مرثیه_حضرت_زهرا
ناراحتم که گریه ی بسیار کردم
با سرفه ام همسایه را بیدار کردم
هرچند این مردم دل من را شکستند..
من بهرشان هرروز استغفار کردم
طاقت ندارم فضه را خسته ببینم..
جان دادم و مثل گذشته کار کردم
از چوب دلگیرم...بدم می آید از در..
با چه عذابی صحبت از مسمار کردم
در خانه ی من خون من مانده به دیوار..
خیلی گلایه از در و دیوار کردم
یادم نرفته نانجیبی پشت در بود
من تا پشیمانش کنم اصرار کردم
جوری به در زد استخوانهایم صدا کرد
با چهل نفر زیر لگد پیکار کردم
حوریه ای بودم که آتش اذیتم کرد..
در سوخت و باشعله ها دیدار کردم
جان علی بادا سلامت..جان من هیچ
هرکار کردم من به عشق یار کردم
شاعر: سید_پوریا_هاشمی
#مرثیه_حضرت_زهرا
ویران شود آن کوچه که مادر زمین خورد
بین گذر با دیدههای تر زمین خورد
زهرا و حیدر آینه بودند هم را
زهرا زمین که خورد، پس حیدر زمین خورد
در سر وقار مرتضی را با خودش داشت
بد شد میان جمعیت با سر زمین خورد
اهل زنا که صحبت از دینِ خدا کرد
هم حُرمت محراب، هم منبر زمین خورد
میگفت اگر صدّیقهای، شاهد بیاور
چه طعنهها از مردم این سرزمین خورد
حوریّهای که با تلنگر لطمه میدید
با پا لگد که خورد محکمتر زمین خورد
هر جا پیمبر بوسهاش میزد کبود است
یعنی سفارشهای پیغمبر زمین خورد
طفلی حسن در کوچه خیلی دست و پا زد
تا پا شود مادر، ولی آخر زمین خورد
این رفتن و این آمدن، چه دردسر داشت
یک گوش سنگین شد، دو تا گوهر زمین خورد
خیلی دلش میخواست که زینب نفهمد
امّا نرسیده به پشت در زمین خورد
یک روز زیر دست و پا مادر زمین خورد
یک روز زیر دست و پا دختر زمین خورد
زهرا زمین که خورد، با معجر زمین خورد
زینب ولی، صد بار بیمعجر زمین خورد
شاعر: حسین_قربانچه
هدایت شده از نوای آئینی
متن نوحه و شعرهای آئینی
مبادا باغبانی در بهاران
خزان نخل بارآور ببیند
مبادا در بهار زندگانی
که نخلی چیده برگ و بر ببیند
مبادا عندلیبی لانهء خویش
ز برق فتنه در آذر ببیند
جه حالی دارد آن مرغی که از جفت
به جا در لانه مشتی پر ببیند
و ز آن جانسوزتر احوال مرغی است
که جای لانه خاکستر ببیند
ندارد کودکی طاقت که نیلی
ز سیلی صورت مادر ببیند
هزاران بار اجل بر مرد خوشتر
که سیلی خوردن همسر ببیند
چه حالی می کند پیدا خدایا
اگر این صحنه را حیدر ببیند
مکرر کرده پنهان تا مبادا
رخش را ساقی کوثر ببیند
تواند آنکه مولا بی نگاهی
رخ محبوبهء داور ببیند
مبادا خواهری غلتیده در خون
برادر را به پشت در ببیند ...
خدا را فضه زینب را صدا کن
مبادا حالت مادر ببیند
ندارد طاقتی زهرای اطهر
که زینب را به چشم ببیند
نهان کن چادر و سجاده اش را
مبادا زینب مضطر ببیند
برو دیوار و در را شستشو کن
مگر این صحنه را کمتر ببیند
شعر/حاج غلامرضا سازگار
💠💠💠
اَلسلام ای مادر سادات ای بانوی نور
اَلسلام ای کوثر قرآن و ای روح صبور
اَلسلام ای فاطمه، ای دختر بَدرُالدُجی
اَلسلام ای فاطمه،ای جان نثار مرتضی
ای حمایت از ولایت کرده در اوج شرف
می رسدازتربت پنهانت اکنون لا تَخَف
ما تأسی برتو داریم ای فروغ بی کران
با ولایت بوده و هستیم تا ایثار جان
مهرتان یا فاطمه چون گل به قلب ما شکفت
لطفتان رادیدبسیاروسلیمانی که گفت
روزهای سخت جنگ آنجا که راه ما نبود
غیر زهرا هیچ کس پشت و پناه ما نبود
بر لب اروند وقتی دشمنان با تیرها می زدند آسیمه سر بر جسم و جان شیرها
روبرو وقتی که دشمن می گرفت از ما نَفَس
هر سلاح کارگر ، زهرای اطهر بود و بس
کربلای پنج وقتی در غروب اضطرار داشتیم از هر طرف اندیشه های بیقرار
داشتیم آنجا غروب مضطر اما بی نشان
روی دژ سر ، دیده سوی آب های بوبیان
وقتی از هر سو خطر یا که بلا شد سوی ما
عاجزانه می زدیم ای عشق زهرا را صدا
گفت این زیبا کلام خویش را با زمزمه دیده ام در هور مهر مادری از فاطمه
من که در میدان مین الطاف زهرا دیده ام
پای تا سر خاک پای فاطمه گردیده ام
نور زهرا بر دل رزمندگان افتاده بود قدرت مادر به ما نیرو دو چندان داده بود
ما به یاد حاج قاسم نام زهرا می بریم دیده ی خود را به سمت موج دریا می بریم
فاطمه آن طایر خونین دل بی بال و پر فاطمه آن بانوی بشکسته پهلو پشت در
فاطمه آن مادر افتاده طفلش با لگد فاطمه آن زن که مانده بین اعدا بی مدد
داغ زهرا را که با دلهای ما گشته عجین
تسلیت داریم بر مولا امام هشتمی
یا رضا ای پاره ی قلب رسول کردگار شد شهیده مادرت افسوس با هجده بهار
ای امام مهربان با مادرت دشمن چه کرد
دست گلچین با گل و با غنچه و گلشن چه کرد
آتش در شاهد سوز و گداز فاطمه ست تربت مخفی تجلیگاه راز فاطمه ست
میخ در باشد گواه غنچه ی پرپر شده محسن ششماهه قربان در ره مادر شده **
شاعر: محمود تاری
فاطمه در آتش ظلمی نمایان سوخته
مرتضی از دیدن این داغ سوزان سوخته
آمدند آتش زدند اهل جهنم بر بهشت
قدسیان را با خبر سازید رضوان سوخته
کوچههای شهر از عطر گلاب آکنده است
اشک میریزند گلها چون گلستان سوخته
ناله جانسوز زهرا شهر را آتش زده
آنچنان سوزانده حتی بیت الاحزان سوخته
این طرف دست امیر مومنان را بستهاند
آن طرف در شعلههای فتنه ایمان سوخته
سوره کوثر میان شعلهها افتاده است
ای مسلمانان به پا خیزید قرآن سوخته
لااقل از منظر انسانیت کاری کنید
پیش چشمان شما مردم یک انسان سوخته
آتش از یک سمت و داغ محسن از سوی دگر
با چنین وضعیتی زهرا دو چندان سوخته
ظلم در حق پیمبر بیش از این ممکن نبود
پاره جان نبی تا حد امکان سوخته
فاطمه در کربلا هم سوخت آنجایی که دید
در میان خیمه ها طفلی هراسان سوخته
گرگها سالار زینب را به نحوی کشتهاند
قلب حیوانات وحشی بیابان سوخته
زیر نور آفتاب داغ دشت کربلا
پیکر صدپاره شاه شهیدان سوخته
ظاهراً شام غریبان آب نوشیده رباب
پس عروس فاطمه شام غریبان سوخته
شعر: آرش براری
... بوی خوش می آید از این جا عود و عنبر سوخته
یا که بیت الله را کاشانه و در سوخته
از چه خون می گرید این دیوار و در یا رب مگر
گلشن آل خلیل اینجا ، در آذر سوخته
خانه ی وحی از ملک یکباره شد پر ازدحام
اندر این غوغا مگر جبریل را پر سوخته
خانه ی زهراست اینجا قتلگاه محسن است
آشیان قهرمان بدر و خیبر سوخته
سینه زهرا شکسته چهره اش نیلی شده
مرتضی خونین جگر قلب پیمبر سوخته
خیمه گاه کربلا را آتش از اینجا زدند
شد زداغ محسن آخر کام اصغر سوخته
ناله ی مرغ شب است این یا نوای محشر است
یا کنار قبر زهرا ناله های حیدر است
مرتضی شب زنده دار و اشک بار و دل فگار
تا سحر در گفتگو با دختر پیغمبر است
نالد از سوز جگر کای شمع شام تار من
خیز و بنگر کز فراغت جان من در آذر است
من نگویم بهر خود از بعد تو ماندم غریب
گریه ام بر کودکان خسته ی بی مادر است
رفتی و از رفتنت ای مونس غمخوار من
مونسم آه یتیمان همدمم چشم تر است
یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه
یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه
🌷🌷🌷
(در رثای مصیبت های وارد شده به دردانه هستی، اباعبدالله الحسین (ع) در روز عاشورا و در صحرای کربلا)
پاره شود پیکرت ای آسمان
خاک زمین، بر سرت ای آسمان
یکسره نابود شوی آفتاب
دود شوی، دود شوی، آفتاب
ماه، فلک، ستارگان! خون شوید
ملایک از بهشت بیرون شوید
فرشتگاه آسمان فرشتگان، آه آه
شمر، روان گشته سوی قتلگاه
فاطمه سر تا به قدم، سوخته
چشم به قتلگهِ او دوخته
فاطمه بر حسین خود، دعا کن
اشک فشان خدا خدا خدا کن
دست گشا و به خدا دل ببند
آه بکش راه به قاتل ببند
خنجر قاتل، تو چه بی حیایی
تشنۀ خونِ حجّت خدایی
سنگ کجا؟ آینۀ جان کجا
چکمه کجا؟ سینۀ قرآن کجا
خنجر قاتل و دل سنگ اوست
محاسن حسین، در چنگ اوست
خاتم انبیا بگویم، چه شد
سیّد اوصیا بگویم، چه شد
حضرت صدّیقه، خدا خدا کرد
شمر سر حسین، را جدا کرد
گشته عیان، نشانۀ قیامت
اهل حرم، سر شما سلامت
صدای «یا حسین» را بشنوید
همه، مهیای اسیری شوید
حنجر تشنه نهری از خون شده
شمر ز قتلگاه بیرون شده
فاطمه، ماهت قمر نیزههاست
سر حسینت، به سر نیزههاست
سر به سر نیزه به تاب و تب است
نگاه او به خیمۀ زینب است
یک نگهش به مادرشفاطمه است
یک نگهش به جانب علقمه است
صورتش از خون جبین، خضاب است
بر لب او صدای آب آب است
بر سر نی، ذکر خدا بر لبش
قتلگه است و اسب بی صاحبش
مردم کوفه! چه لئیم و پستید
همه حقیقتکُش و زر پرستید
پردۀ حرمت نبی، دریدید
سر از تن حسین او بریدید
چرا به روی اسبها نشستید
سینۀ او را ز جفا شکستید
چقدر پست و بی حیا و بدید
چرا به خیمههایش آتش زدید
اگر شما حسین را دشمنید
چرا سکینه را کتک میزنید
در وسط خیمۀ افروخته
به قول آن شاعر دلْسوخته
طفل سه ساله که کتک ندارد
او که قبالۀ فدک ندارد
فاطمه را به خویش، واگذارید
به گوشوارهاش چه کار دارید
وای خدایا! نفسم، شراره است
هدف اگر غارت گوشواره است
چه شد که گوشواره را کشیدید
گوش ورا، چو قلب او دریدید
«میثم» از این شعله که افروختی
جان بنی فاطمه را سوختی
شعراز: استاد حاج غلام رضا سازگار
🌷🌷🌷
ما عاشقان هم دل و جان بر کف این سرزمینیم
ما حافظان خطه ی طوفنده ی ایران زمینیم
جانم ، تپشم ، سخنم ، باشد : وطنم ، وطنم
ای خاک گوهر خیز
بهر وطنم ، قدمم
عشقم ، سخنم ، قسمم
از عاشقی لبریز
تا گوش جان الله و اکبر را شنیده
عشق پیمبر در دل و جانم دمیده
زیرا که از روز ازل بر صفحه ی دل
دست خدا نقش رسالت را کشیده
جانم ، تپشم ، سخنم ، باشد : وطنم وطنم
ای خاک گوهر خیز
بهر وطنم ، قدمم
عشقم ، سخنم ، قسمم
از عاشقی لبریز
وطنم به خدا تا به ابد
مهر تو از جانم نرود
به کتیبه ی دل در همه جا
جز مهر وطن حک نشود
همره و همدل و بر پاییم
پی در پی هم می آییم
چشمه به چشمه امروزیم
اقیانوسِ فرداییم
ما عاشقان هم دل و جان بر کف این سرزمینیم
ما حافظان خطه ی توفنده ایران زمینیم
جانم ، تپشم ، سخنم ، باشد : وطنم وطنم
ای خاک گوهر خیز
بهر ، وطنم ، قدمم
عشقم ، سخنم ، قسمم
از عاشقی لبریز
ای خاک گوهر خیز
شاعر: پرویز بیگی حبیب آبادی
بوی خون می آید از این سرزمین
بوی شبنم های مدفون در زمین
بوی هجران بوی غم بوی فراق
از سوی یک قبر بی شمع و چراغ
از مناجات حزین نی لبک
ناله ی یا لیتنا کنا معک
بوی کوثر بوی طوبی بوی یار
منتشر از متن این خاک و دیار
بوی سنگی کز جنون چون شیشه شد
خون دل خورد و سپس آیینه شد
پرتوی از نور حق بر آن فتاد
چون شرر بر جان مشتاقان فتاد
آینه فریاد بر افلاک زد
بی محابا سینه ی خود چاک کرد
ابرها در چشم ها مهمان شدند
حلقه گشتند و سپس باران شدند
ناگهان در ظلمت سنگین شب
در سکوت سوره ی دیرین شب
رعشه ای رعدی دمید و جار زد
ناله ی العفو یا رب زار زد
سجده بر خاک است و زاری می کند
مرغ جانش بی قراری می کند
گونه ها مست ترنم می شود
ناله در بغض گلو گم می شود
دانه های اشک جاری می شوند
همچو در بر روی صورت می دوند
این زمین را عشق سودا کرده است
این زمین را اشک معنا کرده است
این زمین را خون روایت کرده است
عشق را مجنون حکایت کرده است
این زمین تفتیده با درد و بلا
کربلا اینجاست یاران کربلا
کربلا پس کو بلا جویان تو
ای زمین کو کربلا جویان تو
پس کجا رفتند آن هابیلیان
کشت مارا جور این قابیلیان
پس کجا رفتند مردم های مرد
پس کجا رفتند سرداران درد
فتح خونین شهر پس مدیون کیست؟
رمز پیروزی آن از خون کیست؟
از چه رو رفتند در بالین خاک
عاشقان با جسم های چاک چاک
ای زمین پیمانه و میزان چه بود؟
راز نصرت در قلاویزان چه بود؟
ای زمین از فکه و مهران بگو
از شلمچه مشهد یاران بگو
از چه رو اینجا شده بازار عشق
این چه رسمی بود در بردار عشق
این چه رسمی بود با دریا دلان
وای بر ما وای بر ما غافلان
این چه سودا بود با دریا دلان
وای بر ما وای بر ما غافلان
ای زمین بوی غریبی می دهی
بوی قرآن های جیبی می دهی
عجب حالی به این محفل حاکم شده عجب سفره ای امشب شهدای گردان مالک برا ما پهن کردن
بوی قرآن های جیبی می دهی
بوی تسبیح و پلاک و جانماز
بوی یا رب هایی از جنس نیاز
بوی خون بوی بسیجی می دهی
بوی شبهای دوعیجی می دهی
قربون خاکت برم
بوی شبهای دوعیجی می دهی
بوی عطر و بوی مهر و بوی اشک
بوی حسرت بوی غربت بوی رشک
مانده ای با یاد قرآن پاره ها
درددل با ترکش خمپاره ها
برام حرف بزن ای زمینی که خون شهدا تو رو رنگین و تبرک کرده ان
استخوانی در گلو داری مگر؟
این چنین گشتی تو زار و خون جگر
ای زمین مهمان نوازی می کنی
ای عجب خوش عشق بازی می کنی
آماده ای بگم
تو ظهورحقی اما این زمان
گرگ هایی در نقاب مردمان
آرزو دارند بد نامت کنند
تا مگر با خدعه آرامت کنند
می خوای پا روی خون های شهدا قرار بدی نه
لیک تا یاران قرآن زنده اند
تا ابر مردان میدان زنده اند
تا همه پا در رکاب رهبرند
منتظر بر جانشین حیدرند
تا امیدی هست با فضل خدا
با تأسی بر امام سر جدا
یار را همواره یاری می کنیم
کربلا را باز یاری می کنیم
🌷🌷🌷
#دفاع_مقدس
مهدی یا مهدی به مادرت زهرا(2)
امشب امضا کن پیروزی ما را
دشمن قرآن با ما در جنگ است
دل ما بهر کربلا تنگ است
الله و الله رهبر روح الله(2)
از کربلا تا سرچشمه و ژاله
دامن صحرا پر گشته از لاله
روی هر لاله نوشته با خون
ان حزب الله هم الغالبون
الله و الله رهبر روح الله(2)
خون حزب الله بقای اسلام است(2)
این همان رمز شکست صدام است
از حسین هر دم این ندا آید
دوران فتح حزب الله آید
الله و الله رهبر روح الله(2)
به لب خشک اصحاب ثارالله (2)
به العطش آل رسول الله
جوانان ما همه عطشانند
تشنه ی مرگ راه قرآنند
الله و الله رهبر روح الله(2)
درس قرآن است تنها شعار ما(2)
زاده ی زهراست آموزگار ما
قتلگاه ما سنگرهای ما
فدای اسلام پیکرهای ما
الله و الله رهبر روح الله(2)
قهرمان طفل ما با سرافرازی (2)
گیرد از قاسم آیین سربازی
تن او پامال سم اسبان است
این به زیر تانک در بیابان است
الله و الله رهبر روح الله(2)
به حسین و یاران سرافرازش (2)
به خون حلق شش ماهه سربازش
کودکان ما کودک جنگ است
مرگ با عزت بهتراز ننگ است
الله و الله رهبر روح الله(2)
مادران ما با حضرت زهرا (2)
خواهران ما با زینب کبری
جوانان ما پیرو اکبر
ذکرشان این است سنگر به سنگر
الله و الله رهبر روح الله(2)
قسم به روی نورانی عباس(2)
قسم به خون پیشانی عباس
خون سرخ ما آبروی ماست
مرگ با عزت آرزوی ماست
الله و الله رهبر روح الله(2)
#دفاع-مقدس
🌷🌷🌷
🌷🌷🌷
#دفاع-مقدس
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
در نیمه ره ماندم ز هجرت بی قرارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
هر گه که دل از دیدنت بی تاب گردد
یا ابر غم بر چهره ی مهتاب گردد
یا اشک اندر چهره ام سیلاب گردد
بی تابم اندر هجر رویت زار زارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
برخیز ای خونت به رگ هایم دمیده
برخیز جان از دوریت بر لب رسیده
برخیز ای دیدار دلبر را ندیده
یاد تو باشد در نهان و آشکارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
برخیز چون تا کربلا راهی نمانده
بر دل ز هجرت جز تب آهی نمانده
از جسم مادر جز پر کاهی نمانده
بهر تسلی بر مزارت اشک بارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
اینجا بقیع و آن دگر کرببلا شد
خاک مزارت بر دو چشمم طوطیا شد
سوی خدا شد گر ز تن جسمت جدا شد
ای غنچه ی پرپر به ایام بهارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
اسلام را اندر جهان پاینده کردی
یاد شهید کربلا را زنده کردی
ما را ز لطف و مرحمت شرمنده کردی
هر گه که یادت می برد صبر و قرارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
جسمت به خاک طوس اقدس آرمیده
روحت به اوج عرش اقدس پر کشیده
ای شربت و شهد شهادت سر کشیده
بهر تسلای دل شب زنده دارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
درس وفا و عشق بر عالم تو دادی
بار امانت را به دوش من نهادی
چون در ره قرآن و دین از پا فتادی
اینک رهت را با سر و جان می سپارم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
#دفاع_مقدس
🌷🌷🌷
در رثای حضرت ام البنین سلام الله علیها
خوب بود این دم آخر پسرانت بودند!
شرزه شیران جگردار جوانت بودند
این زمین گیر شدن، علت خونین بالی ست
سر بالین تو جایِ پسرانت خالی ست
گفتن از بی کسی ات حال بُکا می خواهد
مادرِ داغِ جوان دیده، عصا می خواهد
چه بگویم!؟ که از این بغض، صدا می گیرد
چه کسی گوشه ی تابوت تو را می گیرد!؟
گفتنش نیز به جان، غصه و غم می ریزد
مادر از مرگ پسر، زود به هم می ریزد
داغ بیهوده ندیدی! به خدا چشم زدند
اهل این شهر جوانان تو را چشم زدند
مادر! این لحظه ی آخر کمی از ماه بگو
از قد و قامت آن دلبر دلخواه بگو
روضه مشک بخوان پشت سرت گریه کنیم
یک دلِ سیر برای قمرت گریه کنیم
مادر! آن گونه بخوان که جگر عالم سوخت
پایِ این روضه شنیدم دلِ مروان هم سوخت
روضه ی مشک بخوان، روضه ی گودال نخوان
هر چه خواندی فقط از معجر و خلخال نخوان!
خوب شد کرببلا را تو ندیدی مادر
خنده ی حرمله ها را تو ندیدی مادر
خوب شد شام بلا را تو ندیدی مادر
داخل طشت طلا را تو ندیدی مادر
کوهی از غم به سرِ شانه ی زینب دیدند
دخترت را ملاعام معذب دیدند
شعر: وحید قاسمی
💠💠💠