چه باتلاقی. عراقی‌ها نمیتوانستند بیایند جلو. هربار هم که سد می زدند، یکی دو تا از بچه ها میرفتند و میفرستادنش هوا. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب. می دانستم کار دکتر است. نمیدانستم چه طور بهش فهمانده بود بیاید پیش من. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
ساختن تانک جاندار 😄 دستور این بود یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با اینها مجهز میکردیم و میفرستادیم پشت تپه. باید آتش تهیه شان را میدیدی، فکر می کردیم اگر با این همه مهمات بهمان حمله میکردند چه کار میکردیم.آنها هم لابد به این فکر میکردند که این تانکها از کجا پیدایشان شده است. منبع:کتاب یادگاران ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله