نجف همیشه حسابش با همه دنیا فرق داره برام.
نجف خونهست:)
خونهی پدری:)
تو نجف جوری حال خودم و دلم خوبه و راحتم
که واقعا تو خونهی پدرمم.
تو نجف خیالم راحته، دقیقا مثل یه دختر بچه
که میدونه الان پدرش پشتش ایستاده
و میتونه با همه دنیا بجنگه.
اشکهایی که تو نجف ریخته شد،
از سر دلتنگیِ دختر برای پدرش بود.
حرفای که زده شد کاملا پدر و دختری بود.
ناز و گلههامم کاملا دخترانه بود و از برای حضرتِپدر.
تمام مسیری که برسم به حرم فقط
اشک میریختم و ذکر لبم این شده بود که:
ممنون گذاشتی پام برسه به خونت بابا علی:)
#مأوا
خیلی دلم میخواد بنویسم
از روزها و لحظاتی که گذشت،
از زیبایی که چشمهام شاهدشون بود،
از آرامشی که مهمون قلبم بود.
از طرفیم دلم میخواد تمام اونچه که گذشت
ثبت و حک بشه تو قلبم.
تنها بمونه برای من و قلبم.
تمام ساعاتی که گذشت خواب بود انگار!
بعد از شهادت آقا مدام میگفتم کاش یکی بیاد
از خواب بیدارم کنه.
ولی بعد برگشتن از این سفر
با خودم میگم اگه این خواب بود،
کاش هیچوقت بیدارم نمیکردن!
من هنوزم باورم نمیشه که،
واقعا پام رسیده بود به بهشت:)
نمیدونم شاید یروز نوشتم براتون.
اما الان در حال حاضر تنها میتونم بگم الحمدالله.
الحمدالله بابت تمام لحظاتی که دل به دلدار رسید:)
#مأوا
Amin Ghadim موزیکدلAmin Ghadim-Shekastam -musicdel.ir 128.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
تو مسیر رفت و برگشت بارها
با بابا اینو گوش کردیم و اشک ریختیم:)💔
آقای امام حسین
من باز هم به آغوشت پناه خواهم آورد
اما اینبار شکستهتر، مغمومتر و حتی محزونتر...:)
آدم وقتی از همه خسته ميشه
دلش یه جارو ميخواد که
مطمئن باشه پسزده نميشه.
و برای ما اونجا، تا ابد آغوش شماست
امام حسینِ جانم:)❤️🩹
از دیشب حالم بده و با هر جزئیاتی
که میشنوم بدتر میشه.
هرچی خواستم بگم نشد
خواستم بنویسم نشد
نتونستم، در توان من و قلبم نبود.
فقط میگم کاش مادرش ندیده باشه...💔
کاش همسرش...💔
آقا حمیدرضا که شدن مصداق:
" الذینبذلوا مهجهم دون الحسین "
اما خدا صبر بده به خانوادهای که
بعد دو هفته چشم انتظاری...
الله اکبر💔
ما کینهی این وحوش رو از خیلی قبلترها
تو دلمون نگهداشتیم.
از بین در و دیوار
از محراب کوفه
از گودی قتلگاه
از شهادت آرمان و روحالله
از ۱۸،۱۹ دی
اذان صبح؟!
بله ما در انتظارِ
طنیناندازی اذانِ صبحِ عدالت هستیم.
#مأوا
فراتر از یه دوست و همکار بود واسه بچهها.
برادر بود و برادری میکرد.
از روز شروع جنگ و شهادت حضرتآقا دل تو دل بچهها نبود که خودشون رو برسونن منطقه.
علیرضام این میون خودشو به هر دری میزد که بره.
قرار بود کاراش که جور شد خبرش کنن واسه اعزام.
ولی خانومش پا به ماه بود و ناراضی.
بهش میگفتیم علی خانومت واجبه، ماها مجردیم مشکلی نداریم.
شما ولی باید حواست به خانومت باشه، اول باید خانومت راضی باشه.
همون موقعها فهمیدیم قرارِ بابا بشه:)
بعد چند روز تو پایگاه وقت اذان صبح از خواب بیدار شدم، علی خواب بود، بیدارش نکردم تا وضو بگیرم و برگردم؛ برگشتم دیدم بیدار شده.
گفت خواب دیدم پایگاه رو میزنن و
همهباهم شهید میشیم.
با خودم گفتم بالاخره وقتش شد.
شاید بالاخره نوبت ماهم رسیده.
اما...
تا یار چه خواهد و میلش به که باشد:)
غروب قبل از شهادتش با هم حرف زدیم، مثل همیشه برادرانه و صمیمی و بازم همون حرف که دلش با رفتنه و دل خانومش راضی نیست.
علی دنبال شهادت نرفت ولی شهادت پیداش کرد:)
تو لیست اعزام نبود ولی جلوتر از ماهایی که رفتیم عاقبت بخریش امضا شد.
- شهید علیرضا صحبتلو،
به روایتِ یکی از دوستانِ شهید.
#مأوا