گروه نجم الثاقبروضه حضرت رقیه(س).mp3
زمان:
حجم:
12.7M
شوق اربعینم امضا رقیه
تو موکبا دنیایی دارم با رقیه
بیشتر شه زورم چایی میریزم
هر جا که دستم سوخت
میگم یا رقیه💔
این شبا بینهایت نیازمند اینم که
ابیعبدالله بهم بگن:
بیا ای خسته از دنیا
که من باز است آغوشم...:)
مأوآ...
آقای امام حسین... به حرم گر ببری یا نبری جان منی:)❤️🩹
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- لطف و زحمت اهالی مأوا.
همیشه میگم نوشتن واسه من مرهمه.
اما یه وقتاییم هست که خود خود خود درد!
اونجایی که مینویسی و میدونی قرار نیست
چیزی عوض بشه.
اونجایی که مینویسی و میدونی تمام این کلمات
فقط ثبت میشن تا هربار یادت بیارن
چیشد و چی به سرت اومد.
اونجایی که مینویسی و میدونی جز قلم و کلمات
سلاح دیگهای نداری و همین سلاح هم اول
قلب خودتو نشونه میگیره.
اونجایی که مینویسی و وقتی به خودت میای میبینی
تمام این خط خطیا قرار نیست چیزی رو عوض کنه.
من هنوزم با نوشتن حالم خوبه.
هنوزم دنیای کلمات برام دلنشینه و دلچسب.
هنوزم اشکهایی که موقع نوشتن میریزم برام مقدسن.
هنوزم قلم زدن برام مرهمه.
ولی هیچ وقت نمیتونم منکر غمی که
رو دلم میشینه بشم...:)
#مأوا
ولی من تا ابد یه گوشه از قلبم غمین عزیزهای غریبه شده و رابطههای غریب افتاده میمونه.
اونهایی که یه روزی عزیز بودن و آشنا، سنگ صبور بودن و گوش شنوا، نزدیک بودن و امن.
حالا فقط عزیز موندن!
برای دل عزیز موندن و خودشون غریبه شدن.
ازشون تنها یه اسم آشنا مونده.
اسمی که یه روزی انقدر نزدیک بود که حالا همه میشناسنش، ولی تویی که باید دیگه نه.
حالا میخواد روزی یبار احوال پرس هم باشین
یا هفتهای یبار.
مهم اینه بعد اون احوال پرسی آیا هنوزم انقدر برایِ قلب هم نزدیک هستین
که بدون پرسیدنِ چخبر و دیگه چخبر،
بدون هیچ فکری زبون باز کنید به حرف زدن!
درد دارن خود این سلام و احوال پرسیا که
تا میای بگی نه خوب نیستم،
تا میای بگی لهم، داغونم، شکستم
میفهمی دیگه نباید بگی.
میفهمی این آدم دیگه اونقدرام آشنا نیست
که بشینه پای احوال ناخوشت.
وقتی اینجوری میشی کمکم خوشیا رو هم
نمیتونی بگی.
یعنی تا میای بگی یادت میاد خب اینهمه نگفته دارم اینم روش.
شما رو نمیدونم ولی واسه من
خیلی غمناک و دلسوزِ این حالت.
من روابط زیادی ندارم.
یعنی اینجوریم که شاید از دور هرکسی ببینه بگه چقدر دورش شلوغه و چقدر دوست و آشنا.
ولی خب اونا فقط آشنا هستن...
کمتر از انگشتای یک دست هستن
اونایی که نزدیکن برام.
اونایی که هم آشنا هستن و هم محرم و هم مرهم.
ولی وقتی این عزیز بودنه کمکم بی اونکه بفهمم میره سمت غریبه شدن؛
یه گوشه از قلبم براش خورد میشه و با هربار یادآوری گذشتهها بنای بیقراری میذاره.
خیلی وقت بود همچین حرفایی رو مینوشتم و پاک میکردم و با خودم میگفتم خب که چی؟!
گیریم که نوشتم
گیریم که خوندن
آخرش چی؟!
مگه قریب میشه اون عزیزی که
غریبه شده واسه قلبم؟!
ولی از روز اول که بنای نوشتن تو مأوا رو گذاشتیم قرارمون از دل گفتن بود.
و من مثل همیشه از دل گفتم.
از دلی که نیمههای شب دلتنگتر و بیقرارتر و تنهاتر از هر زمان دیگهایه.
#مأوا
حسیـن جان
در نامت حلاوتیست و در تکرار نامت حلاوتی دیگر
لطفی کن و نگیر از من بیچاره حسین گفتن را...:)