خیز ایدل ! خانه را شوییم و بیرون افکنیم
پیکر ِپُر خون ِصدها آرزوی ِکشته را
و روزی برسد که اینگونه بگویم ؛
من عاشق آن چشمانت شده ام
بی تو انگار تاج سری را نخواهم و ندارم .
من از همهی آنچه نداشتهام ، اشباع شده ام . لبریز شدهام . خسته شدهام . همهی آنچه نیست ، از من دارد سر میرود . آیا کسی حرف مرا میفهمد ؟
یعنی هیچ بارونی ، هیچ تاریخی ، هیچ مکانی ، هیچ آهنگی ، حتی برای یک ثانیه هم منو یاد تو ننداخت ؟
-درس منطق میدهم هر لحظه این دل را ولی ،
بازهم هرلحظه مردود نگاهت میشود .