eitaa logo
مطرود🇮🇷
161 دنبال‌کننده
836 عکس
171 ویدیو
38 فایل
هُوَ الطَّریدُ الشَّریدُ؛ اوست آن طردشدهٔ آواره تلگرام: t.me/matroud77 بله: https://ble.ir/matroud77 صفحهٔ بهخوان: https://behkhaan.ir/profile/msalehi77?inviteCode=G24sChf8BAkY
مشاهده در ایتا
دانلود
زمان خیلی چیزها را تعیین می‌کند. زمان خیلی چیزها را عوض می‌کند. زمان خیلی چیزها را از نو می‌سازد و یا در گذر زمان خیلی چیزها کهنه می‌شوند. امّا این صحن و سرا کهنگی ندارد. هماره زنده است، نو و در حال رشد، در حال بزرگ شدن، در حال نفس کشیدن، جان دادن به همه، بخشیدن. این سرا مثل صاحبش صبور است و پایدار و مانا. غریبِ قریب؛ سعید تشکّری حرم مطهّر رضوی، ۱۴۰۳/۱٠/۲۶
در قطار قم-مشهد، در حال دیدن فیلم تک‌تیرانداز (دربارهٔ شهید عبدالرسول زرین) هستیم.
مطرود🇮🇷
در قطار قم-مشهد، در حال دیدن فیلم تک‌تیرانداز (دربارهٔ شهید عبدالرسول زرین) هستیم.
روحانی‌ای که کنارمه، به شوخی و خنده بهم گفت توی این فیلم، دارن با بعثی‌ها میجنگن. توی قطار هم مسافر عراقی زیاد داریم. شاید منظورش این بود که حساسیت‌برانگیزه. ولی خب واقعیت مطلب اینه که فکر نمی‌کنم شیعیان عراق رابطهٔ خوبی با حکومت بعثی‌ها داشته باشن. تخصص توی تاریخ معاصر عراق ندارم؛ اما در حدّی که مطالعه داشتم، می‌دونم که توی دورهٔ صدام، خیلی از عراقی‌ها، چه حوزوی و چه غیرحوزوی، مجبور شدن از عراق به جاهای دیگه مهاجرت کنن، از جمله خوزستان و قم. بعضی از استادهای فعلیِ معروف حوزهٔ نجف، تا سال ۸۴ توی قم اقامت داشتن (استاد شیخ باقر ایروانی حفظه الله) و بعضی از استادهای خودم توی خوزستان هم عراقی بودن. توی مطالعاتم، این رو هم دیده بودم که بعضی از شیعیان، به علت اعتقاد به حرمت جنگ با ایران، توی زمان جنگ ایران و عراق، مجبور به فرار شدن. البته، نمی‌تونم بگم که توی اون زمان، همه مخالف جنگ بودن، همون‌طور که الآن هم شاید بعضی‌ها باشن که به هر علت، طرفدار صدام باشن. چند سال پیش توی اربعین، با یکی از رفقای عرب‌زبان سوار یه ماشین شدیم. دیدم با یه پسر جوون بحثش شد. از حرف‌هاشون خیلی چیزی نمی‌فهمیدم؛ ولی بعداً اون رفیقم بهم گفت که اون جوون عراقی داشت از صدام حسین تعریف می‌کرد. به هر حال، ممکنه بعضی از افراد نسل جوون، التفات به بعضی نکته‌ها و واقعیت‌های تاریخی نداشته باشن؛ مثل بعضی از جوون‌های ایرانی که طرفدار پهلوی اول یا دوم یا هر دو هستن و دربارهٔ کسی مثل رضا پهلوی میگن «رضاشاه، روحت شاد».
با همسفر افغانستانی‌مون مقدار زیادی دربارهٔ وضعیت فعلی افغانستان و تاریخ معاصر صحبت کردیم. بعضی مسائل مبهم توی ذهنم بود (مثل نگاه هزاره‌های افغانستان به احمد شاه مسعود و فاجعهٔ کوه افشار) که ازش پرسیدم. یه هم‌کوپهٔ دیگه هم داریم که ماشاءالله هم کابل رفته، هم بیروت، هم سوریه. عراق رو هم همین‌طور. اون زمان که من هنوز به دنیا نیومده بودم، همهٔ اینجاها رو رفته بوده. ماشاءالله.
پدر همسفر افغانستانی‌مون توی دوران قدرت‌گیری طالبان توی دههٔ نود میلادی به دست اون‌ها به شهادت رسیده. خودش می‌گفت سال ۹۳ میلادی. یه عمو هم داشته که توی جنگ ایران و عراق به شهادت رسیده (عملیات کربلای ۵). از اینکه دربارهٔ سابقهٔ احمد شاه مسعود و فاجعهٔ کوی افشار کابل خبر داشتم، خوشش اومد.
همه‌ عالم فانی است،باقی حسین(ع) است.
مطرود🇮🇷
پدر همسفر افغانستانی‌مون توی دوران قدرت‌گیری طالبان توی دههٔ نود میلادی به دست اون‌ها به شهادت رسیده
یه همسفر دیگه هم داشتم. یه روحانی بود. از قم. زیاد دربارهٔ این نپرسیدم که اصالتاً اهل کجاست. توی همون قطار فهمیدم که من و ایشون، هر دو تا در حال سفر به مشهد برای شرکت توی یه دوره هستیم (دارالعلم)؛ و جالب اینه که هر دو هم توی مدرسه‌ای با موضوع یکسان هستیم (فقه و اصول). جالب بود که برای یه دوره و یه موضوع مسافرت می‌کردیم، اون هم از یه شهر، و هم‌کوپه هم شدیم.
توی کتابفروشی باب الجواد دیدمشون. خیلی خوبه که توی کتابخونه داشته باشمش و بخونمش. کُلّاً شرح ادبی اشعار کهن رو دوست دارم؛ به‌ویژه وقتی بزرگان زبان و ادب، چنین شرحی رو انجام داده باشن. ث
این هم برام جالب بود. فکر کن دستور زبان فارسی رو به قلم این ۵ نفر بخونی.
نزدیک چهارراه خسروی، سر نیمکت نشسته بودم. یه آقا ایستاد جلوم و پرسید: حاج‌آقا، این اطراف، خلأ کجاست؟ از تعجب، یه ثانیه متوقف شدم؛ چون خلأ به معناب معروف علمیش (فضای عاری از ماده) که اطراف حرم پیدا نمی‌شه! مطمئناً اشتباهی این وسط پیش اومده. من گفتم: خلأ؟! و اون بندهٔ خدا گفت: مستراب. تازه فهمیدم منظورش چیه؛ اما هم کلمهٔ اول اشتباه بود، هم دومی درست گفته نشده بود؛ چون واژهٔ اول، «بیت الخلأ» هست که توی بعضی متون قدیمی استفاده می‌شه و مترادفِ «مُستَراح» بوده، که امروزه برای اشاره بهش، از«دستشویی» یا «توالت» یا «سرویس بهداشتی» استفاده می‌شه. البته گفتن «مستراب» به جای «مستراح» گفتار رایجی هست؛ اما اینکه بندهٔ خدا می‌خواسته از واژهٔ «بیت الخلأ» استفاده کنه، عجیب بود برام؛ چون امروزه واژهٔ مهجوری هست ظاهراً و توی عمرم ندیده بودم کسی از مردم عادی، چنین واژه‌ای رو استفاده کنه. در هر صورت، بهش گفتم نمی‌دونم و بندهٔ خدا هم رفت. .
توی رواق امام خمینی، یه آقای نسبتاً مُسِنّ همینطوری یهویی دستش رو گذاشت روی ناحیهٔ شکم من روی قبا و گفت: «بذار ببینم...» و بعد یه ثانیه گفت: «خالیه که حاج آقا!» اشاره به اینکه لاغر هستم (نه خیلی) و شکم ندارم. با تعجب به بندهٔ خدا نگاه کردم و رد شدم 😐 چرا وضعیت اینطوریه؟ یاد یه بندهٔ خدایی افتادم که به شوخی می‌گفت: آخوندی که شکم نداشته باشه، آخونپ نیست. .
مطرود🇮🇷
توی رواق امام خمینی، یه آقای نسبتاً مُسِنّ همینطوری یهویی دستش رو گذاشت روی ناحیهٔ شکم من روی قبا و
وسط نشستن همین پیام بودم که یه آقایی یهویی اومد کنارم نشست و ازم خواست منبر که می‌رم، توصیه کنم به دوری از پلاستیک و جایگزینیش با بسته‌های کاغذی و پارچه‌ای و مثل اون، براب حفاظت از محیط زیست. من هم گفتم اگه یه وقت منبر رفتم، باشه؛ چون تخصصی منبر نمی‌رم و مشغول کارهایی دیگه هستم. از اینکه درس فقه محیط زیست می‌رم و پژوهش‌های خُرد دربارهٔ فقه محیط زیست داشتم هم چیزی نگفتم بهشون. آخرش پرسید تُرک هستم؟ من هم گفتم که نه و اهل خوزستانم. نمی‌دونم چرا فکر کرد تُرک هستم.