مطلع عشق
#جلسه_چهل_و_هشتم_۳ 🌻🌾🌷🌿🌹 4⃣ اگر بلغم و سودا در کبد زیاد شد، قوه مدبره مجبور به ایجاد صفرا در خون
#جلسه_چهل_و_هشتم_۴
🌸🌹🌼🌷🌺🌻
6⃣ اگر صفرا در مغز زیاد شود
👈 حرکت های تند پدید می آید.
👈 رفتار سبک مغزی از خود بروز می دهد.
👈 عجول و تند و تیز می شود.
👈 نمی گذارد کسی حرف بزند، فقط خودش حرف می زند.
مثل گنجشک 🐦.
زود فهم، بی قرار، خواب کم دارد، خواب بریده بریده دارد. بازیگوش می شود و تمرکز ندارد.
بیش فعال شده و حوصله توجه ندارد و موها در این حالت سیخ می شود.
✳️ هر چه خشکی و گرمی مغز بیشتر شود
درک مغزی بیشتر می شود 👈 ولی توان حفظ کم می شود.
🌼💟 درمان : سرکه انگبین میل کنند.
می توان با توجه به مزاج و نوع غلبه اخلاط در بدن شخص
به جای عرق نعناع، عرق کاسنی یا شاهتره در سرکه انگبین ریخته شود یا میزان سرکه را به یک و نیم واحد افزایش داد.
مصرف زیاد کاهو و سرکه طبیعی و دوری از عصبانیت و هیجان برایش خوب است.
سالاد کاهو و سبزی خرفه زیاد میل بکند.
به مناظری که باعث آرامشش می شود بیشتر نگاه کند و عطر طبیعی محمدی یا گلاب هنگام خواب بزند. ✅👌💐
#طب_اسلامی
❣ @Mattla_eshgh
http://eitaa.com/joinchat/1912668160Cb98d13f3dc
📌تبدیل ارزشها به ضد ارزش در مکتب اشو
🔻اوشو یکی از مدعیان معنوی در روزگار ماست که به ستیز با خانواده برخواسته است. او فرزند آوری را به لولههای آزمایشگاه واگذارده و پیشنهاد عمومیسازی تلقیح مصنوعی را ارائه داده است. اشو برای دستیابی به تنوع لذت جنسی، از بهرههای زندگی خانوادگی دست کشیده و تشکیل خانواده را فقط در روابط جنسی میبیند.
❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
چیک چیک...عشق قسمت ۲۰۵ با کت و شلوار جدید نوک مدادیش و پیراهن سفیدش جذاب تر از همیشه اومد تو دس
#چیک_چیک...عشق
#قسمت ۲۰۶
_بگو دیگه
_ببخشید الهام جون ، بخدا تقصیر من نبود ... عمه داشته قضیه خواستگاری و نامزد کردن نسترن رو می گفته برای مامان ... منم وقتی دیدم که داره از هنرهاش و اخلاقش میگه خوب حدس زدم برای حسام داره لقمه میگیره دیگه !
چشمم رفت سمت دست نسترن ، با انگشتری که دستش بود مطمئن شدم که نامزد داره !
_من بعدا به حساب تو می رسم ساناز !
_غلط کردی ، برو خدا رو شکر کن که زود فهمیدم و نذاشتم امشبت خراب بشه
راست می گفت ، انگار آرامش فکری پیدا کردم !
جمع تقریبا ساکت شده بود ، دیگه سعی نکردم جواب سانی رو بدم چون خیلی تابلو می شدیم
مثل همه مراسم دیگه اولش از آب و هوا و گرونی حرف زدند تا بلاخره رسیدند سر اصل مطلب ، با توافق همدیگه مهریه رو تعیین کردند و صلوات فرستادند
همیشه فکر می کردم مهریه برام خیلی مهمه و ممکنه هیچ جوری کوتاه نیام !
اما اون شب فهمیدم وقتی کسی رو دوست داشته باشی و مهرش به دلت باشه دیگه چشمت به دهن کسی نیست که برای عشق و علاقه ات مهری رو تعیین کنه !
تاریخ عقد رو سپردند به خانواده عروس و داماد تا خودمون سر فرصت در موردش فکر کنیم ... عمه از همه اجازه گرفت و اومد طرفم
مثل همیشه با عشق بغلم کرد و بوسیدم ، یه جعبه کوچیک مخمل رو آورد بالا و درش رو باز کرد
توقع داشتم انگشتری رو که حسام بهم نشون داده بود ببینم اما این خیلی فرق داشت ! قشنگ بود ولی اون نبود ....
همین که دستم کرد صدای دست و صلوات با هم قاطی شد ، زیر چشمی به حسام نگاه کردم ، داشت با دستمال کاغذی مثل دکترایی که جراحی می کنند می زد روی صورتش و البته یه لبخند قشنگم مهمون لبش بود ...
با شنیدن صدای خواهر حاج کاظم همه ساکت شدند
_با اجازه بزرگترها و حاج خانوم و خان داداش ، بهتره یه صیغه ی کوتاه مدت بین این دوتا خونده بشه که اگر
خواستن خریدی ازمایشی جایی بروند راحت باشند
ضمن اینکه تو یه خونه هستید و بلاخره چشمشون تو چشم هم می افته
فکر همه جا رو کرده بودم الا اینجا ! منتظر بودم ببینم بابا و مادرجون چی میگن ... بابا که مثل همیشه ریش و قیچی رو داد دست حاجی
مادرجون گفت :
_والا بدم نیست ، چه ایرادی داره ... منم موافقم
اصلا آمادگیشو نداشتم ، ولی خدا نکنه آدم تو عمل انجام شده قرار بگیره !
❣ @Mattla_eshgh
چیک چیک...عشق
قسمت ۲۰۷
نفهمیدم تو اون شلوغی کی دست منو گرفت و نشوندم روی مبل کنار دست حسام ، نشنیدم حاجی چی ها گفت و چی خوند
فقط کلمه ای رو که باید می گفتم با یکم مکث گفتم و تمام !
شدم زن صیغه ای حسام !
نمی فهمیدم چرا یهو انقدر تغییر کردم ؟ من که مخالف صیغه و این برنامه ها بودم چرا اون شب ناراحت نشدم که هیچ ، تازه خوشحالم شدم
حس می کرم به حسام از قبل نزدیک تر شدم ، چون حالا در واقع فقط دخترداییش نبودم بلکه یه جورایی زنش محسوب می شدم !
تا وقتی که خانواده حاج کاظم بودند همه مراعات می کردند و تقریبا جو سنگین بود
تا اینکه بلاخره مهمون ها بلند شدند و بعد از خداحافظی و کلی عرض تبریک رفتند ... حاج کاظم هم که می خواست
برای بدرقه خواهرش بره خداحافظی کرد .
همین که در بسته شد و شدیم جمع خودمونی همیشگی یهو بچه ها شروع کردند به دست و سوت و مسخره بازی
احسان و حامد می رقصیدند ، سپیده عکس می گرفت ، سعید فیلم می گرفت اصلا یه وضعی !
منم که احتمالا جو عروس شدن گرفته بودم خیلی سنگین و خانوم هم چنان کنار حسام نشسته بودم و فقط از دیدن شلوغ کاری بچه ها می خندیدم
حسام آروم گفت :
_دختر دایی ؟
راستش بعد از اینکه صیغه خونده شده بود انگار خجالتی تر شده بودم ... بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :
_بله ؟
_مبارکه !
لبخندی زدم و چیزی نگفتم .....
_تو این هفته یه روز مرخصی بگیر بریم بگردیم
با تعجب نگاهش کردم !
_خوبی حسام ؟
_هیچ وقت انقدر خوب نبودم
خندیدم و گفتم :
_معلومه ! حالا بذار برم سرکار تا به مرخصی برسه ، اصلا امشب چه وقت این حرف هاست ؟
_پس کی وقتشه ؟ فکر کردی این وروجک هایی که خونه رو گذاشتند رو سرشون از الان دیگه یه لحظه دست از سر ما برمی دارند ؟
_باشه ، فردا به کتایون میگم
_ممنون
نه اون نه من رد نگاهمون رو عوض نکردیم ، برای اولین بار بود که حسام این جوری به چشم هام خیره شده بود ...
دستی محکم زد به پشتم ، احسان بود ... با اخم گفتم
❣ @Mattla_eshgh
چیک چیک...عشق
قسمت ۲۰۸
_وحشی ! کتفم جا به جا شد
_حسام جونِ من حال می کنی چه جوری جنس داغونمونُ بهت انداختیم ؟ می بینی چه بی ادبه !؟
حسام با خنده گفت :
_والا اگر یکی اینجوری به پشت من می زد الان نصفش کرده بودم !
احسان : به به ، پس خدا در و تخته رو جور کرده ...
سرش رو آورد بین ما دو تا و یواش گفت :
_خواستم بگم آبرو هیئتُ نبرید ! نیم ساعت نیست حاجی خطبه خونده اینجوری چشم تو چشم شدین وسط مجلس بابا ما هم غیرت داریما !! استغفراله ....
در ضمن حسام خان شما از این به بعد اونی رو نصف کن که زنتُ میزنه نه خودتُ ...آره داداشم
واقعا پیش بینی حسام درست از آب در اومد ، یکم که گذشت سانی و سپیده و حامد مثل برچسب چسبیدند به ما و نذاشتند دو کلوم حرف بزنیم !
یه همچین فامیل های فهمیده ای داشتیم ما !
دیگه آخرای شب بود که با کمک هم خونه رو تمییز کردیم و هر کسی دل کند و رفت خونه خودش ، حسام هم خیلی موقر و مودب مثل همیشه خداحافظی کرد و رفت
جوری که یخورده شاکی شدم از دستش ! شاید چون زیادی رمان خونده بودم ....
انقدر خسته بودم که تا سرم رو گذاشتم روی بالش سریع داشت خوابم می برد ، با صدای اس ام اس چشم هام رو به سختی باز کردم
حتما یا سانی بود یا احسان بلا گرفته که می خواست اذیت کنه ....
اما با همون چشم های گیج خوابم مطمئن شدم که اسم حسام رو درست دیدم !
سریع نشستم و باز کردم پیام رو ......
ببین پر شده از تو روزگارم
به غیر از تو کسی رو دوست ندارم
واسه من تو یه عشق بی نظیری
به این راحتی از دلم نمیری
چقدر این آهنگُ دوست داشتم ، لبخندی زدم و دوباره دراز کشیدم .. هنوز داشتم به این فکر می کردم چه جوابی بدم که نفهمیدم چی شد و کی خوابم برد !!
طبق خواسته حسام یکشنبه رو کلا مرخصی گرفتم ، البته کتی کلی اذیتم کرد و بلاخره با کلی ناز کشیدن راضی شد امضا کنه !
ادامه دارد ....
❣ @Mattla_eshgh
چیک چیک...عشق
قسمت ۲۰۹
جالبیش این بود که من مرخصی گرفتم اما خود حسام نتونست و به همون مرخصی ساعتی راضی شد آخرش !
قرار بود ساعت ۱۱ به بعد بیاد دنبالم ... با خیال راحت تا ۱۰ خوابیدم ، رفتم یه دوش گرفتم و با یه دنیا وسواس بلاخره آماده شدم
درسته که کلی مانتو و روسری عوض کردم تا آخر سر یکی رو انتخاب کردم ، اما واقعا برام مهم نبود چون می دونستم که حسام به شخصیت آدم ها بیشتر اهمیت میده تا ظاهرشون !
حاضر شدم و نشستم روی مبل تو سالن ، مامان که می دونست صبحانه نخوردم یه لقمه درست کرد و داد دستم
_این چیه ؟
_صبحانه که نخوردی ، یکم الویه از دیشب بود برات درست کردم تا حسام نیومده بخور
_نمی خورم مامان ... سیرم
_چی خوردی که سیری
_هیچی
_پس بخور حرف نزن ! نمیذارم بری ها
احسان که کلاس نداشت و تازه از خواب بیدار شده بود ، با یه خمیازه 3 متری اومد و نشست کنارم
_به به تو چرا خونه ای ؟ مگه سرکار نرفتی ؟
به جای من مامان از تو آشپزخونه جواب داد
_نه می خواد با حسام بره بیرون
_بیرون چه خبره ؟
_خبره سلامتی ! خوب می خواهند دور بزنند
هنوز خواب بودا ، پاش رو انداخت روی پاش و با لحن قلدری گفت :
_خوشم باشه ، پس چرا از من اجازه نگرفتند ؟
بهش گفتم :
_تو چیکاره ای مگه ؟
_خان داداش تو
_خان بودنت تو حلقم ! بذار سنت قانونی بشه بعد اجازه صادر کن
_عزیزم از الان یادت باشه که جلوی شوهرت ، منو که برادرتم محترم بدار
تا حالا انقدر دقیق فکر نکرده بودم که حسام شوهرمه ! از این حرفش خوشم اومد ، صدای زنگ که بلند شد منم پریدم جلوی آینه
احسان آیفون رو جواب داد
_جونم .... بیا بالا ... نه هنوز ... آره بیا
_کی بود ؟
_الان میفهمی
از توی جا کفشی ، پوتین های نیم بوتم رو که یکم پاشنه اش بلند بود برداشتم
با شنیدن صدای حسام برگشتم سمتش
ادامه دارد .....
❣ @Mattla_eshgh
#چیک_چیک...عشق
#قسمت ۲۱۰
یه کت اسپرت مشکی تنش بود با شلوار جین سورمه ای ، مثل همیشه خوشتیپ بود !
_سلام
_سلام خسته نباشید
_ممنون ، تو که حاضری !
_آره چطور مگه ؟
_احسان گفت هنوز خوابی !
صدامُ بردم بالا احسانُ صدا زدم ...
_تا الان اینجا بودا نمی دونم کجا غیبش زد ، کلا امروز رو دنده ی مردم آزاریِ ، بیا تو
_کی خونست ؟
_مامان و احسان
مامان اومد و با هم سلام علیک کردن ... بهش گفتم
_احسان کو ؟
_دنبال منی ؟
داشت با حوله موهاش رو خشک می کرد ، با تعجب گفتم :
_تو چجوری تو یک دقیقه سرتُ شستی !؟
_مگه همه مثل تو هستند که از ساعت ۸ تا حالا جلو آینه ای که چی می خوای با حسام بری بیرون !
مامان که می دونست الان جیغم در میاد سریع گفت :
_الهام ، اگر حسام نمیاد تو معطلش نکن مادر
دولا شدم زیب کنار کفشم رو ببندم که احسان لنگه اش رو برداشت و گفت :
_نگاه کن حسام ، دقیقا ۱۰ سانت پاشنه داره ! اگر تونستی براش یه پاشنه ۲۰ سانتی بخر بلکه یکم هم قدت بشه !
کفش رو از دستش کشیدمُ با جیغ گفتم :
_بزنم ده سانتش بره تو حلقت !؟
با ترس نگاهم کرد و به حسام گفت :
-ببین سعی کن همیشه براش اسپرت بخری به نفعته
_مسخره !
بیچاره حسام چیزی نمی گفت و فقط می خندید ، بهرحال دفعه اولی نبود که این چیزا رو می دید ...
احسان یه فلش داد بهم و گفت تو ماشین گوش بدید قشنگه ، با مامان خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون
تو ماشین که نشستم تازه متوجه شدم لقمه مامان هنوز مونده تو دستم !
_اینو چیکارش کنم ؟
_چی رو ؟
_الویه است میخوری ؟
_خودت چرا نخوردی ؟
❣ @Mattla_eshgh
چیک چیک...عشق
قسمت ۲۱۱
_همینجوری
_خوب نصفش کن
مثلا نصف کردم اما بیشترش رو دادم به حسام و یکمی هم خودم خوردم
با دهن پر پرسیدم
_کجا میریم ؟
_زشته دختر اینجوری حرف بزنه
_چه جوری ؟
_با دهن پر
_تو رو خدا شبیه احسان نشو !
با خنده دستش رو گذاشت روی چشمش و گفت :
_چشم
_چه حرف گوش کن !
_آخه هنوز رو پُله
_چی!؟
_خره دیگه !!
_حســـام !
_جنبه شوخی داشته باش خوب ، حالا حدس بزن کجا می خوایم بریم
_همون رستورانه که اون دفعه رفتیم؟
_نه ! اونجا که تکراری شده
_اووم ! پارک ؟
_نه
_خوب پس نمی دونم خودت بگو
_میریم یه جایی که هم زیارت کنیم ، هم تفریح
_دیگه معلومه تو عاشق امامزاده صالحی !
_خوشم میاد شناختت در حد تیم ملیِ
زیارت ایندفعه با همیشه فرق داشت ، درسته که دسته جمعی کلی خوش می گذشت بهمون اما خوب دو نفری هم یه مزه دیگه داشت
نماز ظهر رو همونجا جماعت خوندیم ، کلی از خدا تشکر کردم که سرنوشتم رو انقدر خوب رقم زد ، کلی هم دعا کردم که همیشه همه چیز خوب بمونه !
تو تمام لحظه هایی که داشتم زیارت می کردم و توی حرم بودم سنگینی یه نگاه رو روی خودم حس می کردم
اما هر چی روی اطرافم دقیق می شدم نگاه مشکوکی رو نمی دیدم ! آخرشم بیخیال شدم و رفتم بیرون
❣ @Mattla_eshgh
چیک چیک...عشق
۲۱۲
کفش هام رو که پا کردم ، چشمم افتاد به حسام که روی زمین نشسته بود و داشت با یه پسر فقیر حرف می زد ..
همیشه کارش همین بود
کلی تحویلشون می گرفت ، بهشون پول می داد بعدم به سختی دل می کند و می رفت !
این بارم دقیقا همین کارُ کرد ، من رو که دید با لبخند اومد پیشم و گفت :
_زیارت قبول حاج خانوم !
_زیارت شما هم قبول حاج حسام!
_ایشالا مکه هم میریم
_ایشالا ، دیگه کجا رو مد نظر داری اونوقت ؟
_کربلا چطوره ؟
_خوبه ، دیگه ؟
_سوریه !
_بعدش ؟
_مشهد
_لابد بعد دوباره گردِش می کنیم میام همینجا !؟
_باهوشیا
_این عشق زیارت رفتنت منو کشته !
خندید و گفت :
_حالا شمالم ممکنه نظرمُ جلب کنه ها
_تو رو خدا ؟ تنوع فکریت خوبه عجیب ! حسام بیا بریم تو بازارش یه دور بزنیم
_بریم
تو بازارم همینجوری سر به سرم می گذاشت و مدام لجم رو در می آورد ، اینکه نقطه ضعف و حساسیت هات رو
بدونن خیلیم خوب نیست !
داشتیم از جلوی یه جواهر فروشی رد می شدیم که چشمم به حلقه ها خورد و یهو ترمز زدم ... کلی حقله پسندیدیم دو نفری !
_این که خیلی ساده است حسام
_خوب اون کناریش چی ؟
_وای اون خیلی سنگینه ! تو چرا تعادل نداری ؟
_اصلا من به نظر تو خیلی احترام میذارم ، هر چی تو بگی
خندیدم ، خواستم با انگشت یکی رو نشون بدم که توی شیشه نگاهم خورد به یه زن که انگار مستقیم داشت به من نگاه می کرد ...
چند لحظه ای مکث کردم ، گفتم حتما داره به طلاها نگاه می کنه ، اما بعد از چند لحظه مطمئن شدم که هدفش منم نه چیز دیگه ای !
حسام با ذوق گفت :
_نگاه کن الهام اون حلقه خیلی قشنگه فکر کنم توام بپسندی ...
گوشیم تو جیبم لرزید ، باورم نمی شد ، بعد از اینهمه وقت بازم از اون مزاحم پیام رسیده بود ! البته هیچی ننوشته
بود انگار فقط می خواست اعلام حضور کنه
یه لحظه شک کردم ، سرم رو آوردم بالا و دوباره به شیشه نگاه کردم اما زنه نبود ، برگشتم و با دقت همه جا رو دیدم ، شاید توهم زده بودم !
حسام که تازه متوجه حواس پرتیم شد ، اومد پیشم و گفت :
_چیزی شده ؟
گوشیم رو گذاشتم تو جیبم ، نمی خواستم لحظه های خوبمون رو خراب کنم ... بعدا هم می شد بهش بگم
_نه ، بریم
_بستنی می خوری ؟
_اگه قیفی باشه آره
تمام مدت حواسم به اطراف بود ، یه حسی بهم می گفت بین اون زن و مزاحمِ یه رابطه ای هست
دیگه ذوق نداشتم که تو بازار بچرخیم ، بستنی خریدیم و رفتیم تو یه فضای سبز کوچیک که همون نزدیکی ها بود نشستیم ...
هنوز شروع به خوردن نکرده بودیم که یکی گفت :
_چه لحظه های شیرینی !!
با دیدن همون زن که حالا رو به روم وایستاده بود و با پوزخند نگاهمون می کرد دستم رو هوا خشک شد
دوباره گفت :
_دور دور با فرشته زمینیت خوش می گذره حسام جون!؟
کاملا مشخص بود که همدیگه رو می شناسند ، چون حسام با دیدنش جا خورد ....
چند قدمی اومد جلو ، وقتی دیدم حسام چیزی نمیگه خودم گفتم :
_شما ؟
زل زد به حسام ...
_یه دلشکسته همچنان عاشق !
قلبم داشت می زد بیرون ، از نگاهش به حسام حالم بد شد ، یخ کردم ... چه حرف آشنایی ... عاشق دلشکسته !
دستم لرزید و بستنی افتاد زمین
زبونم رو کشیدم رو لبم و گفتم :
_این ... این همون مزاحمست حسام !
با نفرت گفت :
_ماشالله به هوشت !! ولی خانوم خانوما من مزاحم نیستم ،من مجرمم ... اونم به جرم عاشقی !
بلاخره حسام سکوتش رو شکستُ جواب داد :
_روی هر حس بچگانه ای نمیشه اسم عشق گذاشت !
📌 #طرح_مهدوی ؛ #پروفایل
🌸 سلام به تو ای گل نرگس!
سلام به تو که در سیم خاردار گناهانمان اسیری.
🌺 ما را ببخش!
که حتی به اندازهی نجات دادن گلی از میان سیم خاردارها تلاش نکرده ایم.
چه برسد به تلاش برای رهایی شما از زندان غیبت.
💗 #عاشقانه_مهدوی
❣ @Mattla_eshgh