هدایت شده از -اکبـَرپرست.
آدم باید عاشق آدم درست بشه
اگه بتونی او خوبشو پیدا کنی ده هیچ بردی
تا تهش قراره یه خوب شریکت باشه
اینه که قشنگه
برای : متروک
۱۲ ساله بود که نامش را به نامِ پسری ۱۵ ساله گره زدند؛ یک عهدِ خانوادگی که نه انتخابِ او بود و نه از رویِ عشق. هفت سال گذشت؛ هفت سال سکوت، فاصله و دوری.
او عاشقِ این نامزدی نبود، اما این پیوند مثلِ سایهای سنگین بر زندگیاش افتاده بود. وقتی خبر رسید که پسر راهیِ جبهههای جنگ شده، او نه از سرِ دلتنگی، که برایِ تمام کردنِ این داستانِ معلق و رهایی از بندِ بلاتکلیفی، راهیِ سفری شد که حتی تصورِ پایانش هم محال بود.
در ایست بازرسیِ بغداد ، وقتی تمامِ نقشههایش برای رسیدن به آن سویِ مرزها در حالِ فروپاشی بود، مردی از میانِ آشوب بیرون آمد. یک نظامیِ ایرانی با صورتی پوشیده و نگاهی نافذ که انگار فقط برایِ محافظت از او ایستاده بود.
او حالا «تحتالحفظِ» یک نظامیِ غریبه است؛ مردی که نمیداند زیرِ آن نقاب، همان کسی است که سالها پیش نامزدش بوده. دخترِ قصه، در جستجویِ راهی برای شکستنِ آن پیمانِ قدیمی است، غافل از اینکه سرنوشت او را درست به قلبِ همان کسی سپرده که میخواست از او فاصله بگیرد.