eitaa logo
نوای آئینی متن نوحه و شعرهای آئینی
94 دنبال‌کننده
71 عکس
6 ویدیو
2 فایل
نوحه هایی که در کانال منتشر میشود بعضی ازمتنها و شعر در دسترس نوحه در اینجا قرار داده میشود
مشاهده در ایتا
دانلود
کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید با کلید فتح خیبر لشکر قرآن رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید لشکر روح خدا برکف گرفته جان خویش تا بجا آرند با معبود خود پیمان خویش از پی ایثار جان در مقدم جانان خویش جیش قرآن صف به صف چون ضیغم غران رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید از بسیج و ارتش و رزم آوران پاسدار جمله با رای متین و گام های استوار تا برآرد از سپاه بعثی بی دین دمار جوشن ایمان به تن در عرصه ی میدان رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید قدرت رزمندگان پشت ستمگر را شکست سد مین و خندق صدام کافر را شکست بار دیگر مرتضی دیوار خیبر را شکست نغمه ی تکبیرشان بر تارم کیهان رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید مژده ای اسلامیان روز رهایی می رسد مسلمین را مژده ی فتح نهایی می رسد بانگ عشق از عاشقان کربلایی می رسد وقت پیروزی حق بر لشکر شیطان رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید مژده ای رزم آوران وقت وصال یار شد زائران کربلا را موسم دیدار شد وقت نابودی جیش بعثی خونخوار شد موسم دیدارتان با دلبر جانان رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید کربلا باشد کلید قدس در دامان تو رمز سامان سپاه حق بود سامان تو غم مخور چون از برای یاری خوبان تو لشکر حق با لوای نصرت رحمان رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید پیش ای رزم آوران هنگامه ی جنگ است و جنگ عرصه بر صدام از نیرویتان تنگ است و تنگ چون کلوخ انداز را پاداششان سنگ است و سنگ حال وقت انتقام از خصم بی ایمان رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید پیش ای یاوران وقت شکست دشمن است روز پیروزی حق بر لشکر اهریمن است از شکوه و قدرتان چشم جهانی روشن است آفرین بر جانتان از حضرت سبحان رسید کربلا نیروی حق با قدرت ایمان رسید شاعر: حاج حبیب الله معلمی
برخیز ای چاوش شهر عشق برخیز غسل زیارت کن ز نهر عشق برخیز بربند محمل را و برپا کن علم را آواز ده آواز عشاق حرم را هر سر که پیمان ولا دارد بیاید دلها رو روانه ی کربلا کنیم هر سر که پیمان ولا دارد بیاید هرکس هوای کربلا دارد بیاید ما راهیان کعبه ی عشق و وفاییم ما عاشقان تربت خون خداییم 🌷🌷🌷 الا ای تشنگان چشم انتظاران حسین شد کشته با مجموع یاران سر فرزند زهرا را بریدند نمودند بر سنانش نیزه داران نوای فاطمه می آمد آنجا ز چشمش اشک جاری همچو باران همه از خیمه ها بیرون بیایید که تا آتش نسوزد گل عذاران 🌷🌷🌷
🌷🌷🌷 ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم برگو به من توکیستی ای رأس نورانی چون آشکار است از جمالت سر سبحانی با لعل عطشان گوئیا گشتی تو قربانی این چهره ی نورانیت کرده حیرانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم برگیرمت بر سینه ام چونان گلت بویم عطر و گلاب آرم گلویت را ز خون شویم از سرگذشتت پرسم و حال تو را جویم لطفی نما ای سر به این قلب سوزانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای نازنین سر با من محزون تکلم کن آیا مسیحائی تو بر رویم تبسم کن ای بحر رحمت لحظه ای بر من ترحم کن افسرده ام بنگر به این چشم گریانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم عطر و عبیر آورد و شست آن چهره ی خونین بوئید و بوسیدش مگر یابد دلش تسکین با لاله و آئینه اطرافش نمود آذین گفتا بفرما کیستی ای تازه مهمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ناگاه با اذن خدا آن سر نمود اعجاز لعل لب خشکیده را بنموده از هم باز فرموده ای راهب ترا روشن شود این راز من کاروانسالار خیل شهیدانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم گفتا به پاسخ راهب آن دانای روحانی دانم من ای سرور تو سالار شهیدانی تو کیستی تا جان نمایم بر تو ارزانی فرموده من مظلومم و از غریبانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم راهب به سر زد گفت می دانم توئی مظلوم نا حق شده رأست جدا از پیکر ای معصوم نام و نسب فرمای تا بر من شود معلوم بینم چه داری نام ایا فیض رحمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم فرموده کای راهب حسین سرباز دینم من فرزند زهرا مرشد روح الامینم من هم مصطفی هم مرتضی را جانشینم من ریحانه ی پیغمبر و گنج عرفانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم راهب بدان اندر منای حق قتیلم من ذکر مناجات شبانگاه خلیلم من چون عیسی مریم به گمراهان دلیلم من اعجاز موسای کلیمم پور عمرانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم گلگون قبای عرصه ی کرببلایم من خون خدا و زاده ی خون خدایم من پرچم فراز خط سرخ انبیایم من قربانی لب تشنه ی کوی جانانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم راهب بگفتا شکر لله کردی آگاهم گشتی تو ای نور الهی هادی راهم در هر دو عالم یا حسین افزوده شد جاهم ای آیه ی رحمت نمودی تو مسلمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم ای راهب دلخسته من مهر ایمانم من وارث عیسایم و روح قرآنم 🌷🌷🌷
به سوی کعبه مقصود عشاق          روان شد کاروان عهد و میثاق به راه کربلا منزل به منزل                  کند این کاروان طی مراحل زموی قدسیان دست فرشته           مهار ناقه ها حوری رشته اگر این کاروان آل طاهاست             چرا سرمنزل آنها به صحراست اگر باشند اینها آل یاسین                چرا دارند همره مرگ خونین زند زنگ شتر بانگ جدایی                شده فرزند زهرا کربلایی ملک سازد نثار پای اشتر                به جای مشک سارا گوهر و در به محمل بند زلف حور و عین است      که زینب بانوی محمل نشین است درای کاروان کمتر کن آواز                 که اصغر خفته در گهواره ناز حدی برخوان در این صحرای تاریک     منای عاشقان گردیده نزدیک که بانوهای در محمل نشسته          اسیرانند فردا دست بسته دو روز دیگر این حوری کنیزان            شوند از لشکر دشمن گریزان بگوتاباربگشایندمحمل                       که پای عقل اینجا مانده در گل بگو عباس را زانو بگیرد                       به زیر مقدم بانو بگیرد سزای زیر پایش یاسمین است که زینب دختر حبل المتین است علمدارا که باشی میر لشکر              کند دستت جدا دشمن ز پیکر جوان هایی که جمله نوخطانند   به همراه امیر کاروانند شود جسم یکایک پاره پاره              ز شمشیر و ز تیر و سنگ خاره علی اکبر بودماه مدینه   شود فرقش دوتا از تیغ کینه همان طفل صغیرشیرخواره    گلویش را کنند از تیر پاره همان چهری که باشدرشک خورشید        که می تابد ز رویش نور توحید علی مرتضی را نور عین است    عزیز فاطمه یعنی حسین است سرش گردد جدا با لعل عطشان    همه هستی دهد در راه جانان تنش صدپاره از سم ستوران            سرش خواند به نوک نیزه قرآن شاعر: محمد آزادگان (واصل)
خدا نانِ تو را هرگز نگیرد از گدا زهرا پناه بی پناهیِ منِ بی دست و پا زهرا چراغ عرش،فانوس حیاط خانه ات بوده تو آن نوری که جریان داشتی از ابتدا زهرا کمال ظرف تو بیش از حدِ امِّ اَبیهایی‌ست به این ترتیب،باید گفت: اُمُّ الاَنبیا؛زهرا عبا را اعتباری نیست بی حظِّ حضور تو به زیر سایه ی تو جمع شد اهل کسا زهرا نخِ چادر نماز وصله‌دارت آبروی ماست گرفته بیرق ما رنگ از این تارها..،زهرا اگر درد است درد عشق تو..،دردت به جان من ز عشاقت نمی آید به جز قالو بلیٰ زهرا جواز اتصال ما به تو دستِ حسن‌جان است همین فرزندِ ارشد شیعه را بُرده است تا زهرا علی نام تو را ورد لب فرزندهایت کرد صد و ده مرتبه با مرتضی گفتیم یا زهرا خطای طفل سهل انگار را مادر نمی بیند همیشه چشم‌پوشی می کنی از خبط ما زهرا مرا جان حسین‌ات روز محشر گُم نکن مادر محال است اینکه از دستت شود دستم رها زهرا غلاف قنفذ نامرد هم،عهد تو را نشکست چه محکم دستِ بیعت داده ای با مرتضی زهرا چنان مسمار با شدت به پهلویت اصابت کرد که چندین استخوان در سینه ات شد جابه‌جا زهرا چه دید آنجا زمان بردنش حیدر..،که زد فریاد: بیا فضه..،بیا فضه..،بیا فضه..،بیاااا..،زهرا... 🌷شاعر:
دریا به چشم گریه کنانت چو شبنم است یعنی که هرچه گریه برایت کنم کم است. شکر خدا که با همه ناقابلیمان اشکی برای عرض ارادت فراهم است دیوار کعبه گشت سیه پوش داغ تو یعنی تمام سال خدا هم محرم است زهرا به دست سینه زنت آب می دهد هر کس که هست با تو در این خیمه مَحرم است بگذار تا نفس بزنم در عزای تو این آرزوی هر شب عیسی بن مریم است یک گوشه از تمامی شش گوشه ات حسین دارالشفای درد غریبان عالم است بانی روضه هات خدا بود ؛ خود نوشت هر کس که شد به عشق تو دیوانه آدم است  حسن لطفی
ای حبیب کاروان نور در میدان عشق شمس بزم شعر در منظومه یاران عشق ای حبیب با صفای کربلای پنج و شش نغمه ساز بلبل پرشور و خوش الحان عشق دشت سرخ لاله های واژگون را بوده ای باغبان ای افتخار وادی سلمان عشق گوش خونین شهرها دلبسته ی شعر تو بود از همین اهواز تا دزفول و آبادان عشق پیر اما راست قامت ایستادی در نبرد راه می افتاد با هر مصرعت طوفان عشق رنگ گیسوهای اشعار درخشانت سپید دست های سبز شعر سرخ تو میزان عشق حرفهایت آتش دل را گلستان کرده بود چشم، بمباران آتش قلب، بمباران عشق در حماسه مثل فردوسی و حتی خوب تر با تو رستم ها گذشتند از هزاران خان عشق لشکر صاحب زمان با نوحه ات آماده شد تا بجنگد صف به صف با فوج دژخیمان عشق با نوای کاروانت همرهان بستند بار عزم شاه کربلا کردند از استان عشق نوحه هایت شور بود و در مسیر نور بود خط به خطِ شعرهایت زاده فرمان عشق درخورت کاری نکردیم و نگفتیم از تو ای شهریار بی نشان خاک خوزستان عشق با کلامت رد شدیم از باد و طوفان و تگرگ بعد از این سبزیم و روشن در غزل باران عشق شاعر: حجت اله کفشیری
🌷صبا خیز و بگذر به دشت بلا 🌷به خیل شهیدان سلامم صبا خیز و بگذر به دشت بلا به خیل شهیدان سلامم رسان سلامی چو آغشته با خون دل به آن خفته بی‌ سر امامم رسان سلام خدا بر امامم حسین (ع) سپهدار بی‌ سر امامم حسین (ع) حسین (ع) ‌ای تو سالار آزادگان قسم بر خدا خون پاکت نخفت از آن خون که جاری شد از پیکرت گل سرخ و آلاله هر دم شکفت به گوش دل از خالق جسم و جان شنیدم که او هم سلام تو گفت سلام خدا بر امامم حسین (ع) سپهدار بی‌ سر امامم حسین (ع) 🌷🌷🌷
ای حسین ای غم تو همدم ما ای تو خود شاهد اشک غم ما ای به هر رنج و غمی محرم ما ای خجل از کرم تو کم ما تو کریمی و تو مولا تو ولی ای جگر گوشه زهرا و علی دل ما غرق غم توست حسین سر ما و قدم توست حسین کم ما و کرم توست حسین قبله ی ما حرم توست حسین به صفای دل صحرا سوگند به دعای شب زهرا سوگند ای که ناز تو خریدن دارد بار عشق تو کشیدن دارد گل ز گلزار تو چیدن دارد حرم پاک تو دیدن دارد صف اصحاب محبّت صف ماست جان اگر می طلبی در کف ماست گر چه ره روشن و روشن تر شد شب ما با غم یاران سر شد دیده از خون دل ما تر شد یک گلستان گل ما پرپر شد باز هم مهر تو روشنگر ماست باز ایمان و شرف سنگر ماست ای حسین ای پسر خون خدا ای تو روشنگر مصباح هدی ما و دل از تو بریدن ابدا ای جمال تو بهشت شهدا تو که جان دادن ما را دیدی امتحان دادن ما را دیدی تو که خود مرد ره توحیدی تو که در ظلمت شب خورشیدی تو که از شاخه ی غم گل چیدی تو که خود داغ برادر دیدی سوخته حاصل ما را بنگر داغ های دل ما را بنگر تو که خون شد زجدایی جگرت آمده خون دل از چشم ترت تو که خود بر سر نعش پسرت چتر غم سایه فکن شد به سرت تو که از دادن جان باخبری تو که از داغ جوان باخبری جبهه ها منتظر داد تواند دوخته چشم به امداد تواند سینه ها سوخته از یاد تواند این جوان ها همه اولاد تواند به غم عشق حسینی سوگند به تولای خمینی سوگند ای حسین ای غم تو همدم ما ای تو خود شاهد اشک غم ما شاعر:محمدجواد غفورزاده(شفق) 🌷🌷🌷
بحر طویل ازحرم تا گودال کیست این پای کشیده ز همه هست و گرفته سر و جان را به سر دست و به جانان شده پا بست و ز صهبای وصال آمده سر مست و گذشته ز تن و جان و سر و افسر دخت و پسر و همسر و هفتاد و دو یار و نفسش سوخته از سوز عطش حنجره‌اش خشک و دلش آتش و چشمش شده دریا نگه دوخته بر نیزه و شمشیر سراپا شده از چار طرف پیکر پاکش سپر تیر و پیامش همه تهلیل و کلامش همه تکبیر به مرآت جمالش شده تفسیر کتاب الله اکبر به گمانم که خداوند بود پیش‌رو و پشت سرش خیل رسولان مکرم، سپهش یوسف و یعقوب و مسیحا و کلیم است و ذبیح است و خلیل‌الله و آدم به سرش سایه پیغمبر اسلام و یمینش ملک آب و یسارش ملک خاک و مطیعش ملک نار و مریدش ملک باد وزنند از جگر سوخته فریاد که: ای بر تو سلام از طرف خلق و خدا باد بده اذن که یک لحظه بگیریم و ببندیم، بکوبیم و بسوزیم سر و جان و تن این قوم دغا را. پاسخ از آن دو لب خشک و از آن حنجره سوخته آمد که: الا ای همه عالم هستی ملک و جن و بشر ای همه پیغامبران بر سر تسلیم بمانید به ذات احد خالق دادار به پیغمبر مختار به پیشانی خونین علی حیدر کرار به قرآن و به قدر و شرف عترت اطهار به خون دل انصار به ایمان علی‌اکبر و لبخند علی‌اصغر و چشم و سر و دست و جگر تشنه عباس علمدار، مبادا که کسی پرده شود بین من و یار که از صبح ازل بوده چنین عهد من و حضرت دادار که سازم سر و جان را سپر تیغ شرر بار و به هر عضو تنم زخم روی زخم رسد از لبه تیغ و سر نیزه این قوم ستمکار و تنم چون ورق پاره قرآن ز سم اسب شود پاره دگر بار و سرم بر سر نی راه سپارد سوی دلدار برد خصم ستمگر سر و سامان مرا بر سر بازار، در آن حال کنم بر سر نی شکر خدا را. پس از آن گفت و شنود آن شه ابرار ندا داد در آن عرصه پیکار به آن لشکر خونخوار که از قوم ستمکار منم حجت دادار منم آنکه به هر عضو و تنم بوسه زده احمد مختار، اگر اهل نمازید بدانید که ما روح نمازیم، اگر اهل دعایید بدانید که ما جان دعاییم، اگر عبد خدایید بدانید که ما وجه خداییم، خدا را به چه تقصیر ستادید و کشیدید به قتلم ز ره کینه و تزویر همه نیزه و شمشیر نمودید رخم را هدف سنگ و دلم را هدف تیر چه رو داده که با ختم رسل یکسره پیوند گستید و چنین عهد شکستید همین آب که بر وحش و طیور و به همه خلق مباح است به روی پسر فاطمه بستید در این ماه که ممنوع‌قتال است چه رو داده که خون من مظلوم حلال است چرا خیل جوانان مرا یکسره کشتید و به شش ماهه من رحم نکردید زدید از ره بیداد به حلقوم علی‌اصغر من تیغ جفا را. صدافسوس که در پاسخ ریحانه پیغمبر اسلام زبان را ز ره کینه گشودند به دشنام که ناگاه همان مظهر خشم ازلی وارث شمشیر علی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و کرد سر و جان سپر و ریخت به هم بحر و بر و کرد چنان حمله بر آن قوم که در خاطره‌ها گشت عیان خندق و بدر و احد و احزاب، که دیده‌ست که یک فرد لب تشنه که هفتاد و دو داغش به جگر مانده کند حمله به یک لشکر و لشکر بگریزند به صحرا و در و دره و کوه و کمر از تندر خشمش ملک‌الموت گرفته به کف انگشت تحیر که حسین است و یا کرده خدا حمله بر این قوم ستمکار، زهی تیغ و زهی دست و زهی عزم و زهی غیرت و ایثار که یک فوج سیه در کف یک فرد شده سخت گرفتار، بیایید و ببینید حسین است که می‌رزمند و می‌تازد و از خشم جهانگیر و شرار دم شمشیر و ز فریاد خروشنده تکبیر به هم ریخته اوضاع زمین را و سما را. اگر پیرو میثاق خداوند نمی‌بود به یک حمله آن حجت دادار نمی‌ماند به جا یک تن از آن لشکر خونخوار به تسلیم خدا ماند ز پیکار که آن قوم ستمکار به او حمله نمودند به شمشیر شرر بار، یکی زد به جبین سنگ و یکی بر جگرش نیزه یکی بر دهنش تیر و یکی فرق ورا کرد جدا از دم شمشیر، فلک آتش توفنده شد و سخت برافروخت، ملک بال و پرش سوخت، قدر ریخت به سر خاک و گریبان قضا چون جگر خواجه لولاک شد از پنجه غم چاک و رسولان همه فریاد کشیدند و به تن جامه دریدند و به دندان جگر از خشم گزیدند ندا از طرف خالق دادار شنیدند که ای عالم ایجاد همه هست خدا نقش زمین شد، سر پیغمبر و زهرا و علی باد سلامت که شد از عرصه زین نقش زمین شمس امامت به خدا وجه خدا در یم خون کرد اقامت همه صحراست پر از گرگ و زنند از همه سو بر بدنش جنگ یکی نیزه فرو کرده به قلب و دگری دامن خود کرده پر از سنگ سنان رفته فرو در گلو و راه نفس بسته بر او تنگ الا خیل ملایک نگذارید که زهرا برود جانب گودال و ببیند که حسینش زده چون بسمل بی‌بال پر و بال به پرواز درآمده ز لب‌های به خون شسته خود روح دعا را. هوا تیره و تار است، زمین قله نار است، فلک صاعقه‌بار است و شده چشمه خورشید پر از دود و در آن وادی خون گم شده یک مرکب بی‌صاحب و فریاد زند زینب و بالای بلندی نگهش جانب میدان و در آن سور و در آن حال به تعجیل رود شمر ستمگر سوی گودال زده دامن خود بر کمر و در کف او خنجر و رودرروی او بر سر و بر سینه‌زنان فاطمه اطهر و جبریل امین
پاره شود پيکرت ای آسمان خاک زمين، بر سرت ای آسمان يکسره نابود شوی آفتاب دود شوی، دود شوی، آفتاب ماه، فلک، ستارگان خون شويد ملائک از بهشت بيرون شويد فرشتگاه آسمان فرشتگان، آه آه شمر، روان گشته سوی قتلگاه فاطمه سر تا به قدم، سوخته چشم به قتلگهِ او دوخته فاطمه بر حسين خود، دعا کن اشک فشان خدا خدا خدا کن دست گشا و به خدا دل ببند آه بکش راه به قاتل ببند خنجر قاتل، تو چه بي حيايی تشنه‌ی خونِ حجّت خدايی سنگ کجا؟ آينه‌ی جان کجا چکمه کجا؟ سينه‌ی قرآن کجا خنجر قاتل و دل سنگ اوست محاسن حسين، در چنگ اوست خاتم انبيا بگويم، چه شد سيّد اوصيا بگويم، چه شد حضرت صدّيقه، خدا خدا کرد شمر سر حسين، را جدا کرد گشته عيان، نشانه‌ی قيامت اهل حرم، سر شما سلامت صدای «يا حسين» را بشنويد همه، مهيای اسيری شويد حنجر تشنه نهری از خون شده شمر ز قتلگاه بيرون شده فاطمه، ماهت قمر نيزه‌هاست سر حسينت، به سر نيزه‌هاست سر به سر نيزه به تاب و تب است نگاه او به خيمه‌ی زينب است يک نگهش به مادرش‌فاطمه است يک نگهش به جانب علقمه است صورتش از خون جبين، خضاب است بر لب او صداي آب آب است بر سر ني، ذکر خدا بر لبش قتلگه است و اسب بي صاحبش مردم کوفه! چه لئیم و پستيد همه حقيقت‌کُش و زر پرستيد پرده‌ی حرمت نبی، دريديد سر از تن حسين او بريديد چرا به روی اسب‌ها نشستيد سينه‌ی او را ز جفا شکستيد اگر شما حسين را دشمنيد چرا سکينه را کتک مي‌زنيد در وسط خيمه‌ی افروخته به قول آن شاعر دلسوخته طفل سه ساله که کتک ندارد او که قباله‌ی فدک ندارد شاعر:(میثم)