eitaa logo
متروک
66 دنبال‌کننده
93 عکس
2 ویدیو
0 فایل
متروکه‌ترین فضاها،پر‌از ناگفته‌ترین قصه هاست...🗺️ کپی ؟ حلالت🎀 ❗محتوای چنل مخاطب خاصی نداره و صرفا وایب چنل عاشقانس❗
مشاهده در ایتا
دانلود
حواست هست؟ زندگی بدونِ عشق، مثل چای بدونِ قنده! ☕️✨ عشق یعنی همون لبخندی که موقع فکر کردن بهش روی لبات می‌شینه… 😊💖 توی متروک، فقط از همین لبخندها و حس‌های ناب حرف می‌زنیم
هدایت شده از -اکبـَرپرست.
آدم‌ باید عاشق آدم درست بشه اگه بتونی او خوبشو پیدا کنی ده هیچ بردی تا تهش قراره یه خوب شریکت باشه اینه که قشنگه برای : متروک
۱۲ ساله بود که نامش را به نامِ پسری ۱۵ ساله گره زدند؛ یک عهدِ خانوادگی که نه انتخابِ او بود و نه از رویِ عشق. هفت سال گذشت؛ هفت سال سکوت، فاصله و دوری. او عاشقِ این نامزدی نبود، اما این پیوند مثلِ سایه‌ای سنگین بر زندگی‌اش افتاده بود. وقتی خبر رسید که پسر راهیِ جبهه‌های جنگ شده، او نه از سرِ دلتنگی، که برایِ تمام کردنِ این داستانِ معلق و رهایی از بندِ بلاتکلیفی، راهیِ سفری شد که حتی تصورِ پایانش هم محال بود. در ایست بازرسیِ بغداد ، وقتی تمامِ نقشه‌هایش برای رسیدن به آن سویِ مرزها در حالِ فروپاشی بود، مردی از میانِ آشوب بیرون آمد. یک نظامیِ ایرانی با صورتی پوشیده و نگاهی نافذ که انگار فقط برایِ محافظت از او ایستاده بود. او حالا «تحت‌الحفظِ» یک نظامیِ غریبه است؛ مردی که نمی‌داند زیرِ آن نقاب، همان کسی است که سال‌ها پیش نامزدش بوده. دخترِ قصه، در جستجویِ راهی برای شکستنِ آن پیمانِ قدیمی است، غافل از اینکه سرنوشت او را درست به قلبِ همان کسی سپرده که می‌خواست از او فاصله بگیرد.
ساعت ۱۴:۰۰ قراره پارت اول رو براتون بزاریم 🤍
پارتِ‌اول: {وقتی نقاب می‌افتد} در حوزه که سکوتِ سنگینی فراگرفته بودش نشسته بودم ؛ خستگی مانندِ موریانه‌ای ، بی‌صدا مغزم را میخورد . تصمیم گرفتم برای فرار از این سردردِ مداوم ، به اتاقِ پرونده‌ها پناه ببرم و با کاغذهای بی‌روح سرگرم شوم ؛ شاید این‌گونه زمان تا رسیدنِ مسئول ، سریع‌تر سپری می‌شد .. قبل از آن راهیِ آشپزخانه شدم تا چای‌ای برای خود دم بکنم . صدای برخوردِ آب با سماور ، تنها صدای موجود در آن فضای ساکت بود . زیرِ سماور را روشن کرده و پس از آن به سمتِ اتاقِ پرونده‌ها رفتم . روی صندلی نشسته و تلاش کردم با مسئولِ حوزه تماس بگیرم . بوق‌های ممتد ، تنها پاسخی بود که دریافت می‌کردم ! کم‌کم سنگینیِ خواب پلک‌هایم را به زنجیر کشیده و تاریکی ، دیدم را فرا گرفته بود . در آن میان ، میانه‌ی یک خوابِ نیمه هوشیار ، چشمم به چشم‌هایی که سرشار از خشم و بی‌اعتمادی بودند برخورد ؛ نگاه‌هایی که گویی تمامِ دنیا را به مبارزه می‌طلبیدند .. در میانِ آن هیاهو پسرِ نوجوانی را دیدم ؛ با چشمانی نافذ و روشن ، که از دور به من خیره شده بود . نگاه‌اش ترکیبی از کنجکاوی و آرامش بود ! سعی کردم در جست‌وجوی او باشم ؛ اما او همچون سایه‌ای در تاریکی ، محو‌ شد .. «نرگس ، حال‌ت خوبه؟!» صدای هستی مانندِ پُتکی بر سکوتِ خوابم کوبیده شد . با دشواری چشم باز کردم . سرگیجه‌ای خفیف در سرم می‌پیچید . «آره ، خوبم ؛ فقط یک‌لحظه خوابم بُرد.» «چای دم شده ؛ الآن میارم تا باهم بخوریم.» «خانمِ فرزیان هنوز نیومدن؟» «باهاشون تماس گرفتم ، تا چندلحظه‌ی دیگه میرسن.» «آها.» .. کمی بعد ، با دو لیوان چایِ گرم ، مقابلِ هم نشستیم . هستی برگهٔ اسامی را که از حوزه آقایان آمده بود ، روی میز گذاشت . «باید این اسامی رو واردِ سیستم بکنی تا برای آقای کریمی بفرستیم . انگار کامپیوترِ خودشون خراب شده.» با بی‌حالی ، برگه را برداشتم . لبه‌ی کاغذ سرد بود . شروع کردم به خواندن ؛ اسامیِ پشت سر هم می‌آمدند ؛ نام‌هایی که قرار بود به عراق بروند . همان‌طور که اسامی را میخواندم ، استکان‌چای را از روی میز برداشتم تا جرعه‌ای از آن را بنوشم ؛ تا این‌که به نفرِ هشتم رسیدم .. ناگهان ، انگار زمان ایستاد . نامی که سال‌ها بود در اعماقِ خاطراتم دفن شده بود ، درست مقابلِ چشمانم قد علم کرد . تکانی شدید ، گلویم را گرفت و چای ، به سختی از گلویم پایین رفت . سرفه‌هایم بلند شد و هستی با نگرانی از جا پرید و چند ضربه‌ی آرام به پشتم زد . «چی‌شد؟!» «نه .. چیزی نیست.» «چیزی داخلِ برگه نوشته بود ؟ برگه‌رو بده ببینم.» «هیچی توی برگه نوشته نشده ، فقط چای پرید توی گلوم.» سریع از جای برخاستم . می‌خواستم از نگاه‌های پرسش‌گرِ هستی فرار کنم . «می‌رم کمی آب به صورتم بزنم ، شاید حالم بهتر بشه.» در سرویس ، وقتی آبِ سرد را روی صورتم پاشیدم ، حقیقت مثل ضربه‌ی الکتریکی به من برخورد کرد . او ... او تمامِ این‌مدت در همین نزدیکی‌ها بود؟ در همین پایگاه؟ تمام این سال‌ها ، او را در دورترین نقاطِ فکر و خیالم تصور می‌کردم ؛ اما او همیشه همین‌جا ، در نزدیکیِ من بود و نمی‌دانستم . خب دلیل نمی شود ولی چطور در همان پایگاه گذشته من هست . «نرگس خانم فرزیان اومدن» «باشه الان میام» صورتم را با حوله خشک کردم و از داخل سرویس بیرون زدم و به سمت اتاق حرکت کردم ، رفتم به سمت خانم فرزیان و گفتم : «سلام خانم فرزیان» «سلام نرگس جان حالت خوبه ؟ » «بله ممنونم» «هستی بهت برگه اسامی رو داد ؟» «بله الان می‌خوام وارد سیستم کنم» «خوبه پس بیا این پرونده هاشونم بگیر از هر کدومش اشتباهی سه تا کپی گرفتن ، همشون عکس دارن نمی دونم ولی از دوتا کپی دیگه شون به عنوان چک نویس استفاده کن اگه میخوای» «چشم اگه به کارم اومد» پرونده هارو گرفتم و رفتم به سمت اتاق تا وارد سیستم کنم ...
00:00تایم فداش
شب خوش
بسم الله ¹⁶
ساعت ۱۴:۰۰ قراره پارت دو رو بزاریم 🤍
پارت دوم : {وقتی نقاب می‌افتد} پرونده هارو گرفتم و رفتم به سمت اتاق تا وارد سیستم کنم . از اولین اسم شروع کردم ، که وقتی رسید به نفر هشتم یکم آشفته شدم که سریع گذشتم و اهمیت خاصی ندادم . دیگه کم کم نزدیک عصر بود و ناهار هم نخورده بودم و از حوزه زدم بیرون ، توی راه رو یه دفعه یادم آمد که پرونده های پایگاه ها رو برنداشتم . از پله ها رفتم بالا و رسیدم به در حوزه و زنگ در رو زدم ، هستی در رو باز کرد . «چی شد برگشتی ؟» «پرونده های پایگاه هارو برنداشتم» رفتم داخل و به سمت اتاق حرکت کردم و کلید در رو از داخل کیفم برداشتم ، در رو باز کردم و سریعاً پوشه روی میز رو برداشتم و از اتاق آمدم بیرون و در را قفل کردم . «خدافظ هستی » «خدافظ مراقب خودت باش » کلا از حوزه زدم بیرون و از داخل کوچه آمدم بیرون به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و نشستم و درجا اتوبوس آمد و رفتم و سوار شدم ، بعد اینکه کارت و زدم رفتم صندلی وسط نشستم و به بیرون خیره شدم ، آنقدر خسته بودم که سرم رو تکیه دادم به پنجره اما یاد امروز افتادم که چقدر برایم تعجب آور بود ، سعی کردم فکر نکنم . رسیدم به مقصدم و از اتوبوس پیاده شدم یکم پیاده روی کردم و رسیدم به کوچه خونمون ، کلید در را درآوردم باز کردم . رفتم داخل اول چادرم رو درآوردم سر جالباسی کردم ، پدرم هم خونه بود رفتم و بهش سلام کردم : «سلام بابا» «سلام دخترم» بعد رفتم داخل اتاقم و لباس راحتی پوشیدم و روسری هامو تا کردم ، از اتاقم زدم بیرون و با صدای بابام از داخل اتاقش مواجه شدم که می‌گفت : «قرار بود یک ماه دیگه بیان ولی پسره انداخته رفته عراق ، قطعا برای اینه که از سرش وا کنه از همون موقع نوجوونیش که دخترم رو دید حتی یه لحظه هم بهش درست نگاه نکرد» همچین چیزی شنیدم و سریعاً رفتم به سمت اتاقم ، در را بستم و روی تختم نشستم با خودم میگفتم : «از اول هم معلوم بود که بابام چی میگن و درمورد کی حرف میزنن » رفتم سمت کیفم پوشه رو برداشتم و گذاشتم روی تختم ، خواستم پوشه رو بردارم که چپه گرفتم و درش هم باز بود و برگه ها افتاد ، نشستم تا برگه ها را بردارم که در همین هین دیدم که پرونده های چند نفر از اعزام شده های عراق هم هست ...
نظرتون 🤍