از قید اموال و از خانمان بگذر
زن گوی سبقت را از دیگران بگذر
زین خاک دان پست شادی کنان بگذر
آیینه دل را بنما تو نورانی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
ایمان و تقوا را کن پیشه در ایام
وقت جهاد آمد رزمنده ی اسلام
زن فی سبیل الله در این طریقت گام
بشنو بشارت از آیات قرآنی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
بهر سرافرازی خود را مهیا کن
برگیر و جان بر کف با دوست سودا کن
در سنگر اسلام هنگامه برپا کن
از پایگاه حق بنما نگهبانی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
افکنده نور حق بر جبهه ها پرتو
صوت مناجات رزم آوران بشنو
همگام و هم آهنگ با آن عزیزان شو
تا بنگری شور و حالات عرفانی
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
ای جندی قرآن یزدان نگهدارت
فرمان حق تحسین فرموده کردارت
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
محو نما فتنه ز روی زمین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
جنت حق منتظر روی تو
صف به صف فرشتگان سوی تو
صد آقرین به زور و بازوی تو
نما به درگاه الهی جبین
ان الله اشتری من المومنین
ان الله اشتری من المومنین
محو نما فتنه ز روی زمین
ان الله اشتری من المومنین...
🌷🌷🌷
هر طرف می گردم اینجا
من حسین گم کردم اینجا
خاک مقتل را ز اشک خود بشویم
شاید اینجا لاله خود را بجویم
لاله خونین خود در بر بگیرم
بلکه من هم در کنار او بمیرم
ساربان ها لحظه ای محمل مرانید
ساعتی دیگر در این صحرا بمانید
گشته ام مبهوت و یاد سر جدایم
می زند از گوشه مقتل صدایم
خوش بود بنشینم و با یاد رویش
بوسه بردارم ز رگ های گلویش
من که در دل اشک و سوز و ناله دارم
داغ مرگ یک گلستان لاله دارم
رفته از دستم، آخرین یارم
هم علم افتاد، هم علمدارم
شمع شب های، تیره و تارم
هم علم افتاد، هم علمدارم
آخرین سقا، آخرین ساقی
تا ابد برجا، تا ابد باقی
در سرت شوری، در دلت داغی
بی تو از کف رفت
رشته ی کارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
بر زمین افتاد، دست و بازویت
تیر کین بشکست، طاق ابرویت
غرق خون چشمت، لاله گون مویت
ای تو سردارم
ای تو سالارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
تشنه جان دادی، جان به قربانت
کربلا غرق، لطف و احسانت
شد جدا دستت، شد فدا جانت
تا سرت را بر
سینه بگذارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
از چه پرپر شد، شاخه ی یاسم
شد جدا مشک از، دست عباسم
غرق آشوبم، مست احساسم
چشمه ی اشکم
چشم خونبارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
کربلا با تو، شور دیگر داشت
زینب کبری، سایه بر سر داشت
تشنه ساقی داشت، خیمه یاور داشت
بال و پر بگشا
ای سبکبارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
ای سپهدارم، ای جوانمردم
بی تو می سوزد، قلب پر دردم
با چه رویی تا، خیمه برگردم
باب حاجاتم
میر احرارم
هم علم افتاد
هم علمدارم
شعر: محمد زمان گلدسته
اجرای حاج صادق آهنگران ↙️
https://t.me/Sadeghahangaran2/854
ذوالجناحا کشته شد در کجا بابای ما واغریبا وا حسین
صاحبت شد واژگون از سر زین در کجا واغریبا وا حسین
اسب بی صاحب که در خون شناور گشته ای
با حسین رفتی ولی بی حسین برگشته ای
هم زنی سر بر زمین هم به خون آغشته ای
صیحه از دل می کشی در دیار نینوا
تشنه لب بابای ما شد کجا عطشان شهید
کز غم آن سرجدا عمه مویش شد سفید
زین عزای جانگداز ناله از دل برکشید
دل پریشان آمدی در کنار خیمه ها
ای فرس برگو چرا کاکلت خونین شده
صورتت با خون کی این چنین رنگین شده
اهل بیت مصطفی در حرم غمگین شده
می رود بر آسمان ناله و شور و نوا
قطره قطره خون روان گشته از چشمان تو
می زند آتش به دل دیده ی گریان تو
بوی بابا می دهی جان ما قربان تو
خوش بود از دیدنت جان ما گردد فدا
چون مصیبت دیدگان آه وزاری می کنی
اسب بی صاحب چرا بی قراری می کنی
اشک حسرت هر دم از دیده جاری می کنی
گو خبر داری تو از تشنه کام کربلا
تو براق عشقی و صاحبت سلطان عشق
آن که داده جان خود بر سر پیمان عشق
زیر سم مرکبان مانده در میدان عشق
آن که نام نیکویش شد به هر دردی دوا
عمه جان زینب چرا عموی آب آور نیامد
پاسدار خیمه های آل پیغمبر نیامد
شیرمرد کربلا عباس نام آور نیامد
ناله ی لب تشنگان بر طارم گردون رسیده
لاله رویان حسین را رنگ از صورت پریده
اشک ها از تشنگی خشکیده خون ریزد ز دیده
رفته بود آب ٱورد عمو چرا دیگر نیامد
کودکان و دختران فاطمه در اضطرابند
سینه سوزان دیده گریان زالتهاب قحط آبند
در نوا آن بلبلان بینوای انقلابند
تشنگان در انتظار آب و آن سرور نیامد
اصغر بی شیر غش کرده به حال احتضار است
مادرش از اشنگی افسرده حال و بی قرار است
از حرم چشمش به میدان و دلش در انتظار است
کز کنار علقمه سقای مه منظر نیامد
ساقی لب تشنگان خود تشنه کام از نزد ما رفت
در پی آوردن آب او سوی دشت بلا رفت
زاده ی ام البنین اسطوره ی مهر و وفا رفت
پشت و پهلوی برادر میر سرلشکر نیامد
کو عموی مهربان کز ما پرستاری نماید
بهر بابایم حسین از نو علمداری نماید
حجت حق را در این دشت بلا یاری نماید
مرد میدان شجاعت گرد فرخ فر نیامد
جوشش دریای غیرت اسوه ی مهر و عطوفت
قهرمان نیک نامی روح ایثار و مروت
پیشتاز جان نثاران مظهر لطف و محبت
آنکه بودش در کنار خیمه ها سنگر نیامد
آنکه سرباز حسین بود و همین بود افتخارش
خواب دشمن را نه بود از خوف تیغ آبدارش
اشک چشم تشنه کامان برده بود از کف قرارش
جان به لب آمد عزیز ساقی کوثر نیامد
نور دایده عمویت قربانی راه خدا شد
دستهایش از بدن در یاری قرآن جدا شد
پاره پاره پیکرش در سرزمین کربلا شد
شد شهید عباس و آبی بر لب اصغر نیامد
در تحیر عالم و امکان ز ایثار ابالفضل
کس نداند جز خداوند ارج و مقدار ابالفضل
تا دم آخر معلم هست عزادار ابالفضل
یادش آید چون ز میدان آن بلند اختر نیامد
#حاج_حبیب_الله_معلمی
⚫️▪️⚫️▪️⚫️
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
دارم خبر از آن شب تاریک خونبار
چون شام عاشورا جوانان فداکار
بودند عزیزان خمینی گرم دیدار
می آمد از هر سو به گوش آوای قرآن
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
مشغول پیمان و وداع و گریه بودند
از شوق جان با هم وصیت می نمودند
با معرفت آوای وحدت می سرودند
نور خدا تابیده اندر قلب ایشان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
بودند آن شیران حق همراز و هم دوش
ر می گرفتند یکدیگر را اندر آغوش
آن صحنه ی زیبا نمی گردد فراموش
با چشم می دیدی عیان معراج انسان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
یک سو ستاده رزم جویان در مناجات
با سوز و حال اندر دعا و ذکر آیات
در آرزوی کربلا با عرض حاجات
زان منظره بیننده می شد مات و حیران
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
بعد از عبادتها وصیت می نوشتند
بهر فداکاری همه آماده گشتند
از راه ایثار و شهادت برنگشتند
در آن شب تاریک کردند عزم میدان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
مردانه در میدان مین ها پا نهادند
کفار را کشتند و هم خود کشته دادند
مرز طریق القدس را بر ما گشادند
بر لشکر بعثی زدند چون شیر غران
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
با یا حسین و نغمه ی الله اکبر
آتش زدند بر جان آن قوم ستمگر
کردند ویران پایگاه بعث کافر
صدامیان از ترس جان چون بید لرزان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
شد صبح گاهان بر سپاه حق و توحید
خون از معطر لاله ها بر دشت پاشید
نعش شهیدان جلوه گر شد همچو خورشید
خون گریه می کرد آسمان بر آن عزیزان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
همچون شهیدان حسین سبط پیمبر
گلدسته های عشق حق گشتند پرپر
کردند فدا جان در ره فرمان رهبر
شد فتح و گشت از خونشان بستان گلستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
ای رهگذر دارم پیامی از شهیدان
از کشته های غرق خون در خاک بستان
در خون تپیدند خوش آرمیدند
در خون تپیدند خوش آرمیدند
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
فریاد یا محمدا
نگاه رحمتت بر ماست، می دانم که می آیی
ز اشک دوستان پیداست، می دانم که می آیی
گذشته چارده قرن و هنوز ای یوسف زهرا
تو تنها و علی تنهاست می دانم که می آیی
به گوش شیعه از پشتِ در آتش زده گویی
صدای ناله ی زهراست می دانم که می آیی
به یاد کربلا، کرب و بلا شد عالم امکان
زمان، هر روز عاشوراست، می دانم که می آیی
هنوز آیات قرآن از لب جدّت به نوک نی
به گوش زینب کبراست، می دانم که می آیی
به یاد آب آب تشنگان، چشم محبانت
ز اشک و خون دل دریاست، می دانم که می آیی
هنوز آن زخم پیکانی که بر چشم عمویت خورد
به چشم خون فشان ماست می دانم که می آیی
تماشای خیالیِّ سر اصغر به نوک نی
شرار آتش دل هاست می دانم که می آیی
به خون پاک مظلومانِ عالم می خورم سوگند
که مهدی مصلح دنیاست می دانم که می آیی
اگرچه غایبی «میثم» به چشم خویش می بیند
لوای دولتت برپاست می دانم که می آیی
ای کربلای خونین
ای کربلای خونین
ما خیل عاشقانیم
ای کربلای خونین
ای کربلای خونین
ما خیل عاشقانیم
سرباز راه عشقیم
سرباز راه عشقیم
سویت همی روانیم
ای کربلای خونین
ای کربلای خونین
ما خیل عاشقانیم
ای محبط ملائک وی مقتل ثارالله
خونین لوای عشقی بر دشت و کوه دنیا
هستی گواه فتح خون بر همه ستمها
هجران جانگدازت دیگر نمی توانیم
ای کربلای خونین
ای کربلای خونین
ما خیل عاشقانیم
این قافله که عزم کرببلا نموده
گرد و غبار و اندوه از قلبها زدوده
آرامش خیال از مستکبران ربوده
آید ندا که حق را فریادگر بدانیم
ای کربلای خونین
ای کربلای خونین
ما خیل عاشقانیم
کرببلا مکان از جان گذشتگان است
دفع ستم ز دنیا مقصود کاروان است
پیکار ما نشان مرگ ستمگران است
ما حافظ لوای حق در همه جهانیم
در ظلمت ستمها ما پیک عدل و دادیم
شمشیر قهر یزدان پرچم کش جهادیم
ویرانگر و مهاجم بر جیش بد نهادیم
سوی لقای یاران با پای سر نهادیم
ای کربلای خونین
ای کربلای خونین
ما خیل عاشقانیم
با خصم می جنگیم تا جنگی نباشد
بر دامن نام آوران ننگی نباشد
با چه چه رگبار می خندیم زیرا
موزون تر از این نغمه آهنگی نباشد
در چشم ما در حجله ی میدان و سنگر
زیباتر از سرخی خون رنگی نباشد
سنگر کلاس عشق می باشد که در آن
غیر از شهادت فکر و فرهنگی نباشد
با دشمنان تا آخرین دم می ستیزیم
حتی اگر در چنگ جز سنگی نباشد
همه ای طلایه داران همه ای طلایه داران
یورشی دوباره باید یورشی دوباره باید
همه ای طلایه داران همه ای طلایه داران
یورشی دوباره باید یورشی دوباره باید
که ز رزم شیرمردان که ز رزم شیرمردان
ره کربلا گشاید ره کربلا گشاید
شکنید زیر گامان تن خسته ی عدو را
ببرید تا شب هزیمت سپه درنده خو را
شب حمله بشکفانید گل سرخ آرزو را
که طلیعه ی سعادت سحر از افق برآید
همه ای طلایه داران همه ای طلایه داران
یورشی دوباره باید یورشی دوباره باید
هله ای یلان رزمی به سپاه خصم تازید
که ز نو حماسه برپا به گه نبرد سازید
به جهاد حق و باطل همه پاک و پاکبازید
که به غیر فتح و نصرت ز خدایتان نشاید
همه ای طلایه داران همه ای طلایه داران
یورشی دوباره باید یورشی دوباره باید
ز شهاب خشم سوزید همه برگ و بار دشمن
ز دلاوری ببندید ره و رهگذار دشمن
ز شجاعت و دلیری بکشید مهار دشمن
که دگر کسی به دوران نه چنین هوس نماید
همه ای طلایه داران همه ای طلایه داران
یورشی دوباره باید یورشی دوباره باید
همه ای طلایه داران ز تبار سربداران
همه پیروان رهبر همه ای حسین شعاران
صف خصم فتنه جو را بکنید گلوله باران
که عدوی زخم خورده به تکی ز پا درآید
همه ای طلایه داران همه ای طلایه داران
یورشی دوباره باید یورشی دوباره باید
حرکت که کربلا را ز کف عدو ستانید
مددی که دست ما را به ضریح او رسانید
دل هر نیازمندی ز مفارقت رهانید
که به چشم انتظاران خبرش فرح فزاید
همه ای طلایه داران همه ای طلایه داران
یورشی دوباره باید یورشی دوباره باید
نتوان جدای ماندن ز حسین و کربلایش
که عجین سرشت ما شد به محبت و ولایش
دل عاشقی نیابی که نبوده مبتلایش
که به وصلش از نگاهی همه کام دل برآید
همه ای طلایه داران همه ای طلایه داران
یورشی دوباره باید یورشی دوباره باید
سر سرفراز آن به که ز سر جدای باشد
به ره حسین که بهتر سر ما فدای باشد
هدف تمامی ما چو حسین خدای باشد
که شفاعت مریدان به صف جزا نماید
همه ای طلایه داران همه ای طلایه داران
یورشی دوباره باید یورشی دوباره باید
روان شو به همراه قافله
روان شو به همراه قافله
بیا با خدا کن معامله
روان شو به همراه قافله
هنوز از حسین می ر سد صلا
که تا کربلا نیست فاصله
روان شو به همراه قافله
به همراه زوار کربلا
بیا جبهه با شور و هلهله
روان شو به همراه قافله
چو شیران به سنگر نما کمین
عدو را بیفکن به زلزله
روان شو به همراه قافله
زمان نبرد و دلاوری
مقاوم شو اندر مقابله
روان شو به همراه قافله
شبیخون بزن شب به دشمنان
حسين امشب بُوَد مهمان كعبه
جدا گردد ز كعبه، جان كعبه
نماند مروه را ديگر صفائى
شود خالى ز فرزندان كعبه
حرم، الحق كه مال اهل بيت است
چو باشد خود حسين از آن كعبه
بسى مشكل بُوَد بر پور زهرا
درين هنگام حج، هجران كعبه
شود هر مسجد از قرآن مزين
حسين اينجا بُوَد قرآن كعبه
حرم خاموش و سرتاپا بود گوش
چو مي گويد سخن مهمان كعبه
قيام كربلا قصد حسين است
كه تا ماند بپا اركان كعبه
على و مصطفى را چشم روشن
ازين مصباح نورافشان كعبه
جدا شد از حرم با داغ حسرت
حسين آن عاشق حيران كعبه
نگه ميداشت فرزند على را
اگر مىبود در امكان كعبه
كه پيش عرصه ی كربوبلايش
ندارد وسعتى ميدان كعبه
خدا خواهد ذبيح كربلائى
نه در كوه منا قربان كعبه
همىگريد حسين و، اشك زمزم
نشان از ديده ی گريان كعبه
گرفته خواهرش از دامن او
چنانكه او هم از دامان كعبه
شاعر: حبیب الله چایچیان (حسان)
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
این، آخرین دیدار است
دل، با غمت بشکسته
مهلا، مهلا برادر
برگرد، رو سوی خواهر
دارم، یادگاری از
زهرا، مظلومه مادر
آن، پیرهن کهنه
بر، قامتش بنشسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
وقت، محمل سواری
دیگر، یاور نداری
ایکاش، محرمی باشد
زینب، را کند یاری
وای، اف به دنیایی که
این، رشته را بگسسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
ای وای، از چه شد پاره
هم گوش، هم گوشواره
لالایی مخوان مادر
خالی، مانده گهواره
آه، آخرین امیدم
وای، بار سفر بسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
یاد، قتلگاه افتاد
ابری، روی ماه افتاد
زینب، در پی محمل
سوی، کوفه راه افتاد
با، ذکر یارب یارب
بر، روی لب پیوسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
با ما، همسفر بودی
از ما، باخبر بودی
گاهی، در تنور و گاه
روی، طشت زر بودی
کن، گاهی نگاهی بر
این، خواهر وابسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
آقا، روسیاهم من
سر تا، پا گناهم من
دست، من و دامانت
محتاج نگاهم من
این، نالهی جانسوز است
از، سینهی گلدسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
شاعر: محمد زمان گلدسته
دیده گشا ماه شب تارم
فکر حرم باش علمدارم
بی تو گره آمده در کارم
فکر حرم باش علمدارم
بر سر بالین تو من خون جگر
بین حرم کودک چشم انتظار
دیده گشا نور دلم تا شوی
مرهم این زخم دل غصه دار
منتظرت خواهر غمخوارم
فکر حرم باش علمدارم
زخم سرت را چه کنم با وفا
با چه ببندم که سرت وا شده
باور من نیست چنین دیدنت
بعد تو سقا کمرم تا شده
از غم تو یکسره میبارم
فکر حرم باش علمدارم
هلهله و خنده کند لشکری
دور و بر این تن پرپر شده
وای که سربسته بگویم اخا
صحبت از غارت معجر شده
بی تو زمینگیر و گرفتارم
فکر حرم باش علمدارم
دست یدالهی تو بر زمین
دست من از غصه تو بر کمر
خواهر من نیست ببیند چنین
قد رسای تو شده مختصر
بی تو گره آمده در کارم
فکر حرم باش علمدارم
دست علمداری تو غرق خون
روی زمین مانده سر راه من
حائل دیدار من و تو شده
خون دو چشمان تو ای ماه من
حسرت دیدار تو را دارم
فکر حرم باش علمدارم
غصه نخور راضی ام از یاریت
آب اگر ریخت فدای سرت
ام بنین نیست اگر پیش تو
در عوضش فاطمه شد مادرت
چادر خاکی دهد آزارم
فکر حرم باش علمدارم
سوره خورشید، اگر میرسد
در پی آن شان قمر میرسد
عاقبت از جلوهی این مهر و ماه
ظلمت ما نیز به سر میرسد
ای حرمت جنت الابرارم
فکر حرم باش علمدارم
شاعر: علی مداح