مطلع عشق
📌 برای پختن اُملت آمادهای؟! 🔰 اسلام، مرحلهای بودنِ رشد را میپذیرد و به موقعیت جسمانی و روانی و ن
📌 مدالِ طلا
👶 دو هفتۀ اول زندگی، دوران نوزادی است. نوزاد یاد گرفتن را از لحظهٔ تولد شروع میکند. یک ورزشکار برای رسیدن به مدالِ طلای جهانی سخت تمرین و برنامهریزی میکند. بدن خود را آماده و برای بهدستآوردن شرایط لازم برای شرکت در مسابقه تلاش میکند. بهعلاوه ابتدا باید در مسابقات کشوری پیروز شود تا به مسابقات جهانی راه یابد و با تلاش به مدالِ طلای جهان برسد.
🗒 حالا سؤالی که مطرح میشود این است که آیا ما نباید برای سربازی و تربیت سرباز صاحبالزمان برنامهای منظم و دقیق داشته باشیم تا فرزندمان لیاقتِ بودن در رکاب حضرت را بهدست آورد؟
🔰 پس نباید تربیت در دوران نوزادی را سبک بشماریم. میتوانیم در این دوران این کارها را انجام دهیم:
1⃣ گفتن اذان و اقامه در گوش نوزاد پس از تولد
2⃣ برداشتنِ کام نوزاد با خرما، آب فرات، آب باران و تربت امامحسین
3⃣ نام نیک و با معنا برای فرزند انتخاب کردن
🔸 همچنین مستحب است که روز هفتم ولادت، سر نوزاد را تراشیده و هموزن موهایش، طلا یا نقره صدقه داده شود و...
#تربیت_مهدوی ۱۱
❣ @Mattla_eshgh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اهمیت سفـر رئیسی به روسیه چیست؟ و چه فرصت هایی پیش روی ایران قرار دارد؟
❣ @Mattla_eshgh
8.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛به وقتِ ضربه فنی شدن برانداز بدست علیرضا دبیر
ببینید چطور علیرضا دبیر دروغ مضحک برانداز رو برملا میکنه😂👌
❌دبیر، رئیس فدراسیون کشتی در سالروز شهادت شهید سلیمانی گفته بود؛ "مرگ بر آمریکا باید از شعار به عمل برسد" و این آتش انداخته به جان برانداز و دستپاچه شروع کردند به پمپاژ شایعه!
❌علیرضا دبیر: وقتی از سفارت آمریکا پیگیر شدند چرا گرین کارتت را پس دادی، گفتم؛ از کشورتان خوشم نمی آید
❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
🍃 جالب است، به اين نكته اشاره كنم، كه بيشتر اوقات مادر، درس هاي سخت و مسائلرياضي را، قبلا نزد پدر ت
#استاد_عشق
#قسمت سوم
🍃 پدر هميشه براي صدا كردن ما، از ضمير شما استفاده مي كردند. پدر هر وقت ما را ،
به اتاق شان فرا مي خواندند ، مي دانستيم كه مطلب مهمي را مي خواهند به ما بگويند؛
يا
اگر مي خواستند به ما تذكري بدهند، در ان جا انجام مي شد، كه كسي نشنود، و ما
خجالت نكشيم .
من و خواهرم، در اتاق پدر، كه دفتر كار ايشان محسوب مي شد، ميزي داشتيم، كه
پشت ان، دو صندلي بود. من يك طرف، و خواهرم طرف ديگر، مي نشستيم. ما از اين
اتاق در تابستان ها، و هنگام تعطيلي مدارس، بيشتر استفاده مي كرديم، زيرا هر تابستان
درس سال بعد را، پشت همين ميز، نزد پدر و مادر مي اموختيم، تا در سال اينده
تحصيلي، راحت تر درس ها را بياموزيم. زمان اموختن درس ها در اين فصل، تا ساعت
12 صبح بود. ان شب نزد پدر رفتم، و روي صندلي خودم نشستم .
پدر بسيار مودبانه و غيرمستقيم، شروع كردند به حرف زدن، به شكلي كه من
ناراحت نشوم، ايشان گفتند :
- خيلي زشت است، كه يك ايراني غزل حافظ را، درست نخواند .
از خجالت اب شدم. دلم مي خواست زمين دهان باز كند، تا در ان فرو بروم .
پدر، كه متوجه خجلت، و رنگ برافروخته چهره ي من شده بودند، با محبت به من
اصلا ناراحت نباش. شب ها كه با هم دو ساعت درس مي خوانيم، شما نيم ساعت
از وقتت را، صرف مطالعه ي ديوان و غزليات حافظ كن؛ با هم تمرين مي كنيم، تا اين
مشكل كاملاً حل شود .
من كه از اين صحبت پدرم، خيلي خوشحال شده بودم، با خود گفتم ‹‹ : حداكثر دو سه
هفته بيش تر طول نمي كشد، و ديوان حافظ را، تمام مي كنم.››
از فرداي ان روز حافظ خوانديم. از شبي نيم ساعت شروع شد، و بعدها به دو ساعت
و نيم در شب رسيد، تا پس از 5 سال و نيم ديوان حافظ، تمام شد .
فكر مي كنم، در مورد اموختن ديوان حافظ، خيلي عاقلانه رفتار كردم، و از اين بابت
هميشه خوشحالم، زيرا تمام ان چه پدر، درباره ي غزليات ميگفتند، مثل اشاره، مثال،
تفسير معاني ابيات را، يادداشت مي كردم، و به اين ترتيب يك گنجينه ي بي نظير از
خداپرستي، عشق به ايران و ادبيات ان، فلسفه، عرفان، انسانيت و فداكاري و از همه مهم
تر درباره ي اخلاق، گرداوري كردم .
در ابتداي كار، به كندي مي توانستم حرف هاي پدر را يادداشت كنم، و پدر از اين
بابت كه من كند پيش مي رفتم، خسته مي شدند، ولي اصلا به روي خودشان نمي
اوردند. اما به ياد مي اورم، كه اموزش ايشان با متانت و حوصله همراه بود، و من از
صحبت ايشان، كمال استفاده را مي كردم، و تصميم گرفته بودم، از شب دوم...
🍃هر چه كه پدر درباره ي غزلي يا بيتي مي گويند، كامل يادداشت كنم، و حتي كلمه را، هم جا
نيندازم .
پدر ديوان حافظي را، كه در خانه داشتيم، تصحيح مي كردند. غزليات و ابيات اضافي
را، كه در طي 700 سال به ديوان حافظ اضافه شده بود، حذف مي كردند .
حتي واژه هاي تغيير يافته در ابيات را اصلاح مي كردند، و با استفاده و مراجعه به
بيش از 10 نسخه ي قديمي از ديوان حافظ، كلمات صحيح را يافته، و جايگزين و
اصلاح مي كردند. از همه مهم تر، در درس هاي پدر اموختم، كه براي شناخت غزليات
حافظ، در تمامي ديوان او يك كليد يا به اصطلاح وجه مشترك وجود دارد.
يعني در
ابتداي هر غزل، يك مسئله و مشكل اجتماعي را، مطرح مي كند. بعد انسان راهنمايي
لازم را مي دهد، و در اخر خداحافظي مي كند .
پدر به من اموختند، كه حافظ انساني والا و واقعي است، هيچ وقت تهديد نمي كند،
وعده اي بي جا نمي دهد، نمي ترساند، گول نمي زند، زور نمي گويد، كسي را بي اميد
رها نمي كند... همواره محبت مي كند و بهترين راهنماست و...
به قول پدرم، اين موارد از ويژگي هاي شخصيتي يك اقا و خانم، در تمدن 7000
ساله ايران است .
پدرم، براي كلمه هاي اقا و خانم، در فرهنگ ايران، ارزشي ويژه قائل بودند.
ميگفتند :
در طول 7000 سال تمدن ايران، اين دو واژه معاني والايي را دارا بوده اند. اما
بايد اين امر را با كتاب هاي مثل : شاهنامه، گلستان و بوستان سعدي، خيام و به ويژه با
ديوان حافظ، به ديگران بياموزيم .
پدر با تاسف ميگفتند : ‹‹ كتاب هاي درسي، در طي اين 35 سال اخير به گونه اي
نوشته شده اند، كه بچه هاي ايران را، با ادبيات غني خودشان، بيگانه مي كند ››.
هميشه گله مند بودند كه اين رفتار، مشابه كاري است، كه ما با موسيقي خود، انجام
داده ايم
🔺دوران کودکی
🍃حالا بهتر است ، درباره دوران كودكي پدرم برايتان بگويم ، و كشف چگونگي
داستان كودكي ايشان.
🍃شبي بعد از صرف شام، پدر روي صندلي بزرگ خود نشسته بودند. عينك شان را
برداشته بودند و مجله اي را، كه در دست داشتند، تا نزديك چشمان خود جلو اورده
بودند، و مقاله اي را كه درباره ي ايران مي خواندند. من هم بعد از كمك، براي جمع
كردن سفره و بردن بشقاب ها به اشپزخانه، نزد پدر برگشتيم، و روي صندلي، كه كنار
صندلي پدر قرار داشت، پشت ميز نشستم، و چراغ مطالعه را، روشن كردم .
پدر به محض
اين كه نور چراغ را مشاهده كردند، مجله شان را كنار گذاشتند، و عينك شان را،
دوباره به چشم زدند. با نكته سنجي و عشقي كه نسبت به ما داشتند، خيلي زود متوجه
خراشي شدند، كه روي دست من افتاده بود. دست مرا به ارامي گرفتند، و زير نور
بردند، تا بهتر ببينند. خراش دستم را به دقت نگاه كردند، و بعد از من پرسيدند :
-چه شده است؟
گفتم:
- هيچي بابا جون داشتيم با بچه هاي مشهدی اسماعيل، توي حياط بازي مي كرديم،
كه ناگهان خسرو مرا هل داد، و توي بوته ي بزرگ گل هاي محمدي، و تيغ هاي
شاخه اش دستم را، خراش داد. حالا هم فكر مي كنم، تيغي توي دستم فرو رفته، و دستم
مي سوزد .
پدر، هيچ چيز را دور نمي ريختند، حتي اگر سنجاق ته گردي پيدا مي كردند، براي
اين كه زير دست و پا نرود، و گم هم نشود، ان را بر مي داشتند، و به پشت يقه كت
شان فرو مي كردند. اگر تعداد سنجاق ها زياد مي شد، ان ها را به جاسنجاقي، كه
خودشان درست كرده بودند، و روي ميز تحرير قرار داشت، منتقل مي كردند .
در همان حال كه دست مرا گرفته بودند، با دست ديگر سنجاقي از يقه ي كت شان
ايجاد كردند، و پوست را كنار زدند، و تيغ را پيدا كردند، و نوك ان را كمي بالا
كشيدند. بعد از جيب سمت چپ كتشان، موچين كوچكي بيرون اوردند، و نوك تيغ را
با ان گرفتند، و بيرئن كشيدند. بعد دو طرف زخم را، فشار دادند .
🍃اشكم داشت سرازير مي شد. پدر فوري متوجه شدند ، و برايم توضيح دادند، كه مرد
براي اين چيزها گريه نمي كند، و ناراحت نمي شود. مرد در اين مواقع بايد هميشه
لبخندي بر لب داشته باشد. پدر به من گفتند :
-اگر كمي زخم را فشار بدهم بهتر است، زيرا اولاً اگر چيزي داخل ان باشد يا زخم
چرك كرده باشد، از شكاف بيرون مي ايد، و بدن بهتر مي تواند از خودش دفاع كند، و
زخم زودتر خوب مي شود. ثانيا خون، خودش مي تواند مقداري ضدعفوني كند .
بعد پدر جاي زخم را، با مركوكرم ضدعفوني كردند، و فوت كردند، تا مركوكرم
خشك بشود. هر چند كه نگاه محبت اميزو عاشقانه ايشان، براي من، بهترين مرهم بود.
به خواست خدا من و خواهرم، هميشه از درياي مهر و محبت مادر و پدر، در تمام
زندگيمان برخوردار و بهره مند بوديم .
شايد خواست خدا بود كه پدر با درمان زخم دست من و احساس دلجويي كه به
ايشان دست داده بود توانستند بالاخره به سوالي كه سال ها در ذهن من بي جواب مانده
بود پاسخ بدهند. البته معلوم بود كه بازگو كردن قصه كودكي و زجرهايي كه تحمل
كرده بودند برايشان خيلي سخت بود زيرا هنگام تعريف دوران كودكي دگرگون مي
شدند و به قلبشان فشار مي امد و بيش تر از همه اندوه ايشان از دوري فرشته اي به نام
خانم گوهرشاد حسابي مادرشان بود .
ابتدا با ارامش گفتند
پاسخ سوال شما جوابي طولاني دارد. از امشب شروع مي كنم به تعريف قصه
كودكي ام اما بايد حوصله داشته باشي شايد چندين شب اين قصه ادامه پيدا كند .
با اشتياق گفتم :
-من هميشه براي شنيدن صحبت شما سراپا گوش هستم .
پدر نفس عميقي كشيدند و گفتند :
‹‹بايد از زماني شروع كنم كه پنج ساله بودم. خانه ي ما در ميدان شاهپور اخر
بازارچه قوام الدوله و در كوچه پاييني كليساي ارامنه قرار داشت. راه هايي كه كفشان از شن يا سنگ ريزه پوشيده بود. باغچه هاي حياط خانه شمشادهاي كوتاه نعناعي
دور باغچه اجرهاي حاشيه ان حوض گردسنگي وسط حياط كه درست جلوي پله هاي
ساختمان اصلي قرار داشت و عكس ستون هاي ساختمان در ان منعكس مي شد. ماهي
هاي قرمز و اب قناتي كه از فواره ي سنگي وسط حوض به پايين مي ريخت. غربالي
كه ما با ان ماهي خاي حوض را مي گرفتيم و در تنگ اب مي گذاشتيم. همه و همه
يادم است. مادر از اين كه ماهي ها را مي گرفتيم ناراحت مي شدند و ميگفتند :
بچه
ماهي ها بايد كنار مادرشان باشند .
‹‹ ما هم مي رفتيم و ان ها را دوباره در حوض ازاد مي كرديم. يادم مي ايد پسري
همسن و سال ما كه همسايه مان بود به حياط خانه ي ما مي امد و گنجشك ها را با تير
و كمان نشانه مي گرفت اما مادرم هرگاه او را مشغول شكار گنجشك مي ديد عصباني میشدند ...
🍃 و گفتند : اين كار گناه دارد حتي يك مورچه هم حان دارد و نبايد از بين
برود...
‹‹پله هاي جلوي ساختمان كه تا حوض ادامه داشت پله هاي خيلي بلندي بود براي
همين بالا و پايين رفتن از ان براي من مشكل بود. يادم مي ايد روزي مرا ختنه كرده
بودند و من بالاي همين پله ها ايستاده بودم. خيلي ناراحت بودم به خصوص از دخالت
بزرگ ترها در همه جا و همه چيز!!...
‹‹ خاطرات بسياري از خانه ي محل تولدم دارم. هنوز هم وقتي كه پايم روي سنگ
ريزه هاي كنار باغچه اي قرار مي گيرد به ياد ان خانه مي افتم. غير از اين وصف هايي
كه از خانه كردم چيزهاي ديگري نيز از ان خانه به ياد دارم. من و برادرم براي پدر و
مادرم خيلي عزيز بوديم و ان ها ارزوهاي زيادي براي ما داشتند يادم مي ايد كه غلام
سياه خانه مان يعني نوروز پناهگاهي جز مادرم نداشت .
‹‹به ياد مي اورم كه حدود چهار سال داشتم توي ايوان مقابل پله ها و روبرو حوض
با خانم نشسته بوديم
. خانم برايم تعريف مي كردند كه هنوز چند ماهي از تولدم
نگذشته بود كه مرا در بغل گرفته بودند و برادرم در بغل و دامان حاجيه طوبي خانم
مادربزرگم بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن : منظور پدرم از خانم مادرشان گوهرشاد بود. پدر به خاطر عشق زيادي كه به مادرشان داشتند هيچگاه اسم ايشان را به زبان نمي اوردند و فقط از لفظ خانم استفاده مي كردند.
ادامه دارد ....
❣ @Mattla_eshgh
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
#روز_زن_مبارک
🔹خدا یکی و محبت یکی و یار یکی🔹
لطفا شوخی نکنید!
شاید شوخیش برای من و شما خوشمزگی محسوب شود اما برای زن یک تابوست. علی الظاهر به حرف من و تو لبخند میزند تا توی ذوقمان نخورد و گرنه اگر دلش را به شکافی و سرکی به احوال قلبش بکشی، خوشش نیامده و حتی یکی دو تار از تارهای دلش پاره شده. دل هم که دیگر خودت میدانی. بند دل آدم وقتی پاره شود، دست خودش نیست. بیقرار میشود. حساس میشود. میگیرد و در خلوتش بیشترتر می تپد.
حالا اینها شوخی بود.
امان از اینکه جدی بگویی. کسی زیر سر داشته باشی و بخواهی مزه دهان اولی را هم بدانی و مثلا زمینه چینی کنی برای نفر دوم. نمیگویم کار تمام است و فاتحه جسم و روح زن را بخوان. اما تو فکر کن کار تمام است و تو بخاطر لذت چند ساعته خودت و آن سوگلی خانه خراب کن و خانواده برانداز، تمام حس و حال و جوانی و حتی ایمان یک زن را دستخوش بلای عظیم کردی.
شلوغش نمیکنم.
شاید تو ده ها توجیه من درآوردی داشته باشی. وگرنه برای زن، بلای عظیم است. بلایی که اگر پدر خودت سرِ مادرت درآورده بود، مشخص نبود الان تو چه حالی داشتی و والده مکرمتان دق کرده بود یا نه!
اخوی
ما نیز خودمان درس دین خوانده ایم. بیشتر از تو نباشد، قطعا کمتر از تو نیست. روایات این باب را درس گرفته ایم. همان روایات و اصولی که تو شاید نهایتا ذیل پاورقی بعضی کانالها و سایت های زرد خوانده باشی، ما سر کلاس با اساتید مجرب، جرح و تعدیلش کرده ایم. پس لطفا اِفهی «تجدید سنت» و «استحباب موکّد» و «حلال بیّن» و «حق مسلّم» برای ما نیا که حنایت حداقل پیش من یکی رنگ ندارد.
مرد باش و پای دین و مرضی رضای خدا نگذار. مرضیِّ هیچ خدایی در هیچ دین و مسلکی نیست که دلی بشکند و ریش ریش شود تا تن و بدن دو نفر دیگه به هم بخورد و بگذارند پای قربتا الی الله! بگذارند پای لذت های مباح و مشروع! بگذارند پای اینکه لابد هنرش را نداشته که شوهرش را جذب کند.
شما هنرمندترین هم که باشی، خدا نکند طرف مقابلت در خیال خام خودش، حجله اش را جای دیگر پهن کرده باشد. پیش یک زلیخا. شایدم لیلی. شاید هم شیرین.
کاری به هنرمندی و ناهنرمندی زن ندارد. دل مردی که بیمار شود، نه هنر شریک زندگیش را میبیند و نه حاضر است به مشاور مراجعه کند و بگوید «ببخشید، من بیمارم و به تنوع طلبی دچار!»
برادر!
بفرمایید خودتان را درمان کنید.
نیاز شما نه بیشتر از کسی است و نه کوه آتشفشان. این شمایی که دلت نمیخواهد چشم و روحت را پاک نگه داری و هر لحظه دلت، دنبال کسی در نوسان است!
👈 به قول حضرت آقا «اصلا همچین چیزی را قبول ندارم؛ آقایان حتی به شوخی هم نباید درباره تعدد زوجات حرف بزنند، که باعث دلسردی خانمها میشود. خدا یکی و محبت یکی و یار یکی.»
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@Mohamadrezahadadpour
مطلع عشق
#ما_به_انتظار_ایستاده_ایم ۲ منتظری بیاد،تا خودتُ بهش برسونی؟ نه بابا جان؛ اینجوری نمیشه! الآن فرص
پستهای روز شنبه (امام زمان (عج) و ظهور)👆
روز یکشنبه( #خانواده_و_ازدواج )👇
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🔰 فاطمه زهرا سلاماللهعلیها مجمع همه خیرات عالم است
🔻رهبرانقلاب: بشريت يكجا مرهون فاطمهى زهرا است - و اين گزاف نيست؛ حقيقتى است - همچنان كه بشريت مرهون اسلام، مرهون قرآن، مرهون تعليمات انبيا و پيامبر خاتم است... ۱۳۷۰/۱۰/۵
🗓 به مناسبت فرارسیدن خجسته سالروز ولادت امابیها حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها
📜 khl.ink/khat | #مناسبت
🔻چقدر در #اینستاگرام فعالیت کنیم که اکشن بلاک نشیم؟
📍هر عملی از جمله لایک، سیو، فالو، آنفالو، دایرکت و … مجموعه اکشنهایی هستن که ما توی اینستاگرام انجام میدیم.
📍اما این اکشنها محدودیتی دارن و اگر بیشتر از یه تعدادی باشن، ما از انجام همه اونجا منع میشیم. این رقم برای حسابهای کاربری قدیمی و جدید باهم تفاوت دارن.
📍حسابهای قدیمی مجموعا ۱۴۴۰ اکشن در ۲۴ ساعت میتونن انجام بدن، یعنی هر ساعت بیشتر از ۶۰ تا اکشن نباشه.
📍این رقم برای حسابهای جدید میشه هر ساعت ۳۰ اکشن یعنی ۷۲۰ اکشن در یک روز.
❣ @Mattla_eshgh