مأوآ...
آقای امام حسین... به حرم گر ببری یا نبری جان منی:)❤️🩹
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- لطف و زحمت اهالی مأوا.
همیشه میگم نوشتن واسه من مرهمه.
اما یه وقتاییم هست که خود خود خود درد!
اونجایی که مینویسی و میدونی قرار نیست
چیزی عوض بشه.
اونجایی که مینویسی و میدونی تمام این کلمات
فقط ثبت میشن تا هربار یادت بیارن
چیشد و چی به سرت اومد.
اونجایی که مینویسی و میدونی جز قلم و کلمات
سلاح دیگهای نداری و همین سلاح هم اول
قلب خودتو نشونه میگیره.
اونجایی که مینویسی و وقتی به خودت میای میبینی
تمام این خط خطیا قرار نیست چیزی رو عوض کنه.
من هنوزم با نوشتن حالم خوبه.
هنوزم دنیای کلمات برام دلنشینه و دلچسب.
هنوزم اشکهایی که موقع نوشتن میریزم برام مقدسن.
هنوزم قلم زدن برام مرهمه.
ولی هیچ وقت نمیتونم منکر غمی که
رو دلم میشینه بشم...:)
#مأوا
ولی من تا ابد یه گوشه از قلبم غمین عزیزهای غریبه شده و رابطههای غریب افتاده میمونه.
اونهایی که یه روزی عزیز بودن و آشنا، سنگ صبور بودن و گوش شنوا، نزدیک بودن و امن.
حالا فقط عزیز موندن!
برای دل عزیز موندن و خودشون غریبه شدن.
ازشون تنها یه اسم آشنا مونده.
اسمی که یه روزی انقدر نزدیک بود که حالا همه میشناسنش، ولی تویی که باید دیگه نه.
حالا میخواد روزی یبار احوال پرس هم باشین
یا هفتهای یبار.
مهم اینه بعد اون احوال پرسی آیا هنوزم انقدر برایِ قلب هم نزدیک هستین
که بدون پرسیدنِ چخبر و دیگه چخبر،
بدون هیچ فکری زبون باز کنید به حرف زدن!
درد دارن خود این سلام و احوال پرسیا که
تا میای بگی نه خوب نیستم،
تا میای بگی لهم، داغونم، شکستم
میفهمی دیگه نباید بگی.
میفهمی این آدم دیگه اونقدرام آشنا نیست
که بشینه پای احوال ناخوشت.
وقتی اینجوری میشی کمکم خوشیا رو هم
نمیتونی بگی.
یعنی تا میای بگی یادت میاد خب اینهمه نگفته دارم اینم روش.
شما رو نمیدونم ولی واسه من
خیلی غمناک و دلسوزِ این حالت.
من روابط زیادی ندارم.
یعنی اینجوریم که شاید از دور هرکسی ببینه بگه چقدر دورش شلوغه و چقدر دوست و آشنا.
ولی خب اونا فقط آشنا هستن...
کمتر از انگشتای یک دست هستن
اونایی که نزدیکن برام.
اونایی که هم آشنا هستن و هم محرم و هم مرهم.
ولی وقتی این عزیز بودنه کمکم بی اونکه بفهمم میره سمت غریبه شدن؛
یه گوشه از قلبم براش خورد میشه و با هربار یادآوری گذشتهها بنای بیقراری میذاره.
خیلی وقت بود همچین حرفایی رو مینوشتم و پاک میکردم و با خودم میگفتم خب که چی؟!
گیریم که نوشتم
گیریم که خوندن
آخرش چی؟!
مگه قریب میشه اون عزیزی که
غریبه شده واسه قلبم؟!
ولی از روز اول که بنای نوشتن تو مأوا رو گذاشتیم قرارمون از دل گفتن بود.
و من مثل همیشه از دل گفتم.
از دلی که نیمههای شب دلتنگتر و بیقرارتر و تنهاتر از هر زمان دیگهایه.
#مأوا
حسیـن جان
در نامت حلاوتیست و در تکرار نامت حلاوتی دیگر
لطفی کن و نگیر از من بیچاره حسین گفتن را...:)
تو مراسم شهادت حضرت رقیه
آخرای مراسم
خیلی خسته بودم
حال خوبیم نداشتم
زانوهامو بغل کرده بودم و نشسته بودم یه گوشه.
هر ازگاهی یه قطره اشک راه خودشو پیدا میکرد و لابلای چادرم گم میشد.
روضه خون گفت من همیشه گفتم
حضرت رقیههم بابالحوائجه.
الانم میگم؛ این خانم دست رد به سینه کسی نمیزنهها.
انگار به ذهن و دهنم قفل زده بودن!
نتونستم چیزی بخوام.
تا میومدم یچیزی بخوام ذهنم سفید سفید میشد.
با همون بغض و چشمای اشکی و رنگ و روی پریده،
سرمو گذاشتم رو زانوهام و مثل دختر بچهای که دلتنگ پدرشه زیر لب فقط تونستم بگم:
من کربلا میخوام:)💔
و قسم به نخ چادری که سوخت
کربلای همه دستته خانوم سه ساله:)
#مأوا
هفتهی پیش تمام لحظاتی که داشتم
یک ربع بعد رو مینوشتم؛
تماما اشک بودم و دلتنگی که یعنی میشه
برسم بینالحرمین.
بعد از نوشتنش خیلیا پرسیدن داری میری کربلا؟
و جواب من یه نه بود پر از بغض و حسرت.
موقع نوشتنش حتی فکرش رو هم نمیکردم
که دقیقا یک هفته بعد تو مسیری باشم که
منتهیِ به کربلاست...:)
ولی بالاخره
بعد یه فراق طولانی،
بعد دلتنگی و اشکهای بسیار و بسیار،
آقای اباعبدالله گفت:
بیا ببینم باز با خودت چیکار کردی تو:)❤️🩹
#مأوا
دهه اول محرم گفتم من باید امسال برم کربلا.
به دلم افتاده که برم.
همه گفتن نه تو نمیتونی.
گرمه کار تو نیست.
میری حالت بد میشه.
میری مریض میشی.
گفتم دارم میرم دنبال درمون.
گفتم دارم میرم رو زخم دلم مرهم بذارم.
گفتم باید برم که آروم بگیره دلم.
آخه هیچکدوم نمیدونستن من تو حالی بودم که،
باید هرجور شده بود خودمو میرسوندم.
میرسیدم و رو به حرم به آقا میگفتم:
شما اون آغوشی که تنها پناه گریههامه...:)
من رفتم و برگشتم و ذرهای اذیت نشدم.
بی شک همهی اینا از برکات خودآقا بود.
حالا دلم میخواد جلو همه وایستم و بگم دیدین شد؟!
دیدین آقا بخواد میشه؟!(:
بارها گفتم و باز میگم:
آقایِ امام حسینِ جانم!
شما تا ابد همون آغوشی که تنها پناه گریههامه:)❤️🩹
#مأوا
نجف همیشه حسابش با همه دنیا فرق داره برام.
نجف خونهست:)
خونهی پدری:)
تو نجف جوری حال خودم و دلم خوبه و راحتم
که واقعا تو خونهی پدرمم.
تو نجف خیالم راحته، دقیقا مثل یه دختر بچه
که میدونه الان پدرش پشتش ایستاده
و میتونه با همه دنیا بجنگه.
اشکهایی که تو نجف ریخته شد،
از سر دلتنگیِ دختر برای پدرش بود.
حرفای که زده شد کاملا پدر و دختری بود.
ناز و گلههامم کاملا دخترانه بود و از برای حضرتِپدر.
تمام مسیری که برسم به حرم فقط
اشک میریختم و ذکر لبم این شده بود که:
ممنون گذاشتی پام برسه به خونت بابا علی:)
#مأوا
خیلی دلم میخواد بنویسم
از روزها و لحظاتی که گذشت،
از زیبایی که چشمهام شاهدشون بود،
از آرامشی که مهمون قلبم بود.
از طرفیم دلم میخواد تمام اونچه که گذشت
ثبت و حک بشه تو قلبم.
تنها بمونه برای من و قلبم.
تمام ساعاتی که گذشت خواب بود انگار!
بعد از شهادت آقا مدام میگفتم کاش یکی بیاد
از خواب بیدارم کنه.
ولی بعد برگشتن از این سفر
با خودم میگم اگه این خواب بود،
کاش هیچوقت بیدارم نمیکردن!
من هنوزم باورم نمیشه که،
واقعا پام رسیده بود به بهشت:)
نمیدونم شاید یروز نوشتم براتون.
اما الان در حال حاضر تنها میتونم بگم الحمدالله.
الحمدالله بابت تمام لحظاتی که دل به دلدار رسید:)
#مأوا