eitaa logo
مأوآ...
945 دنبال‌کننده
97 عکس
50 ویدیو
1 فایل
بسم ربِّ الحسین اینجا؟! به خواستِ دل، حرفِ دل میزنیم شاید که به دل بشینه...:) می‌شنومتون...:) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hndkvaz&btn=mava
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌‌‌‌‌ هفته‌ی پیش تمام لحظاتی که داشتم یک ربع بعد رو مینوشتم؛ تماما اشک بودم و دلتنگی که یعنی میشه برسم بین‌الحرمین. بعد از نوشتنش خیلیا پرسیدن داری میری کربلا؟ و جواب من یه نه بود پر از بغض و حسرت. موقع نوشتنش حتی فکرش رو هم نمیکردم که دقیقا یک هفته بعد تو مسیری باشم که منتهیِ به کربلاست...:) ولی بالاخره بعد یه فراق طولانی، بعد دلتنگی‌ و اشک‌های بسیار و بسیار، آقای اباعبدالله گفت: بیا ببینم باز با خودت چیکار کردی تو:)❤️‍🩹
‌‌‌‌ دهه اول محرم گفتم من باید امسال برم کربلا. به دلم افتاده که برم. همه گفتن نه تو نمیتونی. گرمه کار تو نیست. میری حالت بد میشه. میری مریض میشی. گفتم دارم میرم دنبال درمون. گفتم دارم میرم رو زخم دلم مرهم بذارم. گفتم باید برم که آروم بگیره دلم. آخه هیچکدوم نمیدونستن من تو حالی بودم که، باید هرجور شده بود خودمو میرسوندم. میرسیدم و رو به حرم به آقا میگفتم: شما اون آغوشی که تنها پناه گریه‌هامه...:) من رفتم و برگشتم و ذره‌ای اذیت نشدم. بی شک همه‌ی اینا از برکات خودآقا بود. حالا دلم میخواد جلو همه وایستم و بگم دیدین شد؟! دیدین آقا بخواد میشه؟!(: بارها گفتم و باز میگم: آقایِ امام حسینِ جانم! شما تا ابد همون آغوشی که تنها پناه گریه‌هامه:)❤️‍🩹
‌‌‌ نجف همیشه حسابش با همه دنیا فرق داره برام. نجف خونه‌ست:) خونه‌ی پدری:) تو نجف جوری حال خودم و دلم خوبه و راحتم که واقعا تو خونه‌ی پدرمم. تو نجف خیالم راحته، دقیقا مثل یه دختر بچه که میدونه الان پدرش پشتش ایستاده و میتونه با همه دنیا بجنگه. اشک‌هایی که تو نجف ریخته شد، از سر دلتنگیِ دختر برای پدرش بود. حرفای که زده شد کاملا پدر و دختری بود. ناز و گله‌هامم کاملا دخترانه بود و از برای حضرتِ‌پدر. تمام مسیری که برسم به حرم فقط اشک میریختم و ذکر لبم این شده بود که: ممنون گذاشتی پام برسه به خونت بابا علی:)
‌‌‌‌ خیلی دلم میخواد بنویسم از روزها و لحظاتی که گذشت، از زیبایی که چشم‌هام شاهدشون بود، از آرامشی که مهمون قلبم بود. از طرفیم دلم میخواد تمام اونچه که گذشت ثبت و حک بشه تو قلبم. تنها بمونه برای من و قلبم. تمام ساعاتی که گذشت خواب بود انگار! بعد از شهادت آقا مدام میگفتم کاش یکی بیاد از خواب بیدارم کنه. ولی بعد برگشتن از این سفر با خودم میگم اگه این خواب بود، کاش هیچ‌وقت بیدارم نمیکردن! من هنوزم باورم نمیشه که، واقعا پام رسیده بود به بهشت:) نمیدونم شاید یروز نوشتم براتون. اما الان در حال حاضر تنها میتونم بگم الحمدالله. الحمدالله بابت تمام لحظاتی که دل به دلدار رسید:)
تنها عکسی که تو این سفر گرفتم:) با دست لرزون و فشار جمعیت کیفیت خوبی نداره اما حس و حالی که داره برام قشنگه:)
Amin Ghadim موزیکدلAmin Ghadim-Shekastam -musicdel.ir 128.mp3
زمان: حجم: 2.1M
تو مسیر رفت و برگشت بارها با بابا اینو گوش کردیم و اشک ریختیم:)💔
‌‌‌‌‌ آقای امام حسین من باز هم به آغوشت پناه خواهم آورد اما اینبار شکسته‌تر، مغموم‌تر و حتی محزون‌تر...:)
‌‌‌‌‌‌‌ آدم وقتی از همه خسته ميشه دلش یه جارو ميخواد که مطمئن باشه پس‌زده نميشه. و برای ما اون‌جا، تا ابد آغوش شماست امام حسینِ جانم:)❤️‍🩹
در ما نکند هیچ اثر درد زمانه💔 ما داغ پدر دیده و بی‌باک ترینیم
‌‌‌‌ از دیشب حالم بده و با هر جزئیاتی که میشنوم بدتر میشه. هرچی خواستم بگم نشد خواستم بنویسم نشد نتونستم، در توان من و قلبم نبود. فقط میگم کاش مادرش ندیده باشه...💔 کاش همسرش...💔 آقا حمیدرضا که شدن مصداق: " الذین‌بذلوا مهجهم‌ دون الحسین " اما خدا صبر بده به خانواده‌ای که بعد دو هفته چشم انتظاری... الله اکبر💔 ما کینه‌ی این وحوش رو از خیلی قبل‌ترها تو دلمون نگهداشتیم. از بین در و دیوار از محراب کوفه از گودی قتلگاه از شهادت آرمان و روح‌الله از ۱۸،۱۹ دی اذان صبح؟! بله ما در انتظارِ طنین‌اندازی اذانِ صبحِ عدالت هستیم.
بخونیم از برای دل‌های بی‌قرار: «الا بذکر اللَّه تطمئن القلوب»
‌‌‌‌‌ فراتر از یه دوست و همکار بود واسه بچه‌ها. برادر بود و برادری میکرد. از روز شروع جنگ و شهادت حضرت‌آقا دل تو دل بچه‌ها نبود که خودشون رو برسونن منطقه. علیرضام این میون خودشو به هر دری میزد که بره. قرار بود کاراش که جور شد خبرش کنن واسه اعزام. ولی خانومش پا به ماه بود و ناراضی. بهش میگفتیم علی خانومت واجبه، ماها مجردیم مشکلی نداریم. شما ولی باید حواست به خانومت باشه، اول باید خانومت راضی باشه. همون‌ موقع‌ها فهمیدیم قرارِ بابا بشه:) بعد چند روز تو پایگاه وقت اذان صبح از خواب بیدار شدم، علی خواب بود، بیدارش نکردم تا وضو بگیرم و برگردم؛ برگشتم دیدم بیدار شده. گفت خواب دیدم پایگاه رو میزنن و همه‌باهم شهید میشیم. با خودم گفتم بالاخره وقتش شد. شاید بالاخره نوبت ماهم رسیده. اما... تا یار چه خواهد و میلش به که باشد:) غروب قبل از شهادتش با هم حرف زدیم، مثل همیشه برادرانه و صمیمی و بازم همون حرف که دلش با رفتنه و دل خانومش راضی نیست. علی دنبال شهادت نرفت ولی شهادت پیداش کرد:) تو لیست اعزام نبود ولی جلوتر از ماهایی که رفتیم عاقبت بخریش امضا شد. - شهید علیرضا صحبتلو، به روایتِ یکی از دوستانِ شهید.