بارالها گنهم از ره احسان تو ببخش
معصیت کارم و افسرده و حیران تو ببخش
تو خداوند کریمی و رحیمی و غفور
بنده ام،مجرم و درمانده و حیران تو ببخش
خوب دانی که مرا نیست بجز جرم و خطا
ای خطاپوش، به این خسته ی نالان تو ببخش
شرمسار و خجلم از عمل و کرده ی خویش
خود ز لطف و کرمت این همه عصیان تو ببخش
کوله باریست به دوشم که پر از معصیت است
به کریمی خود ای قادر منان تو ببخش
به گدایی به در خانه ی تو آمده ام
ناامیدم مکن از رحمت و غفران تو ببخش
صاحب رحم و مروت تویی و لطف و کرم
عاصی و روسیهم بی سر و سامان تو ببخش
گر نبخشی تو ز احسان گنه بی حد من
به کجا رو کنم ای خالق سبحان تو ببخش
عذرخواهی که به درگاه تو آورده پناه
بپذیر عذرم و انبوه گناهان تو ببخش
بار سنگین معاصی بشکسته کمرم
سخت وا مانده در این وادی حرمان تو ببخش
به عظیمی و جلال جبروت تو قسم
هستم از کرده ی خود سخت پشیمان تو ببخش
ای که سبوحی و قدوسی و رب الملکوت
به جلال خودت ای راحم و رحمان تو ببخش
به محمد به علی و به بتول و به حسن(ع)
به حسین(ع) قافله سالار شهیدان تو ببخش
به حق سینه ی سوزان علی بن حسین(ع)
به غم و اشک اسیران و یتیمان تو ببخش
به حق باقر(ع) و جعفر(ع) و به موسی(ع) که مدام
بود با یاد خدا گوشه ی زندان تو ببخش
به امامی که زجان شد به قضای تو رضا
به فروغ رخ سلطان خراسان تو ببخش
به تقی(ع) و به نقی(ع) و حسن(ع) آن مطلع نور
به مقام ولیت مهدی دوران تو ببخش
به دعای جگر سوختگان در دل شب
که رسد از دل سنگر ز دلیران تو ببخش
به عزیزان خمینی که به خون غوطه ورند
جان نثاران ره مکتب و قرآن تو ببخش
به دل سنگر خونین که ز تکبیر پر است
به تن بی سر و مجروح شهیدان تو ببخش
به شهیدان ره مکتب اسلام و نماز
که فتاده سرشان در صف میدان تو ببخش
به بسیجی و سپاهی و سرباز خدا
که گذشتند به رهت از سر و از جان تو ببخش
در پس جبهه به غمدیده معلم نظری
گنهش بیشتر از ریگ بیابان تو ببخش
این که به سینه می زند
کنار نهر علقمه
حسین بی برادر است
دست گرفته بر کمر
به پیش چشم فاطمه
حسین بی برادر است
این که به سینه میزند، کنار جسم پرپرش
دست گرفته بر کمر، مقابل برادرش
چه سان رود به خیمه ها، خبر دهد به خواهرش
این که خمیده قامتش
به پیش دیده ی همه
حسین بی برادر است
فتاده مشک بر زمین، بریده دست و پیکری
به تیر زهر خورده ای، دریده چشم اطهری
یاس به خون نشسته ای، برگ گل معطری
نمود کام تشنه اش
یزید را محاکمه
حسین بی برادر است
خبر رسید تا حرم، بگو چه شد بگو چه شد
نه تشنه نیستیم ما، عمو چه شد عمو چه شد
همان که بود بهر ما، همیشه آبرو چه شد
به گوش اهل خیمه ها
کسی که کرد زمزمه
حسین بی برادر است
کنار نهر علقمه، قیامتی به پا شده
دو دست ساقی حرم، ز پیکرش جدا شده
پر از شمیم نسترن، هوای کربالا شده
کسی که دید بعد او
گرفته کار خاتمه
حسین بی برادر است
حسین را صدا زد از، سریر جان خسته اش
به او نگاه کرد با، چشم به خون نشسته اش
فدای شرحه شرحه ی، دو بازوی شکسته اش
دست گرفته بر کمر
به پیش چشم فاطمه
حسین بی برادر است
حسین گر مدد کند، مدافع حرم شوم
به عشق عمه زینبم، شبیه مادرم شوم
نشان نماند از تنم، عزیز و محترم شوم
کسی که نیست در دلش
ز مرگ هیچ واهمه
حسین بی برادر است
شعر: محمد زمان گلدسته
دعا کن حسینم
پس از تو برادر
بمیرم بمیرم
نبودی ببینی
که در شام غربت
اسیرم اسیرم
خدایا برادر ندارم
دگر یار و یاور ندارم
نه قاسم و نه عباس و اکبر
علمدار لشکر ندارم
شدی بر سر نی
به شام و به کوفه
سفیرم سفیرم
به غم آشنا شد دل من
پر از لاله شد محمل من
چه شد حاصل من خدایا
خدایا چه شد حاصل من
بدون تو مولا
کجا دامنی را
بگیرم بگیرم
دعا کن برایم برادر
صدا کن صدایم برادر
نباشد جز الا جمیلا
غم کربلایم برادر
بدون یرادر
چه دارم خدایا
فقیرم فقیرم
اگر چه دلم بی تو خسته
اگر غم دلم را شکسته
شهید از حرم می رسد باز
که باب شهادت نبسته
دعا کن جواز
دفاع از حرم را
بگیرم بگیرم
شعر: محمد زمان گلدسته
آمدم ای شاه پناهم بده با نوای زیبای
مرحوم محمدعلی کریمخانی
آمدم ای شاه پناهم بده / خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان / دور مران از در و راهم بده
ای گل بیخار گلستان عشق / قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم / اذن به یک لحظه نگاهم بده
ای که حریمت مَثل کهرباست / شوق و سبک خیزی کاهم بده
تا که ز عشق تو گدازم چو شمع / گرمی جانسوز به آهم بده
لشکر شیطان به کمین منند / بیکسم ای شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من / با نظری یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند / نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطابخش همه عالمی / جمله حاجات مرا هم بده
آن چه صلاح است برای «حسان» / از تو اگر هم که نخواهم بده
شاعر: حبیب الله چایچیان (حسان)
صدایت برایم چقدر آشناست
ای سر ِخون چکان تو حسین منی ؟
صدایت برایم چقدر آشناست
ای مه ِآسمان تو حسین منی ؟
ای سر ِتابنده در این آسمان
همسفر ِقافله ی ِکودکان
ای پسر ِفاطمه قرآن بخوان
رهبر ِمهربان تو حسین منی ؟
ای همه ی ِهستی ِمن یا حسین
کُشته ی ِبی غسل و کفن یا حسین
لاله ی ِخونین ِچمن یا حسین
ای گل ِبی خزان تو حسین منی ؟
دشت و دمن پُر شده از هلهله
از پی ِتو گشته روان قافله
کن نظری پای ِپُر از آبله
همره کودکان تو حسین منی ؟
ای همه ی ِدار و ندارم حسین
بُرده ای از سینه قرارم حسین
ای گل ِمن باغ و بهارم حسین
ای مرا روح و جان تو حسین منی ؟
بر سر ِنیزه سر ِتو جلوه گر
با من و با این اسرا همسفر
اهل حرم از غم ِتو خونجگر
همدم ِکاروان تو حسین منی ؟
ای گل ِتشنه رُخ ِتو لاله گون
باز چرا می چکد از نیزه خون ؟
تازه کند داغ ِتو زخم ِدرون
سرور ِعاشقان تو حسین منی ؟
ای سر ِبر نیزه فدای سرت
روی ِبیابان ِبلا پیکرت
سوخته ای از غم ِخود خواهرت
ای مرا سایبان تو حسین منی ؟
ای سر ِخونین بنما راه ِمن
شعله ور عالم شده از آه ِمن
ماه ِمن ای ماه ِمن ای ماه ِمن
یاور ِکاروان تو حسین منی ؟
نیزه پُر از گل شده از روی ِتو
وای که گلگون شده گیسوی تو
آمدم ای سرو ِروان سوی تو
ای گل ِبی خزان تو حسین منی ؟
سید حبیب حبیب پور
من خنجر شمرم ولی مولا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
من را چسان باید تو را خنجر برم از حنجرت؟
از این تن گلگون چرا باید جدا سازم سرت؟
بینم کنار قتلگاه بنشسته زهرا مادرت
از اینکه مولا آمدم اینجا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
در بند شمرم یا حسین! خواهد مرا فرمان دهد
گوید گلویش را ببر، تا در کنارم جان دهد
کی خنجری دیدی چنین، با حنجری پیمان دهد؟
از عهد و پیمان با صف اعدا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
خواهد برم رأس تو را، زیر گلویت یا حسین!
جایی که پیغمبر زده بوسه به رویت یا حسین!
من هم نمی خواهم برم، قربان مویت یا حسین!
آید صدای ناله بابا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
ای وای وای از حال من، بر این بلا افتاده ام
دست چنین بی رحمی اندر کربلا افتاده ام
این دم عجیب است یا حسین! یاد خدا افتاده ام
هم از نبی هم از علی، یکجا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
جرمت چه بود ای با خدا، کینگونه غرق خون شدی؟
از بین آل مصطفی با زخم دل بیرون شدی
در لحظه آخر اسیر دست این ملعون شدی
از اینکه می بینم تو را تنها خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
ای وای وای از دست شمر، خواهد برد رأس از قفا
فریاد واویلا بلند، تا عرش مینایی به پا
گریم چرا خواهد شکیب، از حنجرت خون خدا
از روی زینب خواهر تنها خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
♦️♦️♦️
زینب زینب زینب _ از شام بلا امد_ در کرببلا آمد
با غصه و جان بر لب_ از شام بلا امد_ درکرببلا امد
بانوی وقار و دین آن صابره ی آیین
با یک دل افسرده با صورت پژمرده
در سو گ و عزا آمد_از شام بلا آمد_در کرببلا آمد
زینب زینب زینب _از شام بلا امد_ در کرببلا آمد
با غصه و جان بر لب_از شام بلا امد_درکرببلا امد
با تیغ علی وارش _ با گفته و کردارش
با خطبه ی طوفانی _با لهجه ی قرآنی
با شور و نوا آمد_ از شام بلا آمد_در کرببلا آمد
زینب زینب زینب _ از شام بلا امد_ در کربلا آمد
با غصه و جان بر لب_ از شام بلا امد_ درکربلا امد
یک طائر دلخسته _یک خواهر دلبسته
از ظلم و ستم خسته _بر خاک تو بنشسته
طائرکه رها آمد _ از شام بلا آمد_در کرببلا آمد
زینب زینب زینب _ از شام بلا امد_ در کربلا آمد
با غصه و جان بر لب_ از شام بلا امد_ درکربلا امد
سر ببریده ی شب زنده داری
به دستان سوار نیزه داری
به سوی کوفه می رفت و نگاهش(2)
به اطفال اسیر بی قراری(2)
یکی را گوشواره رفته با گوش
یکی را پای خونین کرده خاری
روان بود از پی این ماه خونین
پریشان خواهری محمل سواری
به راهی پر ز درد و رنج و سختی
به روی دوشش از غم کوله باری
نمی پرسی کهاین زن چیست نامش
که دارد دیدگان اشک باری
بدان این دختر زهراست زینب
که می گرید چو ابر نوبهاری
به پیش روی او رأس حسین است(2)
که زهرا بوسه می زد روزگاری(2)
زمانی روی زانوی نبی بود
کنون بازیچه ی هر رهگذاری(2)
از سروده های حاج صادق آهنگران
رفته از دستم، آخرین یارم
هم علم افتاد، هم علمدارم
شمع شب های، تیره و تارم
هم علم افتاد، هم علمدارم
آخرین سقا، آخرین ساقی
تا ابد برجا، تا ابد باقی
در سرت شوری، در دلت داغی
بی تو از کف رفت
رشته ی کارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
بر زمین افتاد، دست و بازویت
تیر کین بشکست، طاق ابرویت
غرق خون چشمت، لاله گون مویت
ای تو سردارم
ای تو سالارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
تشنه جان دادی، جان به قربانت
کربلا غرق، لطف و احسانت
شد جدا دستت، شد فدا جانت
تا سرت را بر
سینه بگذارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
از چه پرپر شد، شاخه ی یاسم
شد جدا مشک از، دست عباسم
غرق آشوبم، مست احساسم
چشمه ی اشکم
چشم خونبارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
کربلا با تو، شور دیگر داشت
زینب کبری، سایه بر سر داشت
تشنه ساقی داشت، خیمه یاور داشت
بال و پر بگشا
ای سبکبارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
ای سپهدارم، ای جوانمردم
بی تو می سوزد، قلب پر دردم
با چه رویی تا، خیمه برگردم
باب حاجاتم
میر احرارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
شعر: محمد زمان گلدسته
قرار ما این بود
که یار هم باشیم
نشد که تا آخر
کنار هم باشیم
درین خزان باید
بهار هم باشیم
نشد که تا آخر
کنار هم باشیم
تو در چهل منزل
مقابلم بودی
به روی نی اما
حمایلم بودی
من از تو جا ماندم
تو در دلم بودی
من و تو باید یادگار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
حبیب پیغمبر
عزیز زهرایی
که بی سر افتاده
به خاک صحرایی
ولی ندیدم جز
شکوه و زیبایی
پناه درد بی شمار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
پیام خونت را
به شام غم بردم
فدای طفلانت
اگر کتک خوردم
سه ساله را با خود
ولی نیاوردم
دوباره باید بی قرار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
نپرس از آن گل که
شکست و پرپر شد
به کنج ویرانه
دلش مکدر شد
سر تو را بوسید
خرابه محشر شد
من آمدم تا گلعذار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
غریب مادر ای
حسین حسین جانم
عزیز خواهر ای
حسین حسین جانم
شهید بی سر ای
حسین حسین جانم
پس از چهل شب سوگوار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
شعر: محمد زمان گلدسته
از قید اموال و از خانمان بگذر
زن گوی سبقت را از دیگران بگذر
زین خاک دان پست شادی کنان بگذر
آیینه دل را بنما تو نورانی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
ایمان و تقوا را کن پیشه در ایام
وقت جهاد آمد رزمنده ی اسلام
زن فی سبیل الله در این طریقت گام
بشنو بشارت از آیات قرآنی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
بهر سرافرازی خود را مهیا کن
برگیر و جان بر کف با دوست سودا کن
در سنگر اسلام هنگامه برپا کن
از پایگاه حق بنما نگهبانی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
افکنده نور حق بر جبهه ها پرتو
صوت مناجات رزم آوران بشنو
همگام و هم آهنگ با آن عزیزان شو
تا بنگری شور و حالات عرفانی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
ای جندی قرآن یزدان نگهدارت
فرمان حق تحسین فرموده کردارت
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
محو نما فتنه ز روی زمین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
جنت حق منتظر روی تو
صف به صف فرشتگان سوی تو
صد آقرین به زور و بازوی تو
نما به درگاه الهی جبین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
محو نما فتنه ز روی زمین
ان الله اشتری من المومنین...
🌷🌷🌷
هر طرف می گردم اینجا
من حسین گم کردم اینجا
خاک مقتل را ز اشک خود بشویم
شاید اینجا لاله خود را بجویم
لاله خونین خود در بر بگیرم
بلکه من هم در کنار او بمیرم
ساربان ها لحظه ای محمل مرانید
ساعتی دیگر در این صحرا بمانید
گشته ام مبهوت و یاد سر جدایم
می زند از گوشه مقتل صدایم
خوش بود بنشینم و با یاد رویش
بوسه بردارم ز رگ های گلویش
من که در دل اشک و سوز و ناله دارم
داغ مرگ یک گلستان لاله دارم