3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ خاطرۀ حجتالاسلام رفیعی از رفتار خاص رهبر معظم انقلاب در هنگام صرف شام
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانه کوچک شهید یحیی سنوار از زبان یکی از اعضای حماس
جابر البرغوثی، عضو سیاسی حماس: به خانه یحیی سنوار رفتم؛ خانهای کوچک و ساده، بدون جای نشستن. وقتی جا نبود، سنوار خودش فرشی در ورودی خانه پهن کرد و گفت: «هرچه خانهات در دنیا کوچکتر باشد، در آخرت بزرگتر خواهد بود»
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
پس کی برای امام زمان مقدمه سازی کنه؟
دیگر صبرم سرآمده بود قبلا که خیلی کم خانه می آمد و بیشتر در حال کار بود؛ حالا هم.بعضی وقتها هفته ها همین طور می گذشت و نمی دیدمش .شکایتم را پیش خودش بردم. لبخندی زد و گفت: پس کی برای ظهور امام زمان زمینه چینی کنه؟!
منبع: کتاب یادگاران
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
دو روز بود با ارتشیها بحث می کرد هیچ جای مناسبی پیدا نشده بود. بچه ها هنوز داشتند نقشه ها را می گشتند. گفت: نقشه ها رو جمع کنین بخوابین یه طوری میشه دیگه.از خواب که بلند شدم گفت: میدونی قره داغ کجاست؟ گفتم: نه
همه را بلند کرد گفت: بگردید روی نقشه، پیداش کنین.توی جلسه با ارتشی ها گفته بود قره داغ پایگاه باید اونجا باشه.«لام تا کام حرفی نزده بودند فقط گفته بودند عالیه قبول.«گفتم: »ناقلا؟ قره داغ رو از کجا آوردی؟« گفـت: »قبـل از خواب توسـل کردم. گفتم: خـداجون مـا کـه کـاری از دسـت مون برنمی آد خودت یـه راهی بـذار پیش پامون. توی خواب یک نفر بهم گفت چرا بچه ها رو معطل می کنی؟ قره داغ پایگاه باید اونجا باشد.
منبع: کتاب یادگاران
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
بیشـتر شـب را نماز میخواند سـجده بود که خوابم برد. بیدار شـدم هنوز همان طور توی سـجده بود؛ دوباره خوابم برد بیدار که شـدم باز در سـجده بود خیال کردم خوابش برده شـب از نیمه گذشـته بود نگرانش شـدم رفتم کنارش آهسـته گفت: بیدارم آقامحمد.
منبع: کتاب یادگاران
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
هر کسی را می زدند، وقتی بر می گشت نای تکان خوردن نداشت. گوشه ای می افتاد و می خوابید.ابوترابی که بر می گشـت پیراهن خونی اش تکه تکه به پشـتش چسـبیده بود پیراهن را در می آورد و تکبیر می گفت و می ایستاد به نماز تا موقع غذا.
منبع: کتاب یادگاران
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
در رکوع کمیل می خواند در قنوت مناجات شعبانیه.انگار در این دنیا نبود. بعضـی شـب ها 3-2 سـاعت در سـجده می ماند. تا آنجا که میترسـیدیم نکند سـکته کرده باشـد جلو می رفتیم، تکانش می دادیم صـدایش می کردیم: حاج آقا حاج آقای ابوترابی... اصلا متوجه ما نبود. وقتی خوب دقت می کردیم، صـدایی آرام آرام در حال نجوا بود: الهی عبیدک بفنائک مسکینک ببابک...
منبع: کتاب بچه های محله ی تو و من
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
دیگه رمقی برامون نمونده بود. این خدا بود که ما رو می آورد. باقی مانده گروهان من تیر خورده بودند و علیل بودند. خودم هم از پا ترکش خورده بودم تازه باید با این وضـعیت یک خط از دشمن رو می شکافتیم تا به عقب می رسیدیم. لنگ لنگان و آهسـته اومدیم بالا. رسـیدیم به یک رشـته کانال و سـنگرای عراقی که بالای سـرمون قرار داشـت. توش و توان درگیری نداشتیم. چون برای خدا جنگیده بودیم، خدا هم کمکمون کرد. من نگاه کردم بالای سـر خودم دیدم یک زیر پیرهن سـفید از لب کانال بالا اومده و تکون میخوره سـمت چپ رو هم دیدم یک پیرهن سـفید دیگه تکون میخورد رفتم روی کانال دیدم پنج نفر دیگه نشـسـته اند داخل. برای یه لحظه فکر کردم یا ما باید اسـیر اونا بشـیم یا اونا اسـیر ما. دور و بر شـون پر بود از نارنجک و سـلاح، حتی با یه کلت کمری میتونسـتند ستون مجروح ما رو اسیر کنند. گفتم: »خدایا، تو ما رو در چشـم این عراقیا بزرگ کردی جرئت کردم یه داد سـرشـون کشـیدم و یه کلاش برداشـتم از لب کانال بلافاصله هفت نفر شـون دسـت بالا بردند و هلهله کنان افتادند جلو. خودم هم خنده م گرفته بود جلو هفت تا عراقی بودند و همگی سالم و پشت سرم چند نفر از نیروهام که همه شون مجروح بودند.
#داستان_امید_به_خدا_شهدا
#داستان_نصرت_الهی_درشرایط_سخت
#شهید_علی_چیت_سازیان
راوی: شهید علی چیت سازیان (مصاحبه)
منبع:کتاب دلیل
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
دیگه رمقی برامون نمونده بود. این خدا بود که ما رو می آورد. باقی مانده گروهان من تیر خورده بودند و علیل بودند. خودم هم از پا ترکش خورده بودم تازه باید با این وضـعیت یک خط از دشمن رو می شکافتیم تا به عقب می رسیدیم. لنگ لنگان و آهسـته اومدیم بالا. رسـیدیم به یک رشـته کانال و سـنگرای عراقی که بالای سـرمون قرار داشـت. توان درگیری نداشتیم. چون برای خدا جنگیده بودیم، خدا هم کمکمون کرد. من نگاه کردم بالای سـر خودم دیدم یک زیر پیرهن سـفید از لب کانال بالا اومده و تکون میخوره سـمت چپ رو هم دیدم یک پیرهن سـفید دیگه تکون میخورد رفتم روی کانال دیدم پنج نفر دیگه نشـسـته اند داخل. برای یه لحظه فکر کردم یا ما باید اسـیر اونا بشـیم یا اونا اسـیر ما. دور و بر شـون پر بود از نارنجک و سـلاح، حتی با یه کلت کمری میتونسـتند ستون مجروح ما رو اسیر کنند. گفتم:«خدایا، تو ما رو در چشـم این عراقیا بزرگ کردی» جرئت کردم یه داد سـرشـون کشـیدم و یه کلاش برداشـتم از لب کانال بلافاصله هفت نفر شـون دسـت بالا بردند و هلهله کنان افتادند جلو. خودم هم خنده ام گرفته بود جلو هفت تا عراقی بودند و همگی سالم و پشت سرم چند نفر از نیروهام که همه شون مجروح بودند.
راوی: شهید علی چیت سازیان (مصاحبه)
منبع:کتاب دلیل
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
احمد صابری، از دوستای علی توی قصرشیرین مجروح شد. وقتی برگشت همدان،علی گفت: بریم عیادت احمد.علی سناریوی احوال پرسی و کادو رو خودش از پیش چیده بود با احمد و خیلیا شوخی داشت.احمد هم با اون پای تو گچ از قبل سور و سات پذیرایی رو آماده کرده بود؛ شیرینی و میوه و....من نشـسـته بودم وردسـت علی. اون هم کنار جعبه کادو بعد از اینکه با بقیه حسـابی ترتیب شـیرینی و میوه ها رو دادیم،من هوس باز کردن جعبه رو داشتم اما از هیبت علی جرئت نداشتم برم طرف جعبه. خانواده احمد هم شلوغی و سر و صـدا و خنده بچه ها رو که دیدند دیگه آفتابی نشـدند ما موندیم و لحظه خداحافظی. اون موقع علی اجازه داد که یکی بره جعبه رو به احمد تقدیم کنه سه چهار نفر - به هوای شیرینی - رفتند به سمت جعبه.هر کدوم جعبه رو به سـمت خودشـون کشـیدند جعبه داشـت پاره می شـد که علی داد زد: مگه« برای شـماسـت که این جوری هول ورتون داشته! ببرید خدمت احمد آقا.احمد آقا هم با هزار سلام و صلوات در جعبه رو باز کرد.چشماش شد چهارتا یه بادمجون سیاه بود با یه روبان پاپیونی.
منبع: کتاب دلیل
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
گفتم: اومدن مصاحبه از صدا و سیما.
اخم هایش رفت توی هم
گفت: بگو برن با اون بسیج که خودش جنگیده، اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده، با اونها حرف بزنن.
رفتم بیرون اتاق.
گفتند چی شد؟
گفتم: مصاحبه نمی کنه.
منبع:کتاب یادگاران
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
بیل لودر رو سـه متر بلند کرد؛ رفت توش تا هم از تیر و ترکش امان بمونه هم تن بسـپره به آفتاب. سـر ظهر یه پتو هم کشید رو سرش تا نسیم ملس زمستونی مهران، تنش رو قلقلک نده...علی آقا رسـید. یکی از بچه ها که بی میل نبود، شیطونی بکنه جفت طاق ابروش رو بالا انداخت؛ یعنی اینکه یکی اون بالاست. علی آقا نرم و بیصدا، رفت داخل اتاق لودر و دید بله؛ عرب پور،پلاس شده کف بیل لودر.علی خواسـت فقط یه شـوک به اون بده و یه خنده به جمع، اما دسـتش رفت روی دنده و بیل از بالا ول شـد. کف زمین عرب پور بیچاره مثل جن زده ها پرید و گفت: «آخ»علی هم مثل همیشه گفت: چطوری گلم.
منبع: کتاب دلیل
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله