چهل سال عزت...
چهل سال از انقلابم گذشت
شب تلخ رفت و سرابم گذشت
چهل سال طی شد غم و شادی ام
به شکرانه اینک در آزادی ام
چهل سال از فجر پنجاه و هفت
چهل سال طی شد چهل سال رفت
چهل سال عزت چهل سال مرد
چهل سال مرهم چهل سال درد
چهل سال شادی چهل سال غم
چهل سال بیش و چهل سال کم
چهل سال قامت برافراشتن
چهل سال آزادگی داشتن
چهل سال انگیزه و اتحاد
چهل سال گیسو سپردن به باد
چهل سال همراه خون شهید
چهل سال در بیم و عشق و امید
چهل سال همدوش با انقلاب
چهل سال همسایه با آفتاب
چهل سال پرواز تا آسمان
چهل سال جان بر کف و قهرمان
چهل سال همراه و همدل شدن
چهل سال با درد کامل شدن
چهل سال تلفیق عشق و جنون
چهل سال آغشته با خاک و خون
چهل سال ثروت چهل سال گنج
چهل سال غربت چهل سال رنج
چهل سال اشک و چهل سال نور
چهل سال عشق و چهل سال شور
چهل سال با عشق پرپر زدن
در ِ خانه ی دوست را در زدن
چهل سال تسلیم امر ولی
فدای خمینی و سید علی
چهل سال شور و چهل سال شین
چهل سال در سایه سار حسین
به لطف خدا پایداریم باز
خزان هم شود در بهاریم باز
به خون شهیدان و روح امام
به قرآن و دین محمد سلام
#سالگرد/انقلاب
شعر:زندهیاد_محمد زمان گلدسته
زهرا به بر کن رخت ماتم
در قتل مولای دو عالم
بشکافته از ضرب شمشیر
فرق ولی اله اعظم
ای بانوی دنیا و دین زهرا کجایی
آیی ولایت را ز نو یاری نمایی
تو مرتضی را بهترین درد آشنایی
داند علی دارد دلی آکنده از غم
افتاده از پا نخل احسان و عدالت
بگرفته خون رخسار خورشید حقیقت
با تیغ زهر آلوده از جور و شقاوت
زهر ستم با خون سر گردیده مدغم
کی چون علی در عشق بازی سرفراز است
اول شهید عدل و محراب و نماز است
تا آخرین دم بر لبش راز و نیاز است
در ماتمش بر سر زنان عیسی بن مریم
آفاق و انفس دیده گریانند امشب
ارض و سما و عرش لرزانند امشب
در ماتم و افغان یتیمانند امشب
از جسم عالم می رود جان مسلم
امشب شب هجران نور نیرین است
هنگام سوز و اشک و آه زینبین است
قلب حسن می سوزد و گریان حسین است
بر برگ گل از دیده می ریزند شبنم
امشب روید از دردمندان حال جویید
اشک یتیمان را ز صورت باز شویید
از ماجرای قتل مولاشان نگویید
صد وای وای از ضرب تیغ ابن ملجم
گریند اگر خون قدسیان عرش و افلاک
جبریل اگر زین ماجرا سینه زند چاک
باشد روا گر ماسوی بر سر کند حاک
رفت آنکه بود بر خلقت عالم مقدم
این مهر ایمانی که بر بستر فتاده
بر پیشگاه ذات یکتا سر نهاده
دارد امید وصل با روی گشاده
فزت و رب الکعبه می گوید دمادم
ای عصمت کبری بیا با حالت زار
بنگر که زینب گشته بابا را پرستار
از دختر محزون بپرس احوال بیمار
بر زخم بابا اشک ریزد جای مرهم
#حاج_حبیب_الله_معلمی
💢💢💢
به جای جای دلم جای پای تو است حسین
خوشم که حنجره ام نینوای تو است حسین
هزار چشمه ی اشکم اگر دهند به چشم
خدا گواهست که وقف عزای تو است حسین
صفا و مروه و رکن و مقام و کعبه ی من
به کربلات قسم کربلای تو است حسین
به هر زمان که بخوانند نسل ها قرآن
درون حنجره هاشان صدای تو است حسین
به عالمی در دل بسته ام ز روز ازل
مگر به روی تو، این خانه جان تو است حسین
معمای خون تو را جز خدا نداند کس
به خون تو، که خدا خونبهای تو است حسین
اگر چه کعبه بود قبله ام به وقت نماز
دلم به جانب صحن و سرای تو است حسین
بهشت باد به اهل بهشت ارزانی
بهشت من حرم با صفای تو است حسین
زیارت همه پیغمبران زیارت حق
زیارت سر از تن جدای تو است حسین
تو آن صحیفه ی صد پاری ورق ورقی
که زخم های تنت آیه های تو است حسین
به وصف غیر تو میثم سخن نخواهد گفت
هر آنچه گفته و گوید ثنای تو است حسین...
نوكر نوشت :
ڪربلا خواب هر شب نوڪرت
شب و روز شلوغہ دوروبرت
بطلب، باز هواتو ڪردم حُسیـن
قسم آقا به چادر مادرت
صلي الله عليك يا سيدنا المظلوم يا اباعبدالله الحسين
فدای دو دستت برادر ابالفضل
فدای دو دستت برادر ابالفضل
چه شد سرو قدت برادر ابالفضل
فدای دو دستت برادر ابالفضل
چسان رو نمایم برادر به خیمه
چگونه برادر جواب سکینه
که زینب رساند برادر مدینه
تو رفتی بمیرم برایت ابالفضل
فدای دو دستت برادر ابالفضل
چه شد سرو قدت برادر ابالفضل
فدای دو دستت برادر ابالفضل
ز جا خیز و بنگر حسین بر سر تو
شکسته برادر غمین در بر تو
اگر بوده باشد حزین مادر تو
چه گویم جوابش برادر ابالفضل
فدای دو دستت برادر ابالفضل
چه شد سرو قدت برادر ابالفضل
فدای دو دستت برادر ابالفضل
ز جا خیز و بنگر حسین بی پناه است
قد خم ز داغت اسیر سپاه است
چه گویم به کلثوم که چشمش به راه است
چه گویم جوابش برادر ابالفضل
فدای دو دستت برادر ابالفضل
چه شد سرو قدت برادر ابالفضل
فدای دو دستت برادر ابالفضل
نبود باکم ای جان که بودی پناهم
تو رفتی برادر دگر بی سپاهم
همخوانی بسیج
السـلام ای یـاوران
ای حقیـقت بـاوران
السلام ای شهیـدان
سـرداران،نام آوران
پنجم آذر میلاد بسیج است
الله اکبر فریاد بسیج است
کُلُّ یَومٍ عاشورا
کُلُّ اَرضٍ کربلا (2)
فرمان رهبر این است
امـر آقا همین است
الـگـوی هر بسیجی
امیـرالمومنین(ع) است
جان ما فـدای علـی و آلش
هر بسیجی شیر مادر حلالش
کُلُّ یَومٍ عاشورا
کُلُّ اَرضٍ کربلا (2)
دشمن خار وذلیل است
غرق در رود نیل است
آل یهود و صهیون
قوم اصحاب فیل است
اَرسَلَ عَلَیهِـم طَیراً اَبابیل
تَرمیهِم بِحِجارَهِ مِن سِجّیل
کُلُّ یَومٍ عاشورا
کُلُّ اَرضٍ کربلا (2)
گـرچه ما زیر دِینیم
مستِ پیرِ خُمینیم
سربَندِ ما یا زهراست
عاشقـان حسینیم
برما از رهبر ما این خطاب است
این بسیج این لشکر انقلاب است
کُلُّ یَومٍ عاشورا
کُلُّ اَرضٍ کربلا (2)
این کشورِ ایران است
قـدرت ما ایمان است
کاخ سفیـد به زودی
با دست ما ویران است
لشکـر بسیجی کم نیاورده
آمریکا را به زانو در آورده
کُلُّ یَومٍ عاشورا
کُلُّ اَرضٍ کربلا (2)
شاعر/یوسف حق پرست اشتهاردی(غریب)
بسیجی هستم و همسنگر جمع شهیدانم
و با جان پاسدار انقلاب سرخ ایرانم
بسیجی هستم و دارم به لب «انا فتحنا» را
سلاحِ « مَاستَطَعْتُم» دارم از آیات قرانم
چه قرآنی که در خاک اروپا سوخت همواره
به جرم آنکه داده درس ایثار فراوانم
چه قرآنی که یادم داده ذلت ناپذیری را
به رغمِ دشمنِ غارتگرِ بی دین و ایمانم
برای حفظ ایران و برای حفظ ناموسم
ندارم بیم از دشمن که «مَرصوص است بنیانم»
برای من همین بس افتخار و اعتباری را
که دارم روی بازو بوسه از پیر جمارانم
خمینی داده راهی را نشانم که به هر عرصه
ستمکاران دوران را به جای خویش بنشانم
خمینی داده معیاری به دست من که در دنیا ـ
شناسائیِّ ذاتِ زشتِ دشمن گردد آسانم
کفن پوش چهل سالم که بر ضد ستمکاران
تب و تاب شهادت ریشه دارد در دل و جانم
نه از تحریم می ترسم نه از تهدید می لرزم
نه از این دشمنان سرکش اَخمو هراسانم
به روی نقشۀ ایران نشسته شیر غُرّانی
و من بهر دفاع کشورم آن شیرغرانم
اگر روباه گوش و دُم بجنباند برای من
دُمش کوتاه گَردانم وَ گوشش را بپیچانم
عراق و شام از چنگال اَذنابش در آوردم
و می داند که من پشت و پناه هر مسلمانم
یکی حالی کند این کهنه استعمارگرها را
که من در تحتِ امرِ سیدی اهل خراسانم
که من با جان مطیع رهبر آزادۀ خویشم
وَ او را هر زمان آمادۀ اجرای فرمانم
اگر لب تر کند روزی برای جنگ با دشمن
ز موشک سیل جاری می شود با لطف یزدانم
بگو با خصم بد گوهر چه با موشک چه با پهباد
تو را از خانه بیرون می کنم هر گونه بتوانم
مرا نشناختی ای خصم بدکیشِ بد اندیشه
که من از نسل دلواری ، که من از سربدارانم
چو من از میرزا کوچک گرفتم درسِ جانبازی
تو را بر باد خواهم داد اگر زلفی برافشانم
لباس خاکی ام یعنی که سربازی کفن پوشم
که گاه جنگ با دشمن ندارم بیم از جانم
که من هم کاظمی هم باکری هم باقری هستم
که من صیاد شیرازی که من عباس دورانم
که فخری زاده ، طهرانی مقدم ، احمدی روشن
که من همت، که خرازی ، که بابائی، که چمرانم
که من قاسمْ سلیمانی همان شیرِ سلحشورم
که کرده خونِ سُرخم تیزتر شمشیرِ بُرّانم
به قول آن دلاورمردِ پرچمدار، آن سردار
«اگر که مردِ میدانی بیا ! من مرد میدانم»
مزن خود را به آب و آتش اینگونه علیه من
تو باور کن که بی خود مُشت می کوبی به سندانم
کجا از هیبت پوشالی تو خوف دارم من
مدام از زوزه های زورکیِّ خود نترسانم
مده چنگال خونین را نشان ای خوک وامانده
که من در بیشۀ شیران پلنگ تیز دندانم
بساطت جمع خواهم کرد ، از این منطقه روزی
و خواهی دید روزی سیلی سنگین دستانم
مروری تازه کن «عین الاسد» را تا بدانی که
برای جنگ با تو هیچ لحظه در نمی مانم
به « دیرالزور» بنگر تا حواست جمع تر گردد
که با دشمن ندارد هیچ شوخی رعد و طوفانم
بپرس از نیروی دریائی ات ای خصم تا گوید
که مانند خلیج فارس در خشمی خروشانم
ببین شلوار خیس و چشم گریان قوایت را
که تا باور کنی خشم من و اَخمِ نمایانم
چنان نزدیک هستم با تو که یک روز می بینی
خیابانهای حیفا و تلاویو است جولانم
که من همرزم با " ارتش" ، که من یارِ "فراجا"یم
که من در هر کجا یارِ "سپاه پاسدارانم"
#شعر:علی/اکبرشجعان/محزون/اصطهباناتی
💠💠💠
#هر_کس_که_در_اندیشه_اش_عشق...
#بسیج_بازوی_ولایت
هرکس که دراندیشه اش عشق نظام است
هر سنگری باشدبسیجیِ امام است
آری بسیجی ها علمداران عشقند
پادر رکابان و سلحشوران عشقند
هرجاکه فرهنگ بسیجی حکم فرماست
خودباوری واقتدار آنجا هویداست
هرجابسیجی خط شکن درعرصه ها بود
آنجـا عـدو از هیبت نـامش نیاسود
ازدردمردم هرکه رادردل نشان است
اویک بسیجی درخط صاحب زمان است
هرجاخطر باشد بسیجی تکسواراست
درصلح ودر امنیت اوخدمتگذار است
آنجاکه دفع ظلم وشَرّباشدبسیج است
آنجاکه جانهادرخطرباشدبسیج است
هرجاکه مردم شکوه کردندخون دل خورد
بار غم آنان بدوش خویش می برد
زخم زبان ازدوست ودشمن شنیده
امـا بـدوشش بـارِ همـت را کشیده
درد و بلایت بر دل هر بی کفایت
آنکه پی بد نامی ات کرده جنایت
آنکه به باورهای مردم رنگ شک زد
خصمانه بر زخم دل ملت نمک زد
بـار دگـر یک عـده آرایش گـرفتند
آنانکه از این ملت آسایش گرفتند
آنانکه که ذاتاً غربی ودشمن پرستند
سی ودوسال راه نفس برخلق بستند
برجام بی فرجامشان را دیده بودیم
ازباغ خشک شان گلی نچیده بودیم
بی غیرتی باشد فقط اندیشه شان
فتنه گری درخونشان در ریشه شان
امروز در هر سنگری باید قوی شد
باید بسیجی وار بر خود مُتّکی شد
هرجاکه از«سیدعلی» فرمانبری بود
آنجـا سخن از افتخـار و بـرتری بود
چون انقلابی هاهمه خودباورهستند
خدمت گـذارند و مطیع رهبرهستند
هر ملتی کـه اقتدار خـود فروشد
چون گاوشیری دشمنش اورابدوشد
هرکس در عالم با بسیجها درافتاد
ازلطف حق بی آبروگشت و برافتاد
این لشکر حق از مَنیّت ها بـدورند
سربازهای مخلص عصـر ظهـورنـد
آری بسیجی های ما روشن ضمیرند
با«حضرت خامنه ای»دریک مسیرند
تا«حضرت خامنه ای»فرماندهٔ ماست
«مداح» دفع ظلم وظالم ایدهٔ ماست
#شعر_علی_اکبر_اسفندیار_مداح
مرثیه_حضرت_زهرا
ناراحتم که گریه ی بسیار کردم
با سرفه ام همسایه را بیدار کردم
هرچند این مردم دل من را شکستند..
من بهرشان هرروز استغفار کردم
طاقت ندارم فضه را خسته ببینم..
جان دادم و مثل گذشته کار کردم
از چوب دلگیرم...بدم می آید از در..
با چه عذابی صحبت از مسمار کردم
در خانه ی من خون من مانده به دیوار..
خیلی گلایه از در و دیوار کردم
یادم نرفته نانجیبی پشت در بود
من تا پشیمانش کنم اصرار کردم
جوری به در زد استخوانهایم صدا کرد
با چهل نفر زیر لگد پیکار کردم
حوریه ای بودم که آتش اذیتم کرد..
در سوخت و باشعله ها دیدار کردم
جان علی بادا سلامت..جان من هیچ
هرکار کردم من به عشق یار کردم
شاعر: سید_پوریا_هاشمی
#مرثیه_حضرت_زهرا
ویران شود آن کوچه که مادر زمین خورد
بین گذر با دیدههای تر زمین خورد
زهرا و حیدر آینه بودند هم را
زهرا زمین که خورد، پس حیدر زمین خورد
در سر وقار مرتضی را با خودش داشت
بد شد میان جمعیت با سر زمین خورد
اهل زنا که صحبت از دینِ خدا کرد
هم حُرمت محراب، هم منبر زمین خورد
میگفت اگر صدّیقهای، شاهد بیاور
چه طعنهها از مردم این سرزمین خورد
حوریّهای که با تلنگر لطمه میدید
با پا لگد که خورد محکمتر زمین خورد
هر جا پیمبر بوسهاش میزد کبود است
یعنی سفارشهای پیغمبر زمین خورد
طفلی حسن در کوچه خیلی دست و پا زد
تا پا شود مادر، ولی آخر زمین خورد
این رفتن و این آمدن، چه دردسر داشت
یک گوش سنگین شد، دو تا گوهر زمین خورد
خیلی دلش میخواست که زینب نفهمد
امّا نرسیده به پشت در زمین خورد
یک روز زیر دست و پا مادر زمین خورد
یک روز زیر دست و پا دختر زمین خورد
زهرا زمین که خورد، با معجر زمین خورد
زینب ولی، صد بار بیمعجر زمین خورد
شاعر: حسین_قربانچه
هدایت شده از نوای آئینی
متن نوحه و شعرهای آئینی
مبادا باغبانی در بهاران
خزان نخل بارآور ببیند
مبادا در بهار زندگانی
که نخلی چیده برگ و بر ببیند
مبادا عندلیبی لانهء خویش
ز برق فتنه در آذر ببیند
جه حالی دارد آن مرغی که از جفت
به جا در لانه مشتی پر ببیند
و ز آن جانسوزتر احوال مرغی است
که جای لانه خاکستر ببیند
ندارد کودکی طاقت که نیلی
ز سیلی صورت مادر ببیند
هزاران بار اجل بر مرد خوشتر
که سیلی خوردن همسر ببیند
چه حالی می کند پیدا خدایا
اگر این صحنه را حیدر ببیند
مکرر کرده پنهان تا مبادا
رخش را ساقی کوثر ببیند
تواند آنکه مولا بی نگاهی
رخ محبوبهء داور ببیند
مبادا خواهری غلتیده در خون
برادر را به پشت در ببیند ...
خدا را فضه زینب را صدا کن
مبادا حالت مادر ببیند
ندارد طاقتی زهرای اطهر
که زینب را به چشم ببیند
نهان کن چادر و سجاده اش را
مبادا زینب مضطر ببیند
برو دیوار و در را شستشو کن
مگر این صحنه را کمتر ببیند
شعر/حاج غلامرضا سازگار
💠💠💠
اَلسلام ای مادر سادات ای بانوی نور
اَلسلام ای کوثر قرآن و ای روح صبور
اَلسلام ای فاطمه، ای دختر بَدرُالدُجی
اَلسلام ای فاطمه،ای جان نثار مرتضی
ای حمایت از ولایت کرده در اوج شرف
می رسدازتربت پنهانت اکنون لا تَخَف
ما تأسی برتو داریم ای فروغ بی کران
با ولایت بوده و هستیم تا ایثار جان
مهرتان یا فاطمه چون گل به قلب ما شکفت
لطفتان رادیدبسیاروسلیمانی که گفت
روزهای سخت جنگ آنجا که راه ما نبود
غیر زهرا هیچ کس پشت و پناه ما نبود
بر لب اروند وقتی دشمنان با تیرها می زدند آسیمه سر بر جسم و جان شیرها
روبرو وقتی که دشمن می گرفت از ما نَفَس
هر سلاح کارگر ، زهرای اطهر بود و بس
کربلای پنج وقتی در غروب اضطرار داشتیم از هر طرف اندیشه های بیقرار
داشتیم آنجا غروب مضطر اما بی نشان
روی دژ سر ، دیده سوی آب های بوبیان
وقتی از هر سو خطر یا که بلا شد سوی ما
عاجزانه می زدیم ای عشق زهرا را صدا
گفت این زیبا کلام خویش را با زمزمه دیده ام در هور مهر مادری از فاطمه
من که در میدان مین الطاف زهرا دیده ام
پای تا سر خاک پای فاطمه گردیده ام
نور زهرا بر دل رزمندگان افتاده بود قدرت مادر به ما نیرو دو چندان داده بود
ما به یاد حاج قاسم نام زهرا می بریم دیده ی خود را به سمت موج دریا می بریم
فاطمه آن طایر خونین دل بی بال و پر فاطمه آن بانوی بشکسته پهلو پشت در
فاطمه آن مادر افتاده طفلش با لگد فاطمه آن زن که مانده بین اعدا بی مدد
داغ زهرا را که با دلهای ما گشته عجین
تسلیت داریم بر مولا امام هشتمی
یا رضا ای پاره ی قلب رسول کردگار شد شهیده مادرت افسوس با هجده بهار
ای امام مهربان با مادرت دشمن چه کرد
دست گلچین با گل و با غنچه و گلشن چه کرد
آتش در شاهد سوز و گداز فاطمه ست تربت مخفی تجلیگاه راز فاطمه ست
میخ در باشد گواه غنچه ی پرپر شده محسن ششماهه قربان در ره مادر شده **
شاعر: محمود تاری
فاطمه در آتش ظلمی نمایان سوخته
مرتضی از دیدن این داغ سوزان سوخته
آمدند آتش زدند اهل جهنم بر بهشت
قدسیان را با خبر سازید رضوان سوخته
کوچههای شهر از عطر گلاب آکنده است
اشک میریزند گلها چون گلستان سوخته
ناله جانسوز زهرا شهر را آتش زده
آنچنان سوزانده حتی بیت الاحزان سوخته
این طرف دست امیر مومنان را بستهاند
آن طرف در شعلههای فتنه ایمان سوخته
سوره کوثر میان شعلهها افتاده است
ای مسلمانان به پا خیزید قرآن سوخته
لااقل از منظر انسانیت کاری کنید
پیش چشمان شما مردم یک انسان سوخته
آتش از یک سمت و داغ محسن از سوی دگر
با چنین وضعیتی زهرا دو چندان سوخته
ظلم در حق پیمبر بیش از این ممکن نبود
پاره جان نبی تا حد امکان سوخته
فاطمه در کربلا هم سوخت آنجایی که دید
در میان خیمه ها طفلی هراسان سوخته
گرگها سالار زینب را به نحوی کشتهاند
قلب حیوانات وحشی بیابان سوخته
زیر نور آفتاب داغ دشت کربلا
پیکر صدپاره شاه شهیدان سوخته
ظاهراً شام غریبان آب نوشیده رباب
پس عروس فاطمه شام غریبان سوخته
شعر: آرش براری