eitaa logo
نوای آئینی متن نوحه و شعرهای آئینی
94 دنبال‌کننده
71 عکس
6 ویدیو
2 فایل
نوحه هایی که در کانال منتشر میشود بعضی ازمتنها و شعر در دسترس نوحه در اینجا قرار داده میشود
مشاهده در ایتا
دانلود
ای گهر درج حیا، فاطمه فاطمه یا فاطمه یا فاطمه جان من از مهر تو، لبریز شد دیده به یاد تو، گهر ریز شد شمع صفت، مهر تو آموختم وز غم تو آب شدم، سوختم جان به فدای تو و منشور تو رفتی و خاموش نشد، نور تو تا که پریشان نشود فکر من رفتی و تسبیح تو شد ذکر من رفتی و تاریک شده خانه ‏ام با همه، جز یاد تو، بیگانه ام رفتی و من غرق ملالم هنوز در هوس صوت بلالم هنوز رفتی و غم های تو، ناگفته ماند گلبن امید تو نشکفته ماند فاطمه! ای خفته به خاک بقیع خواب گهت، بستر پاک بقیع بعد تو، با هیچ کسم کار نیست محرم من، جز در و دیوار نیست چون حسن آید، به برش می‏ کشم دست نوازش به سرش می‏ کشم خیز ز جا نور دو عینم ببین اشک یتیمی حسینم ببین خیز که جان همه بر لب رسید این همه غم، ارث به زینب رسید خیز و دعا در حق همسایه کن بر سر مرغان حرم سایه کن خیز و نماز شب خود را بخوان قصه ی تاب و تب خود را بخوان ای که خدا نور یقین داده‏ ات خود بنشین بر سر سجاده‏ ات ای به رهت دیده‏ ی بیدار ما کن قدمی رنجه به دیدار ما ای به سفر رفته دل از ما مگیر سایه ی لطف از سر ما، وا مگیر من که نگه داشته ‏ام پاس تو دوخته‏ ام دیده به دستاس تو دوخته‏ ام، با جگر سوخته دیده به دیوار و در سوخته بر دل من، جز اثر داغ نیست لاله‏ ی بی داغ، درین باغ نیست شاعر:محمد جواد غفورزاده(شفق)
محمل مبند بر اشتران ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان محمل مبند بر اشتران ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان این اشک چشم ما نشان دارد ز طوفان ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان محمل مبند بر اشتران ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان من کی اسیری رفتن و کی شام ویران دیده ام من تاکنون کی صدمه ی راه بیابان دیده ام من صبح تا هنگام شب داغ جوانان دیده ام ما را مبر از تربت این گلعذاران ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان محمل مبند بر اشتران ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان اینجا فراموشم کجا داغ علی اکبر کنم دور از رباب ناتوان نتوان علی اصغر کنم بنشسته بالین پسر رخت سیه در بر کنم ما را مبر از تربت این گلعذاران ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان محمل مبند بر اشتران ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان مهلت بده عباس را از خواب بیدارش کنم از این اسیری رفتن خواهر خبردارش کنم بگذار حسینم را خبر من از علمدارش کنم بهر خداحافظ کنون خواهم که بیدارش کنم ما را مبر از تربت این گلعذاران ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان محمل مبند بر اشتران ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان آتش زدند بر خیمه ها تاراج شد اموال من یارب نمی دانم چرا برگشته شد اقبال من از جور بیداد و جفا بشکسته پر و بال من ما را مبر از تربت این گلعذاران ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان محمل مبند بر اشتران ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان زخم شهیدان را رفو با سوزن مژگان کنم خواهم وداعی با تن صد پاره ی عریان کنم از خاک شان بردارم و مدفون تن ایشان کنم جسم شهیدان مانده در خاک بیابان ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان محمل مبند بر اشتران ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان شاعر: حاج غلامرضا سازگار (میثم)
نیزه و خنجر برای من یک تن بی سر برای تو ظلم ستمگر برای من یک تن بی سر برای تو علی بُود یارت الوداع خدا نگهدارت الوداع دگر میسّر نمی شود به خیمه دیدارت الوداع داغ برادر برای من یک تن بی سر برای تو ّهلا زمین مست بوی تو بمان که آیم به سوی تو وصیتی کرده مادرم که تا ببوسم گلوی تو غصه ی مادر برای من یک تن بی سر برای تو شهید بی غسل و بی کفن به قامتت کهنه پیرهن شَوَد فدای تو خواهرت عزیز مادر حسین من لاله ی پرپر برای من یک تن بی سر برای تو چه شد نیامد دلاورت امیر و سقای لشکرت پیاده برگشتی از فرات نیامدی با برادرت غربت حیدر برای من یک تن بی سر برای تو ز روی نی می کنی نظر به خیمه هِی می کنی نظر بگو برادر به گوشه ی خرابه کِی می کنی نظر گریه ی دختر برای من یک تن بی سر برای تو به هر کجا می کنی سفر تنور خولی و طشت زر به رسم دیرینه با توأم همیشه همراه و هم سفر خطبه و منبر برای من یک تن بی سر برای تو زمین پر از فتنه و بلاست به هر طرف آتشی به پاست به کل ارض و به کل یوم دوباره غوغای کربلاست غربت رهبر برای من یک تن بی سر برای تو زنده یاد محمد زمان گلدسته
حسینم برادر کجایی کجایی بیا جان خواهر امان از جدایی به شمشیر و نیزه تنت را دریدند لب تشنه عطشان سرت را بریدند همه خیمه ها را به آتش کشیدند کجا دیده چشمی چنین بی حیایی سلام ای سری که به نیزه سواری به تن داری از فاطمه یادگاری بمیرم بمیرم که یاور نداری تو سالار دین کشته ی کربلایی خداحافظ ای پور زهرا و حیدر خداحافظ ای نور چشم پیمبر ببین زینبت گشته بی یار و یاور نه عباس و اکبر نه هیچ آشنایی حسین ای گل زیر سر نیزه پنهان تن بی سرت را گذارم به دامان دعا کن که بعد از تو زینب دهد جان که دنیا ندارد برایم صفایی حسین خواهرت می خورد تازیانه ببین آتش از خیمه گیرد زبانه من از روی محمل تو را عاشقانه ببینم که بی شک تو وجه خدایی سر از تن جدا شد امام غریبان سیه پوش مولا تمام غریبان دل زینب و سوز شام غریبان بیا صاحب الامر که صاحب عزایی زنده یاد: محمد زمان گلدسته 🌷🌷🌷
ندارم بجز تو پناهی من لی غیرک الهی من لی غیرک الهی به ما کن ز رحمت نگاهی من لی غیرک الهی من لی غیرک الهی به درگاهت آورده ام آنچه دارم که تسلیم امر توأم کردگارم فدای تو شد هرچه دار و ندارم خدایا بنما بر ما لطفی خدایا بر ما بنما لطفی خدایا لطفی فرما لطفی کشم از دل تنگم آهی من لی غیرک الهی به همراهم آورده ام اکبرم را جگر گوشه ام را علی اصغرم را علمدار و سردار و آب آورم را سرم بر روی نیزه عریان تنم پامال سمّ اسبان لبم روی نی خواند قرآن کنون گشته سوی تو راهی من لی غیرک الهی منم پور حیدر منم پور زهرا چو فردا شود می شود محشر اینجا سرم روی نیزه تنم روی صحرا چه باید سازد زینب فردا چه سازد در عصر و شب فردا چه سازد در تاب و تب فردا در این جنگ و نور و سیاهی من لی غیرک الهی خدایا خدایا شب آخرین است چو فردا شود پیکرم بر زمین است که تقدیر من در ره حق چنین است به قربانگه می آیم امروز به سینه دارم دردی جانسوز زمین از خونم آتش افروز به نیزه شود قرص ماهی من لی غیرک الهی ایا نازنین خواهر مهربانم تویی تکیه گاه همه کودکانم به قربان همشیره ی پر توانم چو سازم عزم رفتن فردا تو گویی مهلاً مهلاً فردا دهی کهنه پیراهن فردا پس از من امیر سپاهی من لی غیرک الهی چو فردا بر آید ببینی سر من شده بر سر ِ نی، ایا خواهر من زنی بوسه ها بر رگ حنجر من صدای زهرا آید آنجا گلی گم کرده در این صحرا شود محشر آه و واویلا ز گلدسته بخشا گناهی من لی غیرک الهی زنده‌یاد: محمد زمان گلدسته 🌷🌷🌷
رأس بابا عمه جان روی نیزه خون چکان می زند آتش به جانم صورتم گشته کبود بس که سیلی خورده ام از جفای کوفیان خون دل و آزرده ام من یتیم و دربدر می زنم هر دم به سر مرغکی بی آشیانم رأس بابا روی نی من غریبانه ز پی درد دوری تا کجا داغ هجران تا به کی غربت لب تشنگان بر لب آب روان می زند آتش به جانم نی دگر تاب و توان مانده در اعضای من آ آه از این ستم وای من صد وای من رنگ از رویم پرید خار در پایم خلید سوخت مغز استخوانم کاش بود بابای من تا به او گویم سخن سر نهم بر زانویش با دلی پر از محن می روم با کاروان خون ز پاهایم روان همشفر با کودکانم همه جان زینب بگو کو علی اکبرم آن جوان مه جبین نور چشمان ترم ای مرا آرام جان ای مرا روح و روان بی برادر خسته جانم کو ابالفضل رشید ساقی لب تشنگان تا رود آب آورد از برای کودکان داغ هجران عمو عقده گشته در گلو سوخت قلب ناتوانم کودک ناخورده شیر تشنه لب اصغر چه شد او که می زد دست و پا در بر مادر چه شد گریه کن معلمی سوخت آهت عالمی اتش فکندی به جانم زنده‌یاد حاج حبیب الله معلمی 🌷🌷🌷
خدایا بدون علمدار خود چگونه به سوی حرم رو آرم توانی نمانده برایم دیگر که تا خیمه گاهم قدم بردارم چه گویم خدا به اهل حرم چگونه خبر به طفلان برم نه آبی به کف، نه آب آورم خدایا چگونه به زینب گویم که رفت از برم آخرین سردارم برایم بگو از این ماجرا که گفتی اخاکَ ادرک اخا دو دستت چرا ز تن شد جدا به زودی به دیدار تو می آیم دعا کن گره وا شود از کارم برادر کنون شکسته قدم صدایم زدی، صدایت زدم به بالینت ای اخا آمدم وصیت نمودی دم آخر تا تنت را همین گوشه جا بگذارم اباالفضل با وفایم چه شد علمدار جان فدایم چه شد چه شد سعی من صفایم چه شد خدایا پس از آخرین سردارم علم را به دستان کی بسپارم شاعرزنده یاد:محمد زمان گلدسته 🌷🌷🌷
فردا شب خواهرم همراه مادرم می آیی بر سر پیکر بی سرم فردا شب خواهرم دور از چشم حرم گُل بوسه می زنی بر رگ حنجرم فردا شب خواهر من همراه مادر من می آیی مویه کنان بر نعش بی سر من می گیری بوسه تو از رگ های حنجر من عالم در جنب و جوش می آید در خروش آنجا آید به گوش ناله ی مادرم خواهد شد پاره تنم پیراهن با بدنم مهمان تشنه لب و کشته ی بی کفنم بی تابم تا ز کفِ حیدر جامی بزنم فردا شب آسمان خواهد شد خون چکان وقتی گردد روان بر روی نی سرم طفلانم تشنه لب و جمله در تاب و تب و می گیرند دامن آن سقای با ادب و می رود سوی فرات سردار حق طلب و فردا از روی زین می افتد بر زمین پیکر ساقی و میر آب آورم عالم در شور نواست هر سو غوغایی به پاست بحرین و شام و عراق تکرار کرب و بلاست پرچم یاری حق در دست رهبر ماست فردا از هر طرف سوی شاه نجف می آیند جان به کف در دفاع از حرم حیدر دیگر پس ازین کی گردد خانه نشین اینک از حرمله ها گشته آلوده زمین آمریکا کاخ یزید اسرائیل شمر نوین باید گردند فنا اسرائیل آمریکا با یاری خدا با امر رهبرم شعرزنده یاد:محمد زمان گلدسته 🌷🌷🌷
زینب از ظلمت سرای شام آمد کربلا تا کند برپا عزا گفت با قبر حسين با سوز دل با صد نوا جان فدایت یا اخا بر مقدس مرقد پاک حسين بنهاده سر اسوه ی صبر و شكيبايي پس از رنج سفر اشك ريزان ناله جان سوزي بر آورد از جگر شعله زد با آه جانکاهش به قلب ما سوا قهرمان استقامت نور چشم بوتراب آفتاب برج عصمت روح ایمان و حجاب آنکه شد بعد از حسین شورآفرین انقلاب پیک خون کشتگان سرزمین نینوا از سر وقر و حیا تربت پاک برادر را چو جان در بر گرفت اشک ریزان در بغل آن مرقد اطهر گرفت ماجراهای سفر را یک به یک از سر گرفت کی حسین جان خواهرت دیده بسی جور و جفا از گروه اشقیا از جگر آن شیر زن فریاد واویلا کشید گفت زان لحظه که قاتل رأست از پیکر برید قامت زینب خمید و موی زینب شد سفید خواهرت با تازیانه شد چو از نعشت جدا در بلا شد مبتلا کرده زین العابدین را غل به گردن کوفیان ابرهنه بر سر خار مغیلان کودکان پیش چشمانم سر خونین تو روی سنان گفتی آن با سر اشاره کودکی مانده بجا کن تفحص خواهرا کودکان بی کس و یاور زنان داغدار گه پیاده گاه روی ناقه ی عریان سوار می دوانیدند گاهی با مشقت روی خار سنگ را دل سوختی از دیدن آن ماجرا ای شهید کربلا گو سرت بر نیزه و آن نیزه طور انقلاب فاتح از آن رأس خونین بود نور انقلاب در دیار کوفه برپا کرد شور انقلاب خواهرت با صوت قرآن سرت شد هم صدا ای عزیز مصطفی طعنه ها در کوفه بشنیدم من از ابن زیاد در همان الی که بود از قتل تو مغرور و شاد کاخ آمالش ز نطق آتشین دادم به باد پاسخش گفتم به آن نحوی که بود آن را سزا با بیانات رسا درد و رنج شام جان فرساترین رنج و غم است گر بگرید آسمان خون اندرین ماتم کم است جوشش خون حسین را صبر زینب ملزم است دین حق از این دو عامل استوار و پابجا هست تا روز جزا شاعر: حاج حبیب الله معلمی 🌷🌷🌷
خواهم امشب خون ز چشم تر بگريم با حسين فرزند پيغمبر بگريم چون غریبان بی کس و یاور بگریم با زمين کربلا با سنگ وصحرا با شکسته خاطری از دار دنیا هي بريزم خاک غم بر سر بگريم با همه عشاق و ياران حسيني در کنار لاله زاران حسینی با فداکاران آن سرور بگريم با زهیر و با حبيب بن مظاهر با خروش سینه سرخان مهاجر با نواي عون وبا جعفر بگريم با عزيزان حسين وتشنه کامان با نوای ناله ی اطفال عطشان نيمه شب با ساقي کوثر بگريم با همه ذرات و موجودات عالم با زمین با آسمان با عرش اعظم با همه سکان بحر وبر بگريم با فرات وآب وکوه وچشمه ساران با شب و با ماه و ابر و باد و باران با بيابان هاي پهناور بگريم با مناجات شب فرزند زهر کز طنینش خیزد آه از سنگ خارا تا سحر با قاسم واکبر بگريم در کنار خيمه گاه آل عصمت تا سحرگاهان بریزم اشک حسرت با کواکب با مه و اختر بگریم با چراغ خيمه ي خاموش مولا با همه لب تشنگان آل طه تشنه چون عباس نام آور بگريم گر چه نايد ناله ي زينب به گوشم لیک یاد غربتش برده است هوشم بر دل پر خون آن خواهر بگریم با نوای تشنه ی بی شیر عطشان با سرود مادر خشکیده پستان با دم نای علی اصغر بگریم با فغان مخفی ناموس کبری با دل سوزان فرزندان زهرا با صدای سینه ی مادر بگریم شام عاشوراست با شب زنده داران در کنار عاشقان و جان نثاران با امام خفته در بستر بگریم خواهم امشب یاد آرم کربلا را سر دهم از سینه آهنگ عزا را بر شهید نیزه و خنجر بگریم با صدای سینه و با صوت زنجیر با معلم در لباس زارع پیر چون قلم بر صفحه ی دفتر بگریم شاعر: حاج حبیب الله معلمی 🌷🌷🌷