مأوا
مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد
بسمالله الرحمن الرحیم
نمیپذیرد این یادداشت هیچ چارچوب و قانونی را.
«مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد». این جمله را رضا امیرخانی میگوید در داستان سیستانش؛ آنهم در سراسر کتاب و پرتکرار. هر بار اما درست جایی که باید آنرا میگوید. اینطور میشود که تکرارش هیچ آزرده خاطر نمیکند خواننده را بلکه لبخندی هم همراهش میآورد. مثلا اگر کسی بگوید: امیررضا چرا مینویسی «همراهش یا لبخندش»؟ چرا «همراهش یا لبخندش» نه؟ امیررضا میگوید خب «مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد» دیگر. این را داشته باشید از من به جای مقدمه.
رضا امیرخانی را اسفند ماهِ ۱۳۸۱، وقتی که من فقط ۶ ماه داشتم دعوت میکنند به سفر به عنوان کسی که باید قلمزنی کند. به کجا؟ سیستان بلوچستان. چرا سیستان؟ چون رهبر سفر استانی خواهد داشت به سیستان و از امیرخانی دعوت میشود تا نوشتارش بشود یک سفرنامهای. اما این سفر نامه مثل سفرنامه های خیلی ها نیست. اصلا آنقدر نیست که شاید باید نام دیگری برایش گذاشت جای «سفرنامه».
در داستان سیستان از خیلی چیزها میخوانید. از ریشِ بلند عبدالحسینیِ تصویربردار که انگاری جلوی چشممان است، راننده مینی بوسی که مال عهد بوق است و کند میرود اما راننده اش شیفته آن است و بد بگوید کسی از ماشین میرود اخم هایش توی هم، مادری که وقتی رهبر را میبیند بغض و اشک، حرفهایی که میخواست بگوید از قبل را از یادش پاک میکند، چگونگیِ رفتارِ پسران رهبر با بقیه، شوخی های نویسنده با دوستانش، نشستن در ماشین و تماشای شهر، گرما و خاکِ صمیمیِ سیستان، برادریِ اهل سنت و شیعه و احترام زیاد رهبر به برادران اهل سنتمان، شکایات اهالی آنجا از امکانات و مسئولین کم توجه به رهبر و درخواست کمک های بسیار از سید علیِ ۶۳ ساله برای کمسخت تر زیستن، دیدار های مختلف رهبری با مردم، مکافات نویسنده در این دیدار ها، مشکلات تیم محافظان با خبرنگاران و چیزهای دیگری که در این ۳۰۰ صفحه نوشته امیرخانی. آنهم روان و صمیمی.
حاشیه است اصلا این کتاب. نه که فکر کنید چون سفریست که همراهِ رهبر است پس همهاش درمورد آن شهید است. خیر، بلکه بیشتر کنار و گوشه ها را روایت میکند تا نزدیک کردنِ دوربین به آن مردِ اهل خراسان. همین است که میگویم «مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد». آنقدر نمیگنجد که آخرِ سفر و بعد از ده روز ذهنش چنان درگیر است آقای نویسندهی ما که اصلا نمیداند رهبر همچه قلمی را راضیاست یا نه و میپسندد یا خیر این چیزهایی که نوشته است را.
به هر حال، حاصل این ده روز سفر در کنار رهبر میشود داستان سیستان. امیرخانی در ابتدای سفر سوال زیاد دارد و پیشفرض زیاد تر. و همهی این شبهات برایش رفع میشود تقریبا و شاید برای شمای خواننده نیز. از اینکه رهبر چگونه زیست میکند و چطور رفتار، و پسرهایش آیا شاهزاده طور گذران زندگی دارند و آیا بیت وضعش توپ است و این ده روز آیا پرستاره ترین هتل ها را برای استراحت دارند و دیگر چیزهایی که هر کسی ممکن است برایش سوال شود.
جواب اینهارا با خواندن داستان سیستان بدست میآورید. اگر انسی دارید با رهبرِ شهیدمان که خودتان همه جواب های پرسشهایم را میدانید تا حدی و با خواندنش دلتان یحتمل آرام تر میشود. اگر هم نه بسمالله. بخوانید دیگر این روایت را.
داستان سیستان را دوست دارم. آنهم زیاد. آنقدر که میتوانم بارها بخوانمش. میتوانم همیشه گوشه ای از کتابخوانه ام بگذارمش تا هر وقت دلم خواست خاکِ سیستان را لمس و بو کنم، بازش کنم و خاکش روی لباسم بنشیند.
و اما رهبر. رهبر همیشه دیدنی بوده برای من و حتی حالا که از پیشمان رفته هم دیدنیاست. این را شبهای اجتماع وقتی تصویرش را دست خواهر و برادرانم میبینم درک میکنم. دیدنی است حتی از روی قاب. و اما سیستانی که داستانش را امیرخانی خارج از چارچوب و قاب نوشته هم خیلی دیدنیاست. اصلا طعم خاصی دارد. آغوش را ترکیب کنید با لبخند و بغض. دیدن رهبر از قلم آقای نویسنده همچو طعمی دارد. زیاد مینشیند روی دل آدم. در سیستان میبینید رهبرِ واقعی را. و از آن مهمتر حضورش را حس میکنید. امیرخانی توصیفاتش شاید مانند اومبرتو اکو و ویکتور هوگو نباشد که تمام اجزای یک مکان را بیاورد جلوی چشمتان، اما آنقدر قلمش کوچک هست که بتواند همه جا نفوذ کند؛ حتی آن جاهایی که از آن نمیگوید. این میشود که وقتی شما توصیف نويسنده را از وقتی که کسی در اتاق جلوی رهبر نشسته و دارد با او حرف میزند میخوانید، نه تنها حس و حال آن شخص و رهبر، بلکه حتی آنکس که گوشه اتاق و پشتِ همه نشسته و شاید دارد به زن و بچهاش در خانه فکر میکند را هم حس کنید. نه که همه جزئیات را امیرخانی بگوید ها، نه. ویژگی اش همین است که خودش میآید به ذهن. نگفته فضا خودش ساخته میشود برایتان.
مأوا
مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد
داستان سیستان را که شروع کردید، وارد زندگی اهالی آنجا میشوید و شما هم میروید به استقبال رهبرتان. میگویم رهبرتان، همانطور که امیرخانی میگوید؛
چون رهبر همانقدر که رهبرِ تیمِ حفاظت است، رهبرِ مردم نیز هست، رهبر نیروی انتظامی، رهبر چتربازانِ مرزنشین، رهبرِ جوانانِ برومند، رهبرِ پیرمردانِ بیدندان، رهبرِ پسرانِ نماز جمعه، رهبرِ دخترانِ خیابان، رهبر هپیبرادرز، رهبر خواهرانِ زینب، رهبرِ چپ، رهبرِ راست، رهبر استاندار، رهبر فرماندار، رهبر بلوچ، رهبر زابل، رهبر سیستان، رهبر شیعه، رهبر سنی، رهبر کرد و ترک و ترکمن، رهبر یاروها، رهبر بچه های نشر آثار، رهبر بچه های مخالف نظام... رهبرهمانقدر که رهبرِ من هست، رهبرِ رفیق شفیق من نیز هست. او بایستی رهبر همه باشد.
این «رهبرِ همهاست هارا» وقتی ۹ اسفند ۴۰۴ فرا میرسد درک میکنم. وقتی اشک ها و فریاد های هر نوع و قشر و مذهب و فرقه ای را برای آن سیدِ شهید میبینم.
حال مهم نیست که چقدر از سیستان فاصله دارید و چقدر تا بهحال از آن شنیده اید یا چقدر از رهبر میدانید. خواندنِ این کتاب بوی آن مکان و رهبر را داراست. از داستانِ سیستان تا امروز بیش از ۲۳ سال میگذرد اما اهمیتی ندارد و خواندنش همچنان لذت بخش و مفید است. چرا که نویسنده در هیچ چارچوبی نمیگنجد و شما هم مؤمنین ان شاءالله دیگر.
خوانده شده در اجتماعاتِ شبهایمان در کنار جانفدایان وطن.
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همینطور، نعمتی فراوان و لطفی سرشار از خدا مژده میگیرند و اینکه میفهمند خدا پاداش مؤمنان را پایمال نمیکند.
آلِ عمران(١٧١)
#پیام
#تلاوت
#صدایی_که_دوست_دارم
مأوا
این عزیزان هم در راه مشهدن تا برسه به دوستمون :)
این دوستانم رو هم فرستادم نزدیکای آقا امام رضا✨️
در راهِ خونهی دوتا از دوستانِ مأوا که هر دو مشهدن.
آقا مجتبا و فاطمه خانم
پ.ن. ما میگیم مجتبا نه مجتبی🙂↔️
160.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت
نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت
مأوا
عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت
این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟
هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت
باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست
هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت
دل رم کرده ندارد گله از تنهایی
که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت
از درون سیه توست جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب
ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت
هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل
در دل سوختگان انجمن آراست بهشت
عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت
نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت
صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش
که درین آینه بی پرده هویداست بهشت
- صائب تبریزی
#شعر_شب
زینب خانم هستن، از شیرینی هایِ این شب های میدون شهید سلیمانی :)
شبِ ۹۳وم خیابون اومدن هامون برای ایران جان.
الحمدلله ۸۹ شبش رو اومدم.
دو شبش مریض بودم، یه شبش بخاطر کار و مسئولیتی که داشتم هیچ جوره نتونستم از خونه تکون بخورم و تا صبح مشغول بودم. یه شب هم خواب موندم 🥲
تمام مهمونی ها و عروسی ها و برنامه ها و دعوتی ها و هر چیز دیگه ای رو گذاشتم کنار تا یه وقت اجتماعات یا میدون هارو از دست ندم و باید بگم خیلی هم لذت میبرم و اگر نرم واقعنی یه چیزی کم دارم انگاری. و کلی دوست خوب هم پیدا کردم. و اینکه:
من یک معلم هستم، تو خیابون میمونم تا بچه ها تو مدرسه جون ندن.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این نماهنگ رو دوستش دارم.
ترجمه:
علی امیر من است و چه امیر والایی
یار پیغمبر و بهترین یاور مولایی
پدر حسنین و همسرِ بتول (حضرت زهرا)
وارث طه (پیامبر) و برترینِ وزیر...🤍
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
IMG_20250612_161047_871.jpg
حجم:
1.4M
چگونگی خوندن نماز بیعت غدیر رو میتونین تو این عکس ببینین.
همین فایل رو میتونین چاپ هم بکنید.