از جنوب و غرب تا شرق و شمال
گشته ام در بین اشباح و رجال
کیست تا از مرگ من پروا کند
یا به روی غربتم در وا کند
آب می جویم ولیکن در سراب
کوفه بازار است این شهر خراب
می زنم بر گرد آتش بال بال
تا بنوشم شعله مرگ حلال
«مرگ» آغاز جهانی دیگر است
عاشقان را مرگ جانی دیگر است
آن که در خون عشق بازی می کند
تا قیامت سرفرازی می کند
ای خداوندان مُـلک عافیت
والیان مسند اشرافیت
من یقین دارم مسلمان نیستید
چون ولی را تحت فرمان نیستید
من در این آشفته بازار شما
پرده بر می دارم از کار شما
نصرت حق را چو باور داشتم
یا علی دست از دهان برداشتم
آه از تزویر خلق دلق پوش
مردم گندم نمای جو فروش
آه از این، گرگهای میش خوار
وین همه مستغنی درویش خوار
یاد دارم روزگار پیش را
مردم نزدیک دوراندیش را
هر که بارش بیش سر در پیش داشت
یک گلیم کهنه ده درویش داشت
شیوه همسایگی در پیش بود
نوش در کام همه بی نیش بود
حرص مردم را اسیر خویش کرد
خلق را یکباره نادرویش کرد
خلق دلواپس تراز دیروز خویش
سرگردان از یأس هستی سوز خویش
سینه ها در آتش تشویش ها
هفت اقلیم است و نادرویش ها
موجهای خسته سر درگمی
پس چه شد حال و هوای مردمی
از چه رو مردم فریبی می کنید
با هم احساس غریبی می کنید
ای دل آشوبان زخوف و اضطراب
چرخد از خون شما، هفت آسیاب
ای شرارت پیشـِگان هرزه گرد
در کجا بودید هنگام نبرد
در کجا بودید وقتی جنگ بود
عرصه بر شیران عالم تنگ بود
ای کمند اندازها از پیش و پس
توسن سرکش نگردد رام کس
مابه صید طور مولا رفته ایم
در پناه او به بالا رفته ایم
یوسف والا زکنعان دور کرد
چشم ظاهربین ما را کور کرد
لیک چشم باطن ما را گشود
هر چه را دیدیم جز مولا نبود
گفت فحشا در کجا آید پدید
گفتمش در کوچه های بی شهید
بی شهیدانند بی سوزو گداز
بر سر سجاده های بی نماز
بی شهیدان را غم لیلا کجاست
سوز و اشک و آه و وایلا کجاست
کوچه ما بوی مجنون می دهد
بوی اشک و آتش و خون می دهد
بوی مجنون مست می سازد مرا
در پی لیلی می اندازد مرا
نام لیلی بردم، آرامم گریخت
هفت بندم بند بند از هم گسیخت
شیعیان فرهنگ عاشورا چه شد
پرچم خون رنگ عاشورا چه شد
کیست تا پرچم به دوش خون کشد
شیعه را از خواب خوش بیرون کشد
گفت مولا کل ارض کربلا
شیعه یعنی غربت و رنج و بلا
شیعه بی درد زخم بی نمک
بس کن این یا لیتـَنی کـُنتُ مَعَک
کربلا غوغاست، ساز و برگ کو
ظهر عاشوراست، شور مرگ کو
کربلا گفتم کـَران را گوش نیست
ورنه از غم بلبلی خاموش نیست
بلبلان چهچه ز ماتم می زنند
روز و شب از کربلا دم می زنند
هر نظر بر غنچه ای تر می کنند
یادی از غوغای اصغر می کنند
گفت بابا بی برادر مانده ای
بی کس و بی یار و یاور مانده ای
گر تو تنهایی بگو من کیستم
اصغرم اما نه اصغر نیستم
خیز و اسماعیل را آماده کن
سجده شکری بر این سجاده کن
ای پدر حرف مرا در گوش گیر
خیز و این قنداقه در آغوش گیر
خیز و با تعجیل می دانم به بر
بر سر نعش شهیدانم ببر
تشنه ام اما نه بر آب فرات
آب می خواهم ولی آب حیات
آب در دست کمان دشمن است
تیر آن نامرد احیای من است
آتش اقیانوس را آواز داد
آخرین ققنوس را پرواز داد
خون اصغر آسمان را سیر کرد
خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد
آه زینب سر به محمل می زند
کاروان را زخم بر دل می زند
ای پرستار پرستوهای من
مرهم زخم تکاپوهای من
ای زبان صدق و تصدیق صفا
اولین بیمار چشمت مصطفی
عصمت زهرا، عزیز مرتضی
در تو جاری رستخیز مرتضی
عصر عاشورا علم در دست توست
کرسی و لوح و قلم در دست توست
غنچه ها را گر چه پرپر کرده ام
کوله بارت را سبکتر کرده ام
ظهر عاشورا که زیر خنجرم
دست بگشا سایه افشان بر سرم
شاعر :
زنده یاد حاج محمدرضا آغاسی
شام غریبان فرزند زهراست
زینب دگر امشب بی یار و تنهاست
______________________
ای شیعیان امشب در کربلا غوغاست
از آل پیغمبر بانگ عزا برپاست
در ناله پیغمبر در جنه الماءواست
در شیون و ماتم تا عرش اعلاست
زینب دگر امشب بی یار و تنهاست
_______
خیل ملک گریان بر زینب کبری ست
صد نیزه و شمشیر بر پیکر مولاست
از نور او روشن هرجای این صحراست
کین خواهر محزون بی یار و تنهاست
________
خاک غم و ماتم بر فرق این دنیاست
از خون جانبازان دشت و دمن صحراست
غلطان بخون جسم انصار ثارالله ست
جسم حسین امشب بر روی خارهاست
زینب دگر امشب بی یار و تنهاست...
________
ببینید، ببینید - گلم رنگ ندارد
اگر آمده میدان، سر جنگ ندار
گلم سرخ و سفید است
از او قطع امید است
واویلا، واویلا
جز این کودک معصوم،دگر یار ندارم
جز این هدیه ی کوچک، به دادار ندارم
گلم سرخ و سفید است
از او قطع امید است
واویلا، واویلا
به روی دست و دوشم، ببینید فتاده
سرو گردن خود را، به دوش من نهاده
گلم سرخ و سفید است
از او قطع امید است
واویلا، واویلا
اگر تیر دریده، اگر رنگ به رو نیست
بجز تیر سه پهلو، جوابی به گلو نیست
گلم سرخ و سفید است
از او قطع امید است
واویلا، واویلا
منم تاجر و، جز او - زسرمایه ندارم
که از سوره ی عشقم، جز این آیه ندارم
گلم سرخ و سفید است
از او قطع امید است
واویلا، واویلا
اگر تیر دریده، گلوی کوچکش را
رود تاکه بیند، عموی کوچکش را
گلم سرخ و سفید است
از او قطع امید است
از بیابان حجاز، کعبه ی جان آمده
بهر قربانی حسین با جوانان آمده
کربلا یا کربلا بر تو مهمان آمده (2)
همره یک آفتاب، هجده ماه آمده
خیمه بر پا کن عراق، زینب از راه آمده
کربلا یا کربلا بر تو مهمان آمده (2)
ای بیابان بلا، پای اکبر را ببوس
ای زمین کربلا، حلق اصغر را ببوس
ای جوانان عراق، اشجع الناس آمده
گل به همراه آورید، بوی عباس آمده
کربلا یا کربلا بر تو مهمان آمده (2)
بوی یاس و سنبل و عود و عنبر میرسد
قاسم و عبدالله و عون و جعفر میرسد
کربلا آماده باش، وقت مهمانداری است
از چه با دیدار تو اشک زینب جاری است
کربلا یا کربلا بر تو مهمان آمده (2)
کربلا ترسم که چون، عصر عاشورا شود
خرّم از خون حسین، خاک این صحرا شود
کربلا یا کربلا بر تو مهمان آمده (2)
ساقی کوثر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
ساقی کوثر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
فاتح خیبر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
ساقی کوثر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
فاتح خیبر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
ساقی کوثر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
من که رفتم بر تو از امشب
خانه داری می کند زینب
می رود فاطمه از دنیا
فاتح خیبر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
ساقی کوثر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
من یگانه همسرت بودم
یاور بی یاورت بودم
تو پس از من می شوی تنها
فاتح خیبر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
ساقی کوثر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
فاتح خیبر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
ساقی کوثر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
یا علی یا علی گریه برایم کن
در قنوت شب دعایم کن
چون دعایت می رود بالا
فاتح خیبر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
ساقی کوثر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
فاتح خیبر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
ساقی کوثر خداحافظ خداحافظ خداحافظ
باوفا خواهرم الوداع الوداع
مهربان یاورم الوداع الوداع
الوداع ای زینب غمدیده خواهر من
الوداع ای دختر زهرای اطهر الوداع
الوداع ای بانوی بی یار و یاور الوداع
تا حسین زنده است در دشت بلا
زینبا از خیمه گه بیرون نیا
بین در این صحرا حسینت را نمانده یاوری
نیست در دشت بلا بهر حسین هم سنگری
نی ابالفضلی به جا مانده نه میر لشکری
تا حسین زنده است در دشت بلا
زینبا از خیمه گه بیرون نیا
داغ یاران خواهرا آتش به جانم می زند
تیر بر قلب و بر استخوانم می زند
شعله ها یکباره بر روح و روانم می زند
تا حسین زنده است در دشت بلا
زینبا از خیمه گه بیرون نیا
مهربان خواهر بیا شو یاور و یار حسین
ای که هستی در مصیبت ها مددکار حسین
چون تو هستی باخبر از جمله اسرار حسین
زینبا از خیمه گه بیرون نیا
دختر زهرا ایا بنت امیرالمومنین
بعد از این زینب پرستاری نما از عابدین
چون که باشد بعد من او پیشوای ملک دین
تا مدینه اهل بیتم را تو هستی رهنما
زینبا از خیمه گه بیرون نیا
عاشقانه نور دیده سوی میدان می روم
از پی ایثار جان خود به میدان می روم
با لبان تشنه و قلب یپریشان می روم
گر شود خواهر در این صحرا سرم از تن جدا
زینبا از خیمه گه بیرون نیا
دیده ی معلمی زین غم شده دریای خون
آتشی بر سینه اش افتاده است از حد فزون
گوید انا لله و اناالیه راجعون
ناله دارد زین عزا با نوای نینوا
زینبا از خیمه گه بیرون نیا
#حاج_حبیب_الله_معلمی
کشته ی راه دین خدایی
ای حسین جان ای حسین جان
کشته ی راه دین خدایی
ای حسین جان ای حسین جان
کشته ی سر جدا از قفایی
ای حسین جان ای حسین جان
کشته ی راه دین خدایی
ای حسین جان ای حسین جان
کوفیان از طریق مروت
داشتندت عجب پاس حرمت
تشنه جان دادی ای ابر رحمت
ای شه تشنه بی سر چرایی
ای حسین جان ای حسین جان
کشته ی راه دین خدایی
ای حسین جان ای حسین جان
ای امیر سریر حجازی
ای گدایی تو سرفرازی
خولیت کرده مهمان نوازی
در تنوری به مطبخ سرایی
ای حسین جان ای حسین جان
کشته ی راه دین خدایی
ای حسین جان ای حسین جان
زیور دوش ختمی مآبی
رهبر عالی انقلابی
لعل عطشان لب شط آبی
نوگل گلشن هل اتایی
ای حسین جان ای حسین جان
کشته ی راه دین خدایی
ای حسین جان ای حسین جان
بی گنه کودکت را عدویش
زد یکی تیر کین بر گلویش
با وجودی که مینوی رویش
بوده از تشنگی کهربایی
ای حسین جان ای حسین جان
کشته ی راه دین خدایی
ای حسین جان ای حسین جان
ای شهیدی که خون خدایی
باشدت چون خدا خون بهایی
میوه ی قلب خیرالنسایی
هم تو بر درد دلها شفایی
ای حسین جان ای حسین جان
کشته ی راه دین خدایی
ای حسین جان ای حسین جان
شاعر: محمد آزادگان (واصل)
مهلتی ای برادر از تو دارم تمنا
تا ببینم جمالت یا حسین جان زهرا
لحظه ای کن تأمل جان زینب فدایت
تا دگر باره بینم چهره ی دلربایت
برده تاب و توانم ناله ی غم فزایت
صبر کن مونس جان ده به خواهر تسلا
محرم راز زینب کرده ای عزم میدان
مانده اند اهل بیتت بی کس و زار و حیران
خواهر خسته جانت چون کند با یتیمان
در حرم عابدینت مانده بیمار و تنها
تشنه لب غرقه در خون سر به سر یاورانت
اکبرت کشته شد با قاسم نوجوانت
از عطش رفته از هوش طفل شیرین زبانت
بی معین و غریبم من در این دشت وصحرا
یک دم آهسته تر ای شمع شب های تارم
گیرمت اندر آغوش سر به پایت گذارم
تا وصایای مادر این زمان جای آرم
سیر بینم جمالت ای گل باغ طاها
قصد دیدار جانان ای برادر چو داری
کودکان و حرم را دست کی می سپاری
می روی خواهرت را بی معین می گذاری
گو برای اسیری کی شوم من مهیا
داد پاسخ به خواهر سرور و میر احرار
من یقین کشته گردم تو شوی بی کس و یار
بعد من اهل بیتم را تو هستی پرستار
زینبا کن صبوری ناله و مویه منما
در اسارت بپا دار پرچم کربلا را
خطبه خوان منقلب کن مردم بی وفا را
ساز روشن به عالم مقصد اولیا را
زن به هم شام و کوفه کن تو هنگامه برپا
خواهرم این وداع لحظه ی آخرین است
موسم جان نثاری بهر احیای دین است
زینبا رو به خیمه عابدین دل غمین است
تا حسین را نبینی زیر شمشیر اعدا
بارالها گنهم از ره احسان تو ببخش
معصیت کارم و افسرده و حیران تو ببخش
تو خداوند کریمی و رحیمی و غفور
بنده ام،مجرم و درمانده و حیران تو ببخش
خوب دانی که مرا نیست بجز جرم و خطا
ای خطاپوش، به این خسته ی نالان تو ببخش
شرمسار و خجلم از عمل و کرده ی خویش
خود ز لطف و کرمت این همه عصیان تو ببخش
کوله باریست به دوشم که پر از معصیت است
به کریمی خود ای قادر منان تو ببخش
به گدایی به در خانه ی تو آمده ام
ناامیدم مکن از رحمت و غفران تو ببخش
صاحب رحم و مروت تویی و لطف و کرم
عاصی و روسیهم بی سر و سامان تو ببخش
گر نبخشی تو ز احسان گنه بی حد من
به کجا رو کنم ای خالق سبحان تو ببخش
عذرخواهی که به درگاه تو آورده پناه
بپذیر عذرم و انبوه گناهان تو ببخش
بار سنگین معاصی بشکسته کمرم
سخت وا مانده در این وادی حرمان تو ببخش
به عظیمی و جلال جبروت تو قسم
هستم از کرده ی خود سخت پشیمان تو ببخش
ای که سبوحی و قدوسی و رب الملکوت
به جلال خودت ای راحم و رحمان تو ببخش
به محمد به علی و به بتول و به حسن(ع)
به حسین(ع) قافله سالار شهیدان تو ببخش
به حق سینه ی سوزان علی بن حسین(ع)
به غم و اشک اسیران و یتیمان تو ببخش
به حق باقر(ع) و جعفر(ع) و به موسی(ع) که مدام
بود با یاد خدا گوشه ی زندان تو ببخش
به امامی که زجان شد به قضای تو رضا
به فروغ رخ سلطان خراسان تو ببخش
به تقی(ع) و به نقی(ع) و حسن(ع) آن مطلع نور
به مقام ولیت مهدی دوران تو ببخش
به دعای جگر سوختگان در دل شب
که رسد از دل سنگر ز دلیران تو ببخش
به عزیزان خمینی که به خون غوطه ورند
جان نثاران ره مکتب و قرآن تو ببخش
به دل سنگر خونین که ز تکبیر پر است
به تن بی سر و مجروح شهیدان تو ببخش
به شهیدان ره مکتب اسلام و نماز
که فتاده سرشان در صف میدان تو ببخش
به بسیجی و سپاهی و سرباز خدا
که گذشتند به رهت از سر و از جان تو ببخش
در پس جبهه به غمدیده معلم نظری
گنهش بیشتر از ریگ بیابان تو ببخش
این که به سینه می زند
کنار نهر علقمه
حسین بی برادر است
دست گرفته بر کمر
به پیش چشم فاطمه
حسین بی برادر است
این که به سینه میزند، کنار جسم پرپرش
دست گرفته بر کمر، مقابل برادرش
چه سان رود به خیمه ها، خبر دهد به خواهرش
این که خمیده قامتش
به پیش دیده ی همه
حسین بی برادر است
فتاده مشک بر زمین، بریده دست و پیکری
به تیر زهر خورده ای، دریده چشم اطهری
یاس به خون نشسته ای، برگ گل معطری
نمود کام تشنه اش
یزید را محاکمه
حسین بی برادر است
خبر رسید تا حرم، بگو چه شد بگو چه شد
نه تشنه نیستیم ما، عمو چه شد عمو چه شد
همان که بود بهر ما، همیشه آبرو چه شد
به گوش اهل خیمه ها
کسی که کرد زمزمه
حسین بی برادر است
کنار نهر علقمه، قیامتی به پا شده
دو دست ساقی حرم، ز پیکرش جدا شده
پر از شمیم نسترن، هوای کربالا شده
کسی که دید بعد او
گرفته کار خاتمه
حسین بی برادر است
حسین را صدا زد از، سریر جان خسته اش
به او نگاه کرد با، چشم به خون نشسته اش
فدای شرحه شرحه ی، دو بازوی شکسته اش
دست گرفته بر کمر
به پیش چشم فاطمه
حسین بی برادر است
حسین گر مدد کند، مدافع حرم شوم
به عشق عمه زینبم، شبیه مادرم شوم
نشان نماند از تنم، عزیز و محترم شوم
کسی که نیست در دلش
ز مرگ هیچ واهمه
حسین بی برادر است
شعر: محمد زمان گلدسته
دعا کن حسینم
پس از تو برادر
بمیرم بمیرم
نبودی ببینی
که در شام غربت
اسیرم اسیرم
خدایا برادر ندارم
دگر یار و یاور ندارم
نه قاسم و نه عباس و اکبر
علمدار لشکر ندارم
شدی بر سر نی
به شام و به کوفه
سفیرم سفیرم
به غم آشنا شد دل من
پر از لاله شد محمل من
چه شد حاصل من خدایا
خدایا چه شد حاصل من
بدون تو مولا
کجا دامنی را
بگیرم بگیرم
دعا کن برایم برادر
صدا کن صدایم برادر
نباشد جز الا جمیلا
غم کربلایم برادر
بدون یرادر
چه دارم خدایا
فقیرم فقیرم
اگر چه دلم بی تو خسته
اگر غم دلم را شکسته
شهید از حرم می رسد باز
که باب شهادت نبسته
دعا کن جواز
دفاع از حرم را
بگیرم بگیرم
شعر: محمد زمان گلدسته
آمدم ای شاه پناهم بده با نوای زیبای
مرحوم محمدعلی کریمخانی
آمدم ای شاه پناهم بده / خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان / دور مران از در و راهم بده
ای گل بیخار گلستان عشق / قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم / اذن به یک لحظه نگاهم بده
ای که حریمت مَثل کهرباست / شوق و سبک خیزی کاهم بده
تا که ز عشق تو گدازم چو شمع / گرمی جانسوز به آهم بده
لشکر شیطان به کمین منند / بیکسم ای شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من / با نظری یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند / نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطابخش همه عالمی / جمله حاجات مرا هم بده
آن چه صلاح است برای «حسان» / از تو اگر هم که نخواهم بده
شاعر: حبیب الله چایچیان (حسان)