من خنجر شمرم ولی مولا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
من را چسان باید تو را خنجر برم از حنجرت؟
از این تن گلگون چرا باید جدا سازم سرت؟
بینم کنار قتلگاه بنشسته زهرا مادرت
از اینکه مولا آمدم اینجا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
در بند شمرم یا حسین! خواهد مرا فرمان دهد
گوید گلویش را ببر، تا در کنارم جان دهد
کی خنجری دیدی چنین، با حنجری پیمان دهد؟
از عهد و پیمان با صف اعدا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
خواهد برم رأس تو را، زیر گلویت یا حسین!
جایی که پیغمبر زده بوسه به رویت یا حسین!
من هم نمی خواهم برم، قربان مویت یا حسین!
آید صدای ناله بابا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
ای وای وای از حال من، بر این بلا افتاده ام
دست چنین بی رحمی اندر کربلا افتاده ام
این دم عجیب است یا حسین! یاد خدا افتاده ام
هم از نبی هم از علی، یکجا خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
جرمت چه بود ای با خدا، کینگونه غرق خون شدی؟
از بین آل مصطفی با زخم دل بیرون شدی
در لحظه آخر اسیر دست این ملعون شدی
از اینکه می بینم تو را تنها خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
ای وای وای از دست شمر، خواهد برد رأس از قفا
فریاد واویلا بلند، تا عرش مینایی به پا
گریم چرا خواهد شکیب، از حنجرت خون خدا
از روی زینب خواهر تنها خجالت می کشم
از روی پاک مادرت زهرا خجالت می کشم
♦️♦️♦️
زینب زینب زینب _ از شام بلا امد_ در کرببلا آمد
با غصه و جان بر لب_ از شام بلا امد_ درکرببلا امد
بانوی وقار و دین آن صابره ی آیین
با یک دل افسرده با صورت پژمرده
در سو گ و عزا آمد_از شام بلا آمد_در کرببلا آمد
زینب زینب زینب _از شام بلا امد_ در کرببلا آمد
با غصه و جان بر لب_از شام بلا امد_درکرببلا امد
با تیغ علی وارش _ با گفته و کردارش
با خطبه ی طوفانی _با لهجه ی قرآنی
با شور و نوا آمد_ از شام بلا آمد_در کرببلا آمد
زینب زینب زینب _ از شام بلا امد_ در کربلا آمد
با غصه و جان بر لب_ از شام بلا امد_ درکربلا امد
یک طائر دلخسته _یک خواهر دلبسته
از ظلم و ستم خسته _بر خاک تو بنشسته
طائرکه رها آمد _ از شام بلا آمد_در کرببلا آمد
زینب زینب زینب _ از شام بلا امد_ در کربلا آمد
با غصه و جان بر لب_ از شام بلا امد_ درکربلا امد
سر ببریده ی شب زنده داری
به دستان سوار نیزه داری
به سوی کوفه می رفت و نگاهش(2)
به اطفال اسیر بی قراری(2)
یکی را گوشواره رفته با گوش
یکی را پای خونین کرده خاری
روان بود از پی این ماه خونین
پریشان خواهری محمل سواری
به راهی پر ز درد و رنج و سختی
به روی دوشش از غم کوله باری
نمی پرسی کهاین زن چیست نامش
که دارد دیدگان اشک باری
بدان این دختر زهراست زینب
که می گرید چو ابر نوبهاری
به پیش روی او رأس حسین است(2)
که زهرا بوسه می زد روزگاری(2)
زمانی روی زانوی نبی بود
کنون بازیچه ی هر رهگذاری(2)
از سروده های حاج صادق آهنگران
رفته از دستم، آخرین یارم
هم علم افتاد، هم علمدارم
شمع شب های، تیره و تارم
هم علم افتاد، هم علمدارم
آخرین سقا، آخرین ساقی
تا ابد برجا، تا ابد باقی
در سرت شوری، در دلت داغی
بی تو از کف رفت
رشته ی کارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
بر زمین افتاد، دست و بازویت
تیر کین بشکست، طاق ابرویت
غرق خون چشمت، لاله گون مویت
ای تو سردارم
ای تو سالارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
تشنه جان دادی، جان به قربانت
کربلا غرق، لطف و احسانت
شد جدا دستت، شد فدا جانت
تا سرت را بر
سینه بگذارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
از چه پرپر شد، شاخه ی یاسم
شد جدا مشک از، دست عباسم
غرق آشوبم، مست احساسم
چشمه ی اشکم
چشم خونبارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
کربلا با تو، شور دیگر داشت
زینب کبری، سایه بر سر داشت
تشنه ساقی داشت، خیمه یاور داشت
بال و پر بگشا
ای سبکبارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
ای سپهدارم، ای جوانمردم
بی تو می سوزد، قلب پر دردم
با چه رویی تا، خیمه برگردم
باب حاجاتم
میر احرارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
شعر: محمد زمان گلدسته
قرار ما این بود
که یار هم باشیم
نشد که تا آخر
کنار هم باشیم
درین خزان باید
بهار هم باشیم
نشد که تا آخر
کنار هم باشیم
تو در چهل منزل
مقابلم بودی
به روی نی اما
حمایلم بودی
من از تو جا ماندم
تو در دلم بودی
من و تو باید یادگار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
حبیب پیغمبر
عزیز زهرایی
که بی سر افتاده
به خاک صحرایی
ولی ندیدم جز
شکوه و زیبایی
پناه درد بی شمار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
پیام خونت را
به شام غم بردم
فدای طفلانت
اگر کتک خوردم
سه ساله را با خود
ولی نیاوردم
دوباره باید بی قرار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
نپرس از آن گل که
شکست و پرپر شد
به کنج ویرانه
دلش مکدر شد
سر تو را بوسید
خرابه محشر شد
من آمدم تا گلعذار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
غریب مادر ای
حسین حسین جانم
عزیز خواهر ای
حسین حسین جانم
شهید بی سر ای
حسین حسین جانم
پس از چهل شب سوگوار هم باشیم
نشد که تا آخر کنار هم باشیم
شعر: محمد زمان گلدسته
از قید اموال و از خانمان بگذر
زن گوی سبقت را از دیگران بگذر
زین خاک دان پست شادی کنان بگذر
آیینه دل را بنما تو نورانی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
ایمان و تقوا را کن پیشه در ایام
وقت جهاد آمد رزمنده ی اسلام
زن فی سبیل الله در این طریقت گام
بشنو بشارت از آیات قرآنی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
بهر سرافرازی خود را مهیا کن
برگیر و جان بر کف با دوست سودا کن
در سنگر اسلام هنگامه برپا کن
از پایگاه حق بنما نگهبانی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
افکنده نور حق بر جبهه ها پرتو
صوت مناجات رزم آوران بشنو
همگام و هم آهنگ با آن عزیزان شو
تا بنگری شور و حالات عرفانی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
ای جندی قرآن یزدان نگهدارت
فرمان حق تحسین فرموده کردارت
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
محو نما فتنه ز روی زمین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
جنت حق منتظر روی تو
صف به صف فرشتگان سوی تو
صد آقرین به زور و بازوی تو
نما به درگاه الهی جبین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
محو نما فتنه ز روی زمین
ان الله اشتری من المومنین...
🌷🌷🌷
هر طرف می گردم اینجا
من حسین گم کردم اینجا
خاک مقتل را ز اشک خود بشویم
شاید اینجا لاله خود را بجویم
لاله خونین خود در بر بگیرم
بلکه من هم در کنار او بمیرم
ساربان ها لحظه ای محمل مرانید
ساعتی دیگر در این صحرا بمانید
گشته ام مبهوت و یاد سر جدایم
می زند از گوشه مقتل صدایم
خوش بود بنشینم و با یاد رویش
بوسه بردارم ز رگ های گلویش
من که در دل اشک و سوز و ناله دارم
داغ مرگ یک گلستان لاله دارم
رفته از دستم، آخرین یارم
هم علم افتاد، هم علمدارم
شمع شب های، تیره و تارم
هم علم افتاد، هم علمدارم
آخرین سقا، آخرین ساقی
تا ابد برجا، تا ابد باقی
در سرت شوری، در دلت داغی
بی تو از کف رفت
رشته ی کارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
بر زمین افتاد، دست و بازویت
تیر کین بشکست، طاق ابرویت
غرق خون چشمت، لاله گون مویت
ای تو سردارم
ای تو سالارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
تشنه جان دادی، جان به قربانت
کربلا غرق، لطف و احسانت
شد جدا دستت، شد فدا جانت
تا سرت را بر
سینه بگذارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
از چه پرپر شد، شاخه ی یاسم
شد جدا مشک از، دست عباسم
غرق آشوبم، مست احساسم
چشمه ی اشکم
چشم خونبارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
کربلا با تو، شور دیگر داشت
زینب کبری، سایه بر سر داشت
تشنه ساقی داشت، خیمه یاور داشت
بال و پر بگشا
ای سبکبارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
ای سپهدارم، ای جوانمردم
بی تو می سوزد، قلب پر دردم
با چه رویی تا، خیمه برگردم
باب حاجاتم
میر احرارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
شعر: محمد زمان گلدسته
اجرای حاج صادق آهنگران ↙️
https://t.me/Sadeghahangaran2/854
ذوالجناحا کشته شد در کجا بابای ما واغریبا وا حسین
صاحبت شد واژگون از سر زین در کجا واغریبا وا حسین
اسب بی صاحب که در خون شناور گشته ای
با حسین رفتی ولی بی حسین برگشته ای
هم زنی سر بر زمین هم به خون آغشته ای
صیحه از دل می کشی در دیار نینوا
تشنه لب بابای ما شد کجا عطشان شهید
کز غم آن سرجدا عمه مویش شد سفید
زین عزای جانگداز ناله از دل برکشید
دل پریشان آمدی در کنار خیمه ها
ای فرس برگو چرا کاکلت خونین شده
صورتت با خون کی این چنین رنگین شده
اهل بیت مصطفی در حرم غمگین شده
می رود بر آسمان ناله و شور و نوا
قطره قطره خون روان گشته از چشمان تو
می زند آتش به دل دیده ی گریان تو
بوی بابا می دهی جان ما قربان تو
خوش بود از دیدنت جان ما گردد فدا
چون مصیبت دیدگان آه وزاری می کنی
اسب بی صاحب چرا بی قراری می کنی
اشک حسرت هر دم از دیده جاری می کنی
گو خبر داری تو از تشنه کام کربلا
تو براق عشقی و صاحبت سلطان عشق
آن که داده جان خود بر سر پیمان عشق
زیر سم مرکبان مانده در میدان عشق
آن که نام نیکویش شد به هر دردی دوا
عمه جان زینب چرا عموی آب آور نیامد
پاسدار خیمه های آل پیغمبر نیامد
شیرمرد کربلا عباس نام آور نیامد
ناله ی لب تشنگان بر طارم گردون رسیده
لاله رویان حسین را رنگ از صورت پریده
اشک ها از تشنگی خشکیده خون ریزد ز دیده
رفته بود آب ٱورد عمو چرا دیگر نیامد
کودکان و دختران فاطمه در اضطرابند
سینه سوزان دیده گریان زالتهاب قحط آبند
در نوا آن بلبلان بینوای انقلابند
تشنگان در انتظار آب و آن سرور نیامد
اصغر بی شیر غش کرده به حال احتضار است
مادرش از اشنگی افسرده حال و بی قرار است
از حرم چشمش به میدان و دلش در انتظار است
کز کنار علقمه سقای مه منظر نیامد
ساقی لب تشنگان خود تشنه کام از نزد ما رفت
در پی آوردن آب او سوی دشت بلا رفت
زاده ی ام البنین اسطوره ی مهر و وفا رفت
پشت و پهلوی برادر میر سرلشکر نیامد
کو عموی مهربان کز ما پرستاری نماید
بهر بابایم حسین از نو علمداری نماید
حجت حق را در این دشت بلا یاری نماید
مرد میدان شجاعت گرد فرخ فر نیامد
جوشش دریای غیرت اسوه ی مهر و عطوفت
قهرمان نیک نامی روح ایثار و مروت
پیشتاز جان نثاران مظهر لطف و محبت
آنکه بودش در کنار خیمه ها سنگر نیامد
آنکه سرباز حسین بود و همین بود افتخارش
خواب دشمن را نه بود از خوف تیغ آبدارش
اشک چشم تشنه کامان برده بود از کف قرارش
جان به لب آمد عزیز ساقی کوثر نیامد
نور دایده عمویت قربانی راه خدا شد
دستهایش از بدن در یاری قرآن جدا شد
پاره پاره پیکرش در سرزمین کربلا شد
شد شهید عباس و آبی بر لب اصغر نیامد
در تحیر عالم و امکان ز ایثار ابالفضل
کس نداند جز خداوند ارج و مقدار ابالفضل
تا دم آخر معلم هست عزادار ابالفضل
یادش آید چون ز میدان آن بلند اختر نیامد
#حاج_حبیب_الله_معلمی
⚫️▪️⚫️▪️⚫️
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
دارم خبر از آن شب تاریک خونبار
چون شام عاشورا جوانان فداکار
بودند عزیزان خمینی گرم دیدار
می آمد از هر سو به گوش آوای قرآن
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
مشغول پیمان و وداع و گریه بودند
از شوق جان با هم وصیت می نمودند
با معرفت آوای وحدت می سرودند
نور خدا تابیده اندر قلب ایشان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
بودند آن شیران حق همراز و هم دوش
ر می گرفتند یکدیگر را اندر آغوش
آن صحنه ی زیبا نمی گردد فراموش
با چشم می دیدی عیان معراج انسان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
یک سو ستاده رزم جویان در مناجات
با سوز و حال اندر دعا و ذکر آیات
در آرزوی کربلا با عرض حاجات
زان منظره بیننده می شد مات و حیران
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
بعد از عبادتها وصیت می نوشتند
بهر فداکاری همه آماده گشتند
از راه ایثار و شهادت برنگشتند
در آن شب تاریک کردند عزم میدان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
مردانه در میدان مین ها پا نهادند
کفار را کشتند و هم خود کشته دادند
مرز طریق القدس را بر ما گشادند
بر لشکر بعثی زدند چون شیر غران
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
با یا حسین و نغمه ی الله اکبر
آتش زدند بر جان آن قوم ستمگر
کردند ویران پایگاه بعث کافر
صدامیان از ترس جان چون بید لرزان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
شد صبح گاهان بر سپاه حق و توحید
خون از معطر لاله ها بر دشت پاشید
نعش شهیدان جلوه گر شد همچو خورشید
خون گریه می کرد آسمان بر آن عزیزان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
همچون شهیدان حسین سبط پیمبر
گلدسته های عشق حق گشتند پرپر
کردند فدا جان در ره فرمان رهبر
شد فتح و گشت از خونشان بستان گلستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
فریاد یا محمدا
نگاه رحمتت بر ماست، می دانم که می آیی
ز اشک دوستان پیداست، می دانم که می آیی
گذشته چارده قرن و هنوز ای یوسف زهرا
تو تنها و علی تنهاست می دانم که می آیی
به گوش شیعه از پشتِ در آتش زده گویی
صدای ناله ی زهراست می دانم که می آیی
به یاد کربلا، کرب و بلا شد عالم امکان
زمان، هر روز عاشوراست، می دانم که می آیی
هنوز آیات قرآن از لب جدّت به نوک نی
به گوش زینب کبراست، می دانم که می آیی
به یاد آب آب تشنگان، چشم محبانت
ز اشک و خون دل دریاست، می دانم که می آیی
هنوز آن زخم پیکانی که بر چشم عمویت خورد
به چشم خون فشان ماست می دانم که می آیی
تماشای خیالیِّ سر اصغر به نوک نی
شرار آتش دل هاست می دانم که می آیی
به خون پاک مظلومانِ عالم می خورم سوگند
که مهدی مصلح دنیاست می دانم که می آیی
اگرچه غایبی «میثم» به چشم خویش می بیند
لوای دولتت برپاست می دانم که می آیی