دیده گشا ماه شب تارم
فکر حرم باش علمدارم
بی تو گره آمده در کارم
فکر حرم باش علمدارم
بر سر بالین تو من خون جگر
بین حرم کودک چشم انتظار
دیده گشا نور دلم تا شوی
مرهم این زخم دل غصه دار
منتظرت خواهر غمخوارم
فکر حرم باش علمدارم
زخم سرت را چه کنم با وفا
با چه ببندم که سرت وا شده
باور من نیست چنین دیدنت
بعد تو سقا کمرم تا شده
از غم تو یکسره میبارم
فکر حرم باش علمدارم
هلهله و خنده کند لشکری
دور و بر این تن پرپر شده
وای که سربسته بگویم اخا
صحبت از غارت معجر شده
بی تو زمینگیر و گرفتارم
فکر حرم باش علمدارم
دست یدالهی تو بر زمین
دست من از غصه تو بر کمر
خواهر من نیست ببیند چنین
قد رسای تو شده مختصر
بی تو گره آمده در کارم
فکر حرم باش علمدارم
دست علمداری تو غرق خون
روی زمین مانده سر راه من
حائل دیدار من و تو شده
خون دو چشمان تو ای ماه من
حسرت دیدار تو را دارم
فکر حرم باش علمدارم
غصه نخور راضی ام از یاریت
آب اگر ریخت فدای سرت
ام بنین نیست اگر پیش تو
در عوضش فاطمه شد مادرت
چادر خاکی دهد آزارم
فکر حرم باش علمدارم
سوره خورشید، اگر میرسد
در پی آن شان قمر میرسد
عاقبت از جلوهی این مهر و ماه
ظلمت ما نیز به سر میرسد
ای حرمت جنت الابرارم
فکر حرم باش علمدارم
شعر: علی مداح
با وجودت در هجوم درد سنگر داشتم
دست تو در دست هایم بود شَهپَر داشتم
گرچه در دل داغ قاسم، داغ اکبر داشتم
لا اقل دلخوش به این بودم برادر داشتم
تکیه گاه شانه ی مجروح من بودی اَخا
تو برای قلب من مثل حسن بودی اَخا
جان من در علقمه افتاده ای جانم بیا
من اسیر شام تارم ماه تابانم بیا
رحم کن عباس بر حال پریشانم بیا
من اگر گفتم که سقا شو پشیمانم بیا
تشنگی سخت است اما بی کسی مشکل تر است
به حرم برگرد که در خیمه هایم محشر است
از نفس افتاده ام که با تقلا میرسم
تشنه لب دارم سر بالین سقا میرسم
قامتم خم میشود بالا سرت تا میرسم
بوی زهرا میرسد هر وقت اینجا میرسم
حال و روز پیکرت از جوشنت معلوم بود
لطف مادر از برادر گفتنت معلوم بود
تیرهایی که سریعا پیکرت را میشکست
داشت زیبایی چشمان ترت را میشکست
پابه پای چشم قلب مادرت را میشکست
گرز آهن آن زمانیکه سرت را میشکست
ناگهان دیدم رباب از خیمه اش بیرون دوید
برسرش زد گریه کرد و از جگر آهی کشید
تیر بود و تیر بود و تیر بود و تیر بود
چشم تا می دید روبَه دور جسم شیر بود
طاق ابروی قمر مجروح از شمشیر بود
تیر درآوردن از چشم تو بی تاثیر بود
دست سویش میبرم دردت مکرر میشود
حال و روز کاسه چشم تو بدتر میشود
بعد تو دیگر زمان هتک حرمت میشود
خیمه ها از حملۀ اشرار غارت میشود
وای من بر چادر زینب جسارت میشود
از کنیزی بردن و تحقیر صحبت میشود
خیز و از این لشگر بی عافطه جان را بگیر
هرزه چشمند این جماعت چشم هاشان را بگیر
شاعر : سید پوریا هاشمی
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
افتاده به خاکی چرا با لب عطشان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
ای میر و سپهدار من ای راحت جانم
بعد از تو نخواهم که دمی زنده بمانم
برخیز که دشمن نزند زخم زبانم
نگذار که گردد عدو سرخوش و خندان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
سر لشکر من بودی و سردار دلیری
لب تشنه شدی کشته که ذلت نپذیری
فردا چه کند زینب و اندوه اسیری
گردد دل خونش از این غصه پریشان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
ای اهل حرم میر و سپهدار نیامد
ای اهل حرم میر و سپهدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
ای اهل حرم میر و سپهدار نیامد
بودی تو علمدار من ای حیدر ثانی
برخیز که سوز جگرم را بنشانی
برخیز که آبی به رقیه برسانی
ترسم که سکینه از این غصه دهد جان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
بر حسین یارم بر حسین یارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
میر و سردارم میر و سردارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من به دشت کربلا یار حسینم
میر و سردار و سپهدار حسینم
روز محشر هم علمدار حسینم
میر و سردارم میر و سردارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
این صدای آب و آب کودکان
اشکشان از دیده بر دامن روانست
باغ آل پاک طاها در خزانست
میر و سردارم میر و سردارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
حضرت زهرا بود صاحب عزایم
در کنار علقمه گرید برایم
بوسه گیرد از دو دستان و لوایم
ابالفضل با وفا علمدار لشگرم
ابالفضل با وفا علمدار لشگرم
مه هاشمی نسب امیر دلاورم
ابالفضل با وفا علمدار لشگرم
بعد عباس شکست پشت حسین
بعد عباس شکست پشت حسین
گردیده از پیکر جدا
شاخه ی یاسم شاخه ی یاسم
افتاده بر روی زمین
دست عباسم دست عباسم
گردیده از پیکر جدا
شاخه ی یاسم شاخه ی یاسم
عباس من عباس من
چشم خود وا کن
بار دگر حمایت از آل طاها کن
افتاده بر روی زمین
دست عباسم
گردیده از پیکر جدا
شاخه ی یاسم
سقای آل فاطمه
از چه بی تابی
کنار نهر علقمه تشنه ی آبی
افتاده بر روی زمین
دست عباسم
گردیده از پیکر جدا
شاخه ی یاسم
عباس من عباس من
چشم خود وا کن
ای بی کفن
حسین وای
صد پاره تن
حسین وای
عریان بدن
حسین وای
دور از وطن
صد پاره تن
حسین وای
ای بی کفن
حسین وای
حسین وای حسین وای
حسین وای حسین وای
من که نه دستی و نه آب و نه علم دارم
دگر چگونه می توان رو به حرم آرم
نه در بدن قدرت نه در دلم تابی
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
بیا اخا برادرت فتاده است از پا
حاصل سقایی من ریخته در صحرا
نشد رسانم آب را به گلشن زهرا
نمانده دست تا علم ز خاک بردارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
ز روی زین به خاک و خون ز سر در افتادم
بیا عزیز فاطمه برس به فریادم
چو مرغ پر شکسته زیر پای صیادم
بیا که انتظار دیدن تو را دارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
فغان که این حوادث زمانه دستم بست
به ضربه ی عمود آهنین سرم بشکست
خون سر و صورت و سینه ام به هم پیوست
بیا برآر تیر کین ز چشم خونبارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
حسین من نشسته در برابرم زهرا
سایه ی مرحمت فکنده بر سرم زهرا
به خاک گرم کربلا چو مادرم زهرا
لحظه ی جان دادن من شده پرستارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
بیا بگیر از زمین پیکر خونینم
ببخش اگر نمی توان نزد تو بنشینم
نشسته در حضور تو نبوده آئینم
نه نیرویی که حرمت ادب نگه دارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
امام من امیر من رهبر و مولایم
بیا کنار علقمه نما تو پیدایم
خرد شده ز ضرب تیر و نیزه اعضایم
بیا که سر به روی زانوی تو بگذارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
بگیر این سر شکسته را به زانویت
که وقت جان سپردنم نظر کنم رویت
دسته گل محمدی بیا کشم بویت
ز خاک و خون پاک نما دیده ی خونبارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
____
بی برادری خانمان سوز است ای برادرم
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
بوسه بر بازوی پاکت
می زنم ای عزیزم
در عزایت از دو دیده
خون فشانم خون بریزم
بی برادری خانمان سوز است ای برادرم
ای عزیز آل طاها
خیز و بنگر کودکان را
از برای قطره آبی
کودکان خسته جان را
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
ای عزیزم کی زده تیر ستم
بر دیده هایت
دست های پاک تو
پس کجا باشد لوایت
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
ای برادر خیز و بنگر
مانده ام بی یار و یاور
بشکند دستی که بشکست
قامت سرورت برادر
همچو قلب پر ز خونم
جسم تو در خون شناور
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
رفتی میدان تا که آبی
آری بهر کودکانم
ای دریغا غرق خونی
ای شهید قهرمانم
ای برادر بی تو سخت است
زنده مانم زنده مانم
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
متن اشعار از مرحوم حاج حبیب الله معلمی
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
در لحظه ی جان دادنم
بالا سرم باش بالا سرم باش بالا سرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
مانند حر و عابس و جون و بریرت
ارباب خوبم
در لحظه ی آخر کنار پیکرم باش
بالا سرم باش بالا سرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
وقتی که دارم بار سفر را می بندم آقا
آن لحظه ای که پر می کشم از دار دنیا
دیده به راهت می شود تا که بیایی
آقا انیس لحظه های آخرم باش
بالا سرم باش بالا سرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
با بی قراری دل خوش به اینم آقا تو هستی
در لحظه های تاریکی قبر پیشم نشستی
می ترسم از تاریکی قبرم حسین
دلشوره دارم دلشوره دارم
در اوج تنهایی بیا و یاورم باش
بالا سرم باش بالا سرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
روز قیامت باشد دو دستم بر دامن تو
آن لحظه ای که زهرا رسد با پیراهن تو
در روز محشر فکر ما هستی حسین جان
گویی به مادر
در این شلوغی ها به فکر نوکرم باش
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
🌷اشعار: حمید رمی،
زنده یاد محمد زمان گلدسته و مرتضی ذاکر
🌷🌷🌷
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بنال ای قلب حزین در این تاریکی شب
که می ریزد ز غم هجران غریبی اشک بصر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
مناجات و شب وصل طنین سوز دعا
شفای درد دل از لهیب عشق خدا
خوش است از دست قدر بنوشی جام بلا
علی در این شب بحرانی مگر دارد چه خبر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
مگر امشب چه شبی است که لرزد عرش برین
غبار محنت و غم گرفته روی زمین
ملائک سینه زنان نوا خوان روح الامین
تو گویی جان جهان افتد دم دیگر به خطر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
ز نخلستان نرسد چو هر شب ناله به گوش
دگر این سینه ی چاه ندارد جای خروش
یتیمان دیده به راه که کی آذوقه به دوش
بیاید دیدنشان مولا به دلجویی چو پدر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
دیار کوفه شده سراسر غرق الم
به هر دیوار و دری نشان محنت و غم
دمی کز خانه برون رود فرزند حرم
به درب خانه کمربندش بگیرد حلقه ی در
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
چه زیبا زمزمه ای شد از گلدسته بلند
عجب شوری شده از دل بشکسته بلند
نوای درد درون ز قلب خسته بلند
به یارب یارب او گریان جمیع جن و بشر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
الهی ای که تویی بهای خون شهید
به حق خون علی در این ساعات امید
به سربازان خدا کرم فرمای مزید
به این یاران علی فرما عنایت فتح و ظفر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
به حق خون حسین که در صحرای بلا
عزیزانش همه کس فدا در کوی وفا
به مجروحین عزیز عطا کن زود و شفا
اسیران را برهان از غم تو با یک گوشه نظر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
الهی این شب قدر در این وقت سحری
به اشک و راز و نیاز ما بخشا اثری
ز مفقودین برسان به منسوبین خبری
به جان زارع پیر از گنهکاران بگذر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
بریز ای دیده ی تر ز مژگان خون جگر
به مسجد سجده ی خون دارد علی هنگام سحر
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
♣️♣️♣️
سرخ شد چهره ی زردم اگر از خون سرم
باز شد راه وصال از طرف دادگرم
مسجد كوفه تو در روز جزا شاهد باش
من كه معصومترم از همه مظلوم ترم
مسجد كوفه، خداوند نگهدار تو باد
كه اگر نشنوي آواي دعاي سحرم
بدنم را به سوي خانه عزيزان مبريد
بگذاريد غذا بهر يتيمان ببرم
هرچه باشد حسنم خون علی در رگ توست
مهربان باش تو با قاتل من ای پسرم
خلق گريند برای من و من می گریم
کامشب اطفال يتيمند، همه منتظرم
در دل قبر بلرزد بدنم گر طفلی
پرسد ای مسجد کوفه چه شد آخر پدرم
سرخ شد چهره ی زردم اگر از خون سرم
باز شد راه وصال از طرف دادگرم
شاعر: حاج غلامرضا سازگار
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
با فرق سری پر خون بشکسته دلی محزون
رو سوی خدا امشب رو سوی خدا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
آیینه ی عالم را بگرفته غبار غم
روح همه کوجودات مدغم شده با ماتم
بنشسته به دل داغی کان را نبود مرهم
غم صفحه ی گیتی را غم صفحه ی گیتی را
بگرفته فرا امشب بگرفته فرا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
مأموره ی هستی را آیات پدید آید
بر خانه ی دل اندوه هر لحظه مزید آید
امشب مگر آوای قتل تو شهید آید
وز عالم علیین وز عالم علیین
خیزد چه ندا امشب خیزد چه ندا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
دل سوخته ای امشب مشغول مناجات است
با چهره ی خون آلود مشتاق ملاقات است
خواهان وصال حق از قاضی حاجات است
نور ازلی گردد نور ازلی گردد
از ماده جدا امشب از ماده جدا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
در جلوه گه محراب خورشید امامت نیست
بر مسند شرع و دین جانباز شریعت نیست
در کلبه ی محرومان انوار محبت نیست
نان آور مسکینان نان آور مسکینان
افکنده ردا امشب افکنده ردا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
در محفل درویشان آن شمع فروزان کو
بر بیوه زن محروم بابای یتیمان کو
گردون فضیلت را آن مهر درخشان کو
مولای همه عالم مولای همه عالم
افتاده ز پا امشب افتاده ز پا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
پیشانی وجه الله بشکافته از شمشیر
آن زهر جفا کرده بر فرق علی تأثیر
بالین سرش زینب ماتم زده و دل گیر
اشک حسنین جاری اشک حسنین جاری
با وا ابتا امشب با وا ابتا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
قنبر به کنار در بنهاده به زانو سر
ناله ز دل غمگین مولا مددی حیدر
هنگام سحر گردد بی یاور و بی سرور
هر لحظه علی گویان هر لحظه علی گویان
با شور و نوا امشب با شور و نوا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
مینای شهادت را هنگام سحر نوشد
پیراهن رحمت را آلوده به خون پوشد
خونش به همه ایام در گلشن دین جوشد
رو سوی خدا دارد رو سوی خدا دارد
آن مرد خدا امشب آن مرد خدا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
گاهی به حسن گوید از مکتب و از مذهب
حق را بنما پیشه ارزنده ترین مطلب
گاهی به حسین گوید از بی کسی زینب
بر هر دو دهد درسی بر هر دو دهد درسی
از کرببلا امشب از کرببلا امشب
مولا علی والا مولا علی والا با زمزمه ای زیبا
مشغول دعا امشب مشغول دعا امشب
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
🌷🌷🌷
قرار عاشقی دارم، فردا میان آن گودال
صبرا علیک یا زینب
صبرا علیک یا زینب
به زیر سم مرکب ها، اگر شود تنم پامال
صبرا علیک یا زینب
صبرا علیک یا زینب
_
_
به خاک گرم صحرا، تن من آرمیده
تو و دل شکسته، من و سر بریده
به روی حنجرم خنجر
ببینی و رَوی از حال
صبرا علیک یا زینب
صبرا علیک یا زینب
نمی کنم فراموش، وداع آخرت را
حلال کن ندیدی، اگر برادرت را
روم به دیدن مادر
به سوی او گشایم بال
صبرا علیک یا زینب
صبرا علیک یا زینب
سرم به نیزه چون ماه، تنم پر از ستاره
نمانده از تنم جز، گلوی پاره پاره
به زیر سم مرکب ها
اگر شود تنم پامال
صبرا علیک یا زینب
صبرا علیک یا زینب
بریده گوش و تا گوش، گلوی اصغر من
نمی رسد صدای، اذان اکبر من
اگر شود پذیرایی
به تازیانه از اطفال
صبرا علیک یا زینب
صبرا علیک یا زینب
تو شمع عاشقانی، صبور و قهرمانی
پس از شهادت من، امیر کاروانی
علی رسد به فریادت
به رغم فتنه ی دجال
صبرا علیک یا زینب
صبرا علیک یا زینب
زوال ظهر فردا، شود جدا سر من
گذشته کارم از کار، بریده حنجر من
مقلب القلوبم من
تویی محول الاحوال
صبرا علیک یا زینب
صبرا علیک یا زینب
بسیجی ولایت، حسینی ام همیشه
مطیع جانشین، خمینی ام همیشه
بگو که یوسف زهرا
بیاید از سفر امسال
صبرا علیک یا زینب
صبرا علیک یا زینب
پایان گرفته
این عمر کوتاه
دستم فدایت شد عمو الحمد لله
راه تو باشد
راه الی الله
دستم فدایت شد عمو الحمد لله
آتش گرفته بال و پر من
روحم جدا شد از پیکر من
فرما حلالم ای سرور من
مهمان شدم بر
یاران دلخواه
دستم فدایت شد عمو الحمد لله
هرگز نکردم زین غم شکایت
کردم چو قاسم از تو حمایت
جان می دهم در راه ولایت
تو کوه عشقی
من چون پر کاه
دستم فدایت شد عمو الحمد لله
سربازی تو شد افتخارم
عشقت عمو جان داد اعتبارم
هر چه که دارم من از تو دارم
از تو گرفتم
این عزت و جاه
دستم فدایت شد عمو الحمد لله
گر چه به خیمه محشر به پا شد
مرع دل من از تن رها شد
قلب عمویم از من رضا شد
من چون ستاره
در دامن ماه
دستم فدایت شد عمو الحمد لله
شعر: سید حبیب حبیب پور
🌷🌷🌷
ندارم بجز تو پناهی
من لی غیرک الهی
من لی غیرک الهی
به ما کن ز رحمت نگاهی
من لی غیرک الهی
من لی غیرک الهی
به درگاهت آورده ام آنچه دارم
که تسلیم امر توأم کردگارم
فدای تو شد هرچه دار و ندارم
خدایا بنما بر ما لطفی
خدایا بر ما بنما لطفی
خدایا لطفی فرما لطفی
کشم از دل تنگم آهی
من لی غیرک الهی
به همراهم آورده ام اکبرم را
جگر گوشه ام را علی اصغرم را
علمدار و سردار و آب آورم را
سرم بر روی نیزه عریان
تنم پامال سمّ اسبان
لبم روی نی خواند قرآن
کنون گشته سوی تو راهی
من لی غیرک الهی
منم پور حیدر منم پور زهرا
چو فردا شود می شود محشر اینجا
سرم روی نیزه تنم روی صحرا
چه باید سازد زینب فردا
چه سازد در عصر و شب فردا
چه سازد در تاب و تب فردا
در این جنگ و نور و سیاهی
من لی غیرک الهی
خدایا خدایا شب آخرین است
چو فردا شود پیکرم بر زمین است
که تقدیر من در ره حق چنین است
به قربانگه می آیم امروز
به سینه دارم دردی جانسوز
زمین از خونم آتش افروز
به نیزه شود قرص ماهی
من لی غیرک الهی
ایا نازنین خواهر مهربانم
تویی تکیه گاه همه کودکانم
به قربان همشیره ی پر توانم
چو سازم عزم رفتن فردا
تو گویی مهلاً مهلاً فردا
دهی کهنه پیراهن فردا
پس از من امیر سپاهی
من لی غیرک الهی
چو فردا بر آید ببینی سر من
شده بر سر ِ نی، ایا خواهر من
زنی بوسه ها بر رگ حنجر من
صدای زهرا آید آنجا
گلی گم کرده در این صحرا
شود محشر آه و واویلا
ز گلدسته بخشا گناهی
من لی غیرک الهی
شعر: زنده یاد محمد زمان گلدسته
💠محزون اصطهباناتی
« با غم بابا
دختری دارد
روضه می خواند»
از غم فردا
محشری دارد
روضه می خواند
«از غم حیدر گریان و
بی صدا امشب میبارم
جای مادر خالی باشد
غصه ی او در دل دارم
با سر خونین
بستری دارد
روضه می خواند»
لاله گون گشته سجاده
شیرِ حق از پا افتاده
بهرِ دیدارِ با زهرا
مرتضی گشته آماده
از غم ساقی
کوثر ی دارد
روضه می خواند
مسجد کوفه خاموش است
چشمه ی چشمم در جوش است
عرشِ حق امشب لرزان و
آسمانش مشکی پوش است
در غم خورشید
اختری دارد
روضه می خواند
شد علی از غم آسوده
بال آزادی بگشوده
راهِ معراجِ شهادت
در شبِ قرآن پیموده
بر علی امشب
همسری دارد
روضه می خواند
فصلِ پایانِ هجران شد
بر نبی حیدر مهمان شد
« فُزتُ ربِّ الکعبه » گفت و
راحت از جهلِ یاران شد
لیک محراب و
منبری دارد
روضه می خواند
از جفا و جورِ اعدا
از غمِ دوریِّ زهرا
گرچه آسوده شد مولا
با دل غمدیده اما
کنج ویرانه
مُضطری دارد
روضه می خواند
شمعی می سوزد در خانه
گِرد او جمعی پروانه
اشک ریزان و دلخسته
بار غم دارند بر شانه
هر که بر حالِ
دیگری دارد
روضه می خواند
🌷🌷🌷
هذا جدّی ثارالله
قتلوهُ عطشانا
بنما مدد یا فتاح
قتلوهُ عطشانا
واویلا واویلا دارد
خون از سر نی می بارد
بذر غم در دل می کارد
از ظلم قوم گمراه
قتلوهُ عطشانا
شد پاره پاره پیکرش
از تن جدا گشته سرش
خون می بارد از حنجرش
یا جدّاه ُ یا جدّاه
قتلوهُ عطشانا
هرگز نباشد باورم
شد اربا ً اربا اکبرم
کو عبدالله و جعفرم
افتاده جوی خون راه
قتلوهُ عطشانا
خون می چکد از آسمان
شد حلق اصغر خون چکان
گرید رباب از عمق جان
از سینه می کشد آه
قتلوهُ عطشانا
زهرا کنار قتلگاه
بر سر زنان با اشک و آه
خون بر زمین افتاده راه
بر نیزه می تابد ماه
قتلوهُ عطشانا
گردیده جوی خون جاری
هر سو شیون هر سو زاری
آه از این ظلم تکراری
یا الله و یا الله
قتلوهُ عطشانا
از عشق مولا شبگردم
لبریز اشکم پر دردم
حاجت روا بر می گردم
با دست پر زین درگاه
قتلوهُ عطشانا
شعر: محمد زمان گلدسته
💠🌷💠