eitaa logo
مأوا
156 دنبال‌کننده
338 عکس
169 ویدیو
16 فایل
@Amirezam8 جایی حوالیِ آسمان🌙 محلی برای یادداشت هام و چیزایی که دوست دارم✍️ مأوا یعنی یک جای امن، پناهگاه، جایی که در اون موندگارین🏡 مراقب چشم و گوش هاتون هستم🌱 پیام‌ناشناس👇 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1rj22tz&btn=برای.من.و.مأوا
مشاهده در ایتا
دانلود
مأوا
#مهدی
صبح جمعه است. درون مسجد که میروم، بچه ها و دوستان نشسته اند. ساعت هنوز هفت نشده. قرارمان هر جمعه ساعت ۶ است اما معمولا ساعتی صبر میکنیم و بعد شروع میکنیم تا اگر کسی هنوز بیدار نشده به جمع بپیوندد. آخر سخت است ندبه را تنهایی خواندن، پس صبر میکنیم تا غم خواندن و صدا زدن آقا را راحت تر تحمل کنیم: چه سخت است بر من، كه صداهاى ديگران در دهليزهاى گوشم بپچيد، اما از آواى دل‌انگيز تو محروم بمانم، شنيدن هر نوايى، جز پاسخ تو و جز كلام اجابت تو، بر من گران و شكننده است. چه ﻃﺎقت‌سوز است كه خلايق، دست از یاری‌ات بدارند و من، تنها گريستن را بتوانم. چه مشكل است كه ببينم، آنچه ديگران را سزاست، بر تو می‌گذرد. مرتضی عربی اش را میخواند و به این جاها که میرسد سوز صدایش را بیشتر میکند: آیا کسی هست که با من هم‌ناله شود؟ آیا کسی هست که من اشک‌هایم را بر گریه‌هایش پیوند بزنم؟ آیا کسی هست که من غریبانه سر بر شانه‌هایش بگذارم و های های بگریم؟ آیا شعله هیچ چشمی هم‌زبان اشک های من خواهد شد؟ آیا مویه های من در این برهوت غربت، طنین همراهی خواهد یافت؟ کجاست کشتزار حسرتی که من به اشک چشم ، آبیاری اش کنم. ناگهان یاد داستانی میفتم. سید مهدی شجاعی رمانی دارد به نام کمی دیرتر. در آنجا عده ای دور هم جمع شده اند و میگویند: آقا بیا آقا بیا. واقعیت اما طور دیگری‌ست. باطن آقا بیا بیای آنها این است: آقا نیا آقا نیا. به خودم و دوستان دور و برم فکر میکنم. آنها را که نمیدانم، اما به خودم که فکر میبینم میترسم. دعا را فراموش میکنم و از مسجد به درون خودم کشیده میشوم. آنقدر میروم درون که دیگر صدای مرتضی نمی‌آید. از ترس میلرزم. درونم ترسناک است. پر از موجودات بد بو و شل و وِل. لباس های هر دسته مارک های مختلف دارد. چند تایشان دارند نعره میزنند که آقا نیا. جلو تر میروم. روی لباسشان نوشته : تعلقات. ترسناک است. درونم میگوید آقا نیا، آقا نیا‌. میروم جلوی تعلقات و داد میزنم که بس کنید بس کنید. اما صدایم در مقابل نعره هایشان هیچ است و در نمی‌آید. اشک میریزم. بی صدا و بی نشان. _سلام پسرعمو جوادی‌ست. سلام میکنم. با سلامش از درون به مسجد برمیگردم. آنقدر غرق در درون بودم که نفهمیدم کی محسن ادامه داد و مرتضی خاموش شد. به متن دعا نگاه میکنم. اما اینبار با ترس و لرز. میدانم که دیگر خواندن من از ته دل نیست. میدانم که میگویم آقا بیا اما در واقع میگویم نیاید. میدانم که دشمن های زیادی در درون پرورش دادم. به یاد تعلقات می‌افتم. بعد از اتمام دعا شروع میکنم به شمردنشان. شمردن تمام تعلقاتم. بعد از به یاد آوردن هر کدام از تعلقات، به سمتش حمله میکنم. بعضی هایشان راحت نابود میشوند اما برخی از آنها خیلی محکم و قدرتمند اند. جنگ سختی‌است. امیدوارم پیروز شوم. نمیخواهم دیگر درونم ترسناک باشد. نمیخواهم درونم دشمن آقا باشد. نمیخواهم. پ.ن. ترجمه متن دعای ندبه از سید مهدی شجاعی‌ست.
یه جمعه ابری با اندکی باران تو جنگل در کنار خونواده و جاناتان سفران
ماه به طور کامل محو شده... ✔️نماز آیات