ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
در نیمه ره ماندم ز هجرت بی قرارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
هر گه که دل از دیدنت بی تاب گردد
یا ابر غم بر چهره ی مهتاب گردد
یا اشک اندر چهره ام سیلاب گردد
بی تابم اندر هجر رویت زار زارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
برخیز ای خونت به رگ هایم دمیده
برخیز جان از دوریت بر لب رسیده
برخیز ای دیدار دلبر را ندیده
یاد تو باشد در نهان و آشکارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
برخیز چون تا کربلا راهی نمانده
بر دل ز هجرت جز تب آهی نمانده
از جسم مادر جز پر کاهی نمانده
بهر تسلی بر مزارت اشک بارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
اینجا بقیع و آن دگر کرببلا شد
خاک مزارت بر دو چشمم طوطیا شد
سوی خدا شد گر ز تن جسمت جدا شد
ای غنچه ی پرپر به ایام بهارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
اسلام را اندر جهان پاینده کردی
یاد شهید کربلا را زنده کردی
ما را ز لطف و مرحمت شرمنده کردی
هر گه که یادت می برد صبر و قرارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
جسمت به خاک طوس اقدس آرمیده
روحت به اوج عرش اقدس پر کشیده
ای شربت و شهد شهادت سر کشیده
بهر تسلای دل شب زنده دارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
درس وفا و عشق بر عالم تو دادی
بار امانت را به دوش من نهادی
چون در ره قرآن و دین از پا فتادی
اینک رهت را با سر و جان می سپارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
فرمانده ی جانباز عاشورا
ای باکری رزمنده والا
فرمانده ی جانباز عاشورا
ای باکری رزمنده والا
ای افسر فرزانه ی مهدی
سردار جیش زاده ی زهرا
کردی به راه دین حق ایثار
قلب تو از عشق حسین سرشار
رفتی سفر با چهره ی گلنار
جان را نمودی با خدا سودا
ای باکری رزمنده والا
فرمانده ی جانباز عاشورا
ای باکری رزمنده والا
طی طریق انبیا کردی
بهر هدف جان رافدا کردی
در دجله ی خونین شنا کردی
تا پرچم حق را کنی برپا
ای باکری رزمنده والا
فرمانده ی جانباز عاشورا
ای باکری رزمنده والا
بر گرد نور شمع جانانه
آتش زدی بر جان چو پروانه
از شرب جام عشق دیوانه
با خون نشاندی لاله بر دریا
ای باکری رزمنده والا
فرمانده ی جانباز عاشورا
ای باکری رزمنده والا
پر بر کشیدی زین قفس رستی
بر قافله سالار پیوستی
پر بر کشیدی زین قفس رستی
کردی مکان بر شاخه ی طوبی
ای باکری رزمنده والا
فرمانده ی جانباز عاشورا
ای باکری رزمنده والا
گردی حماسه آفرین بودی
رزمنده ای عزم آهنین بودی
هم مهربان هم دلنشین بودی
در قلب ما یاد تو دارد جا
ای باکری رزمنده والا
فرمانده ی جانباز عاشورا
ای باکری رزمنده والا
ای قهرمان جبهه ی اسلام
صوت مناجاتت به شب هنگام
هر دم نماید فاستقم اعلام
ای جاودانه مرد با تقوا
ای باکری رزمنده والا
فرمانده ی جانباز عاشورا
ای باکری رزمنده والا
اجرا نمودی امر رهبر را
تکرار کردی بدر و خیبر را
مغلوب کردی خصم کافر را
نزد شهیدان یافتی مأوا
ای باکری رزمنده والا
فرمانده ی جانباز عاشورا
ای باکری رزمنده والا
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
از افق ماه خون شده پیدا
آه و واویلا آه و واویلا
ناله از دشت و صحرا به گوش آید
ضجه از کوه و دریا به گوش آید
وا حسینای زهرا به گوش آید
از افق ماه خون شده پیدا
آه و واویلا آه و واویلا
آسمان رخت ماتم به بر کرده
خبر از ماه خون با خود آورده
قلب عالم از این ماتم افسرده
می شود پرپر گل های زهرا
آه و واویلا آه و واویلا
از افق ماه خون شده پیدا
آه و واویلا آه و واویلا
تیره از آه و ماتم جهان گشته
خورشید روز محشر عیان گشته
خون ز چشم ملائک روان گشته
می درخشد بر نیزه آن سرها
آه و واویلا آه و واویلا
از افق ماه خون شده پیدا
آه و واویلا آه و واویلا
ماه جوشیدن خون مظلوم است
نصرت خون به شمشیر معلوم است
ماه سربازی طفل معصوم است
خون شش ماهه جوشد از صحرا
آه و واویلا آه و واویلا
از افق ماه خون شده پیدا
آه و واویلا آه و واویلا
کربلا کربلا خیمه برپا کن
سرپرستی ز گل های زهرا کن
سایبان بهر زینب مهیا کن
از حجاز آید عصمت صغری
آه و واویلا آه و واویلا
از افق ماه خون شده پیدا
آه و واویلا آه و واویلا
از شهیدان کعبه خبر داری
زین سبب خون به چشمان تر داری
شور و غوغا به هر رهگذر داری
ماتمی تازه کرده ای برپا
آه و واویلا آه و واویلا
از افق ماه خون شده پیدا
آه و واویلا آه و واویلا
در جوار حرم کشته ها دیدی
مرد و زن غرق خون از جفا دیدی
خانه ی امن حق کربلا دیدی
سوز امسالت سوخته دلها
آه و واویلا آه و واویلا
از افق ماه خون شده پیدا
آه و واویلا آه و واویلا
زائران بر تن احرام خون کردند
مکه با خون خود لاله گون کردند
کاخ ظلم و ستم واژگون کردند
هفت ذی الحجه شد عید اضحا
آه و واویلا آه و واویلا
از افق ماه خون شده پیدا
آه و واویلا آه و واویلا
قطحی آب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
قطحی آب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
آب نایاب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
قطحی آب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
ای دریغا که ز بیداد لعام
شده بر آل علی آب حرام
روز آنان ز ستم گشته چو شام
خصم سیراب ولی تشنه اولاد علی
العطش یا حسین العطش یا حسین
قطحی آب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
گر چه مواج بود آب روان
هست یک جرعه ی آن قیمت جان
از عطش رفته ز تن تاب و توان
بهر کشتی نجات بهر کشتی نات
شده ممنوع فرات العطش یا حسین العطش یا حسین
قطحی آب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
تشنگی شراره در حرم زده
نظم این سلسله را بهم زده
آهشان به آسمان علم زده
جان شده بر لبشان جان شده بر لبشان
خون جگر زینبشان
العطش یا حسین العطش یا حسین
قطحی آب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
در جهان که دیده روز تشنگی
یا که آه جان فروز تشنگی
طفل ششماهه و سوز تشنگی
طفل بی تقصیر است
طفل بی تقصیر است مادرش بی شیر است
العطش یا حسین العطش یا حسین
قطحی آب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
اصغر از سوز عطش بی تاب است
بی رمق گشته و یا در خواب است
بر لبش حسرت شیر و آب است
خون جگر مادر او
خون جگر مادر او به فغان خواهر او
العطش یا حسین العطش یا حسین
قطحی آب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
ای فرات از رخ اکبر شرمی
وز لب تشنه ی اصغر شرمی
آخر از روی پیمبر شرمی
آه دلها بنگر آه دلها بنگر
اشک مولا بنگر العطش
یا حسین العطش یا حسین
قطحی آب بود به کربلا
العطش یا حسین العطش یا حسین
#شب عاشورا
یا حسین ذبح عظیم سنگر قرآن تویی
محفل رزمندگان را شمع نور افشان تویی
عاشقان جان به کف را بهترین آموزگار
برترین جانباز کوی حضرت جانان تویی
روز و شب خیل ملک اندر حریمت در طواف
جذبه ی عشقی که دلها ساخته حیران تویی
آن که شد آغاز گر قالو بلا را از الست
از بلا تا کربلا پاینده بر پیمان تویی
کیست کو باشد چنین در آزمایش سربلند
آن که سر راداده همچون گوی در میدان تویی
آن که هستی را نمود ایثار اندر راه دوست
وان که قربان کرده خود با جمله ی یاران تویی
آن که با خون داده درس غیرت و آزادگی
سرور آزادگان سالار جانبازان تویی
نیروی رزمندگان و ملجأ درماندگان
بی کسان را یاور و هر درد را درمان تویی
قبله ی حاجات دلها و شفا بخش قلوب
مونس شب زنده داران شب هجران تویی
خون بهایت را نداند کس به جز ذات خدا
ای شهید تشنه لب خورشید جاویدان تویی
سرفراز هر دو عالم نور پاک حق حسین
سرو بستان محمد جوهر عرفان تویی
ای حسین عشق ای سرخیل جانبازان عشق
رترین ایثارگر اندر ره ایمان تویی
آن که بهر اعتلای دین جدش شد شهید
خواند رأسش بر سر نی آیه ی قرآن تویی
تا ابد خون تو می جوشد ز دشت نینوا
آن که کرده انقلابش در جهان طوفان تویی
انقلاب سرخ ما در امتداد خون توست
آن که آورده خمینی ها در این دوران تویی
در مسیر کربلا بی سر روان بودن رواست
درس عشق آموخته عشاق را اینسان تویی
جبهه های جنگ را پر کرده شور عشق تو
نیروی رزم آوران در سنگر و میدان تویی
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
آمد از شام غم آمد از شام غم
کاروان ماتم یا اباعبدالله یا اباعبدالله
آمد از شام غم آمد از شام غم
کاروان ماتم یا اباعبدالله یا اباعبدالله
ای بخشیده نامت گرمی بر محفل ها
ای همواره یادت روشن بخش دلها
ای اشک ماتمت حلال مشکل ها
بهر جان نثاران یا اباعبدالله
آمد از شام غم آمد از شام غم
کاروان ماتم یا اباعبدالله یا اباعبدالله
چون جان در بر گیرم نازنین خاکت را
می بوسم غبار کوی غمناکت را
می گریم تا سازم تربت پاکت را
با اشکم گل باران یا اباعبدالله
آمد از شام غم آمد از شام غم
کاروان ماتم یا اباعبدالله یا اباعبدالله
برخیز و بنگر من زینب تو هستم
خواهری که یک عمر در سوگت نشستم
کرده کوتاه اما از دامانت دستم
سیل روزگاران یا اباعبدالله
آمد از شام غم آمد از شام غم
کاروان ماتم یا اباعبدالله یا اباعبدالله
از خون دل جام دیده ام لبریز است
اشکم دریای غم آهم حسرت خیز است
باغم آفت دیده گلزارم پاییز است
در فصل بهاران یا اباعبدالله
شاعر: محمد جواد غفورزاده (شفق)
شيعيان شرح شب تار مرا گوش كنيد
قصه ديده ی خونبار مرا گوش كنيد
مو به مو راز دل زار مرا گوش كنيد
داستان من و دلدار مرا گوش كنيد
تا بدانيد چرا خسته و بيمار شدم
اين چنين در كف اغيار گرفتار شدم
روزگارى به سر دوش پدر جايم بود
ساحت كاخ شرف منزل و ماوايم بود
ديده ی مام و پدر محو تماشايم بود
ماه ، شرمنده ز رخسار دل آرايم بود
حال در گوشه ی ويرانه بود منزل من
خون دل گشته ز بى تابى دل ، حاصل من
يك شبى ناله ز هجران پدر سر كردم
دامن خويش ز خوناب جگر تر كردم
صحبت باب بر عمه مكرر كردم
گفت بابت به سفر رفته و باور كردم
تا سر غرقه به خونش به طبق من ديدم
من از اين واقعه چون بيد به خود لرزيدم
گفتم اى جان پدر، من به فداى سر تو
اى سر غرقه به خون ، گو چه شده پيكر تو
كاش مى مرد و نمي ديد ترا دختر تو
بنشين تا كه زنم شانه به موى سر تو
ز چه خاكستری اى سر شده اين سان رويت
همچو احوال من آشفته شده گيسويت
غم مخور آنكه كند موى ترا شانه منم
آنكه از هجر تو از خود شده بيگانه منم
آنكه شد معتكف گوشه ويرانه منم
تو مرا شمع شب افروزى و پروانه منم
بنشين تا به برت راز دل ابراز كنم
شايد امشب گره از مشكل خود باز كنم
دوست دارم كه مرا از قفس آزاد كنى
همره خود ببرى ، خاطر من شاد كنى
راحتم ز آتش سوزنده بيداد كنى
از ره لطف به این غم زده امداد كنى
شاعر: محمدحسن فرحبخشیان(ژولیده ی نیشابوری)
یوسف کنعانم سرو خرامانم
غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم
بهر تسلای دل پریشانم
سر پر از خون را بگذار به روی دامانم
یوسف کنعانم سرو خرامانم
غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم
بوسه زنم بابا صورت گلگونت
لب بگذارم بر لب پر از خونت
ز خون نمایم پاک فرق همایونت
کشم در آغوشت نعشت به سینه چسبانم
یوسف کنعانم سرو خرامانم
غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم
چو ظالمی ضربت زده ترا بر سر
شجاع شیر افکن دلیر نام آور
دوتا شده فرق سرت علی اکبر
خون ز سرت شویم با این دیده ی گریانم
یوسف کنعانم سرو خرامانم
غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم
بی تو حسین سیر است دگر از این دنیا
ز گلپر خونت معطر این صحرا
دو نرگس شهلا به روی من بگشا
گرفته این خون رویت ای مه تابانم
یوسف کنعانم سرو خرامانم
غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم
روانه بنمودم ترا سوی میدان
فدا نمودی جان به حضرت جانان
لطف و صفا دادی به گلشن ایمان
با لب خشکیده رفتی شهید عطشانم
یوسف کنعانم سرو خرامانم
غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم
نظاره می کردم جنگ نمایانت
شبیه پیغمبر حسین به قربانت
شده غبارآلود چهره ی رخشانت
چرا شدی خاموش ناگه شمع فروزانم
یوسف کنعانم سرو خرامانم
غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم
تو یکه سربازم به کربلا بودی
برج سرافرازم به نینوا بودی
به عرصه ی پیکار چو مرتضی بودی
داغ تو آتش زد بابا به قلب سوزانم
تشنه جگر رفتی شهید جانبازم
سرو برومندم همدم و همرازم
ببین حسین تنهاست حماسه پردازم
سخن بگو با من شیرین کلام دورانم
پس از تو بابا را دگر توانی نیست
مرا دگر اکبر چون تو جوانی نیست
فروغ و امیدی به زندگانی نیست
نگر دو چشمانم بنگر حال پریشانم
ز خون سر گلرنگ جمال نیکویت
شکفته از هم طاق دو ابرویت
ز خاک و خون شویم سنبل گیسویت
ز لطف خود یارب فرما قبول قربانم
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
شعراز: علی اکبر شجعان
سلام ای جلوه های عشق و مستی
که مستید از شراب حق پرستی
شما که مشعل تابان عشقید
همه فرمانده گردان عشقید
شما که راه را بر بیگانه بستید
شب حمله خط دشمن شکستید
شما که مرد میدان جهادید
میان آتش و خون پا نهادید
به تن چون جامه ایثار کردید
دل شب با عدو پیکار کردید
شما که تحت فرمان ولایت
همه رفتید تا مرز شهادت
شب حمله که عزم جنگ کردید
به دشمن عرصه ها را تنگ کردید
الا ای خط شکن های دلاور
صنوبرهای زخمی تنوبر
به سر سربند یا مهدی که بستید
نه خط که پشت دشمن را شکستید
به جان، هم تیر هم ترکش خریدید
شب حمله حماسه آفریدید
ز سیم خاردار تن گذشتید
ز ظلمت با دل روشن گذشتید
الا شیرازهای دفتر عشق
طلایه دار های لشکر عشق
شب حمله محیا و مصمم
گذر کردید از خط مقدم
اگر شعر طریق القدس خواندید
ستمگر را به نابودی کشاندید
اگر فتح المبین را آفریدید
غرور سرزمین را آفریدید
امام خویش را دلشاد کردید
که خرمشهر را آزاد کردید
شما در شام بی مهتاب اروند
چو موسی رد شدید از آب اروند
جزایر را شما تسخیر کردید
که آنجا را پر از تکبیر کردید
🍃🌸🍃
با من دل خسته بگو عمه بابایم کی برمی گردد
نوگل زهرا کی می آید دلجوی دختر می گردد
دامن صحرای بلا امروز
صحنه ای جانسوز و غم انگیز است
کاسه ی صبر این دل افسرده
از غم و رنج و غصه لبریز است
باغبان گل کی می آید سایه بانم بر سر می گردد
مشرق و مغرب گشته طوفانی
آسمان امروز خون می بارد
موج خون بگرفته بیابان را
اشک ماتم ز گردون می بارد
دست و پایم ز وحشت می لرزد
لحظه لحظه بدتر می گردد
پاره پاره اجساد عریانی
خفته در این صحرای سوزان است
پیکری بی سر مقتلی خونین
در بر چشمانم نمایان است
عاشقی مظلومانه در صحرا پاره پاره ز خنجر می گردد
آفتاب ایمان به خون آلود
از فراز نیزه نمودار است
عمه جان در این ظهر عاشورا
آسمان از چه تیره و تار است
کیست این سر کز دیدن رویش سینه ام پرآذر می گردد
عمه جان بابایم در این صحرا
بی علمدار و بی برادر شد
بی علی اکبر و قاسم و اصغر
بی معین و بی یار و یاور شد
هر زمان در این دشت محنت زا لاله ای تازه پرپر می گردد
هر دم از سوی این قوم بی ایمان
نیزه و تیر و خنجر می آید
بر حریم عزیزان پیغمبر
سنگ و چوب مکرر می آید
دیدگانم کی عمه دیگر با جمالش منور می گردد
🌷🌷🌷
سری که روی نی سواری
تو از دلم خبر نداری
برادر غریب زینب
که روی نیزه بی قراری
تویی دلیل شور و شینم
تویی ضیاء هر دو عینم
تویی تو یادگار مادر
تویی برادرم حسینم
غمت به سینه می زند چنگ
خزان شد اینچنین بهاری
حسین من برادر من
سفینة النجاة ایمن
تنت چرا فتاده بر خاک
سرت چرا بریده از تن
ببین ز خیمه ها بلند است
فغان و اشک و آه و زاری
ز خون سرخ حنجر تو
ز جسم پاک بی سر تو
ز خطبه های آتشینم
ز تربت مطهر تو
شده ضمانت انقلابت
گرفته نهضت اعتباری
سلاله ی عزیز حیدر
چراغ شام تار مادر
سری که بوده روزگاری
به روی شانه ی پیمبر
کنون به روی نی سوار و
روان به سوی رهگذاری
شب آمد و زمان دیدار
روم برای آخرین بار
ببوسم آن رگ بریده
برادرم خدا نگهدار
همه به خاک و خون تپیدند
نمانده یاوری نه یاری
به زخم دل نمک چه حاجت
سه ساله را کتک چه حاجت
برای گوش و گوشواره
قباله ی فدک چه حاجت
رقیه جان برای عمه
نمانده جز تو یادگاری
بگیر در بغل سرم را
به بر بگیر پیکرم را
بیا به یک اشاره کن شاد
دل مدافع حرم را
شده ز خون فاطمیون
درخت شیعه آبیاری
شعر: محمد زمان گلدسته
💠💠💠