eitaa logo
مأوا
156 دنبال‌کننده
338 عکس
169 ویدیو
16 فایل
@Amirezam8 جایی حوالیِ آسمان🌙 محلی برای یادداشت هام و چیزایی که دوست دارم✍️ مأوا یعنی یک جای امن، پناهگاه، جایی که در اون موندگارین🏡 مراقب چشم و گوش هاتون هستم🌱 پیام‌ناشناس👇 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1rj22tz&btn=برای.من.و.مأوا
مشاهده در ایتا
دانلود
مأوا
#الله #سید #صدایی_که_دوست_دارم
یه سال از رفتن سید میگذره
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 مرگی برای... 🕊 سالروز شهادت سید مقاومت، سیدحسن‌نصرالله را گرامی می‌داریم. 🛒 کتاب بهار رویش 📖 ▫️ | عضو شوید👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2964258817C4593522bca
هدایت شده از 🏆 لیگ کتاب 📚
شهید غلامعلی بصلی.mp3
زمان: حجم: 12.5M
📜مقاله صوتی شهید غلامعلی بَصَلی ➖این قسمت: عَلَی الدُّنیا بَعدِکَ العَفا💔 🖲لینک متن مقاله: https://eitaa.com/ligeketab/10613 🅾 کانال 🏆لیگ_کتاب📚 @ligeketab
مأوا
📜مقاله صوتی شهید غلامعلی بَصَلی ➖این قسمت: عَلَی الدُّنیا بَعدِکَ العَفا💔 🖲لینک متن مقاله: https:/
این هم داستان داش غلام❤️ فردا هم داستان آخرین شهید دفاع مقدس محل رو قراره بنویسیم و صوتی کنیم و تمام... پ.ن. https://eitaa.com/ligeketab/10535 این لینکِ متن داستان شهید عباس نیا، شهید کربلاست. اما بخاطر وجود مصاحبه و فیلمهای مختلف، نشد که بخونم و صوتی کنم.
هدایت شده از 🏆 لیگ کتاب 📚
شهید عشقعلی آقاجانی.mp3
زمان: حجم: 12.8M
📜مقاله صوتی شهید عشقعلی آقاجانی ➖این قسمت: گلی گم کرده ام، میجویم او را...💔 🖲لینک متن مقاله: https://eitaa.com/ligeketab/10721 🅾 کانال 🏆لیگ_کتاب📚 @ligeketab
پاییز امسال تصمیم گرفتیم برای هفته دفاع مقدس داستان شهدای محلمون رو بنویسیم داستان هارو به جز یک داستان که توش مصاحبه بود (کربلای۲ یا دومین کربلا) تونستم صوتی کنم خداروشکر
آدم‌ها همه می‌پندارند که زنده‌اند؛ برای آن‌ها تنها نشانهٔ حیات، بخارِ گرمِ نفس‌هایشان است کسی از کسی نمی‌پرسد آهای فلانی! از خانه دلت چه خبر؟ گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟ -شاملو
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Red dead Redemption 2 بالاخره تموم کردم و چقدر خوش گذشت این ماه 🎮 🐎 بعضی تجربه ها فراموش نشدنی‌ان و تجربه بازی رِد دِد ۲ یا به فارسی شاید بشه گفت رستگاری خونین یا یه همچین چیزی برا من تو همین دسته قرار میگیره 🤌☕️
دلتنگی
مأوا
#یادداشت دلتنگی
من روی مبلم. جلوی من محسن که پشتش به منه و روبروی ما پیرمرد و پیرزنی نشستن. محسن داره با گوشیش فیلم میگیره و من با چشمهام. نشسته ایم پای صحبت های زنی که من وقتی یک سالم بود پسرش رو از دست داد. عاشورای سال ۱۳۸۲ شمسی. جایی بود که علی اکبر عباس نیا، یه جوون دوست داشتنی از روستامون رفت به کربلا و دیگه برنگشت. اون سال بچه محلامون جمع شدن و باهم رفتن کربلا و تونستن تو روز عاشورا دسته روی داشته باشن تو بین الحرمین. بابا هم بود. به عنوان مدیر کاروان. بابا میگفت وقتی انفجار دوم اتفاق افتاد چیزی یادم نیست، فقط یادمه چشم باز کردم و دیدم روی تخت بیمارستانم. خداروشکر به خیر گذشت. هر چند خیلی ها آسیب جدی دیدن. کلی مصدوم و کلی شهید. میخوام از بابا و مامان علی اکبر بگم. اونها این روزها آرومن. پیرمرد و پیرزن ها همشون آرومن. چون دیگه قدرت زیادی ندارن که سرو صدا کنن. گذر عمر قدرت اونهارو خیلی کم کرده. گوشه ای برای خودشون آروم میگیرن و خاطرات و نوه ها بیشتر سرگرمی‌شونه. به این فکر میکنم که اگر خودم پیر بشم سرگرمیم چیه؟ فکر میکنم کتاب بهترینه. بهترین. کلی کتاب رو هم برا همین خریدم. که اون روزها بخونم اگر بودم. کتابخونه و پیری من رو فعلا ول کنین. شاید بعدا صحبت کردم راجع بهش. برگردیم سراغ جمعه گذشته. به مادر علی اکبر نگاه میکنم. از بچگی علی اکبر میگه، از نوجوونیش، از اینکه چقدر با عشق به بقیه کمک میکرد و رایگان درمان میکرد. اخه اون تو بهداری محل مشغول بود. یه جهادی واقعی. مادر همینطور ادامه میده و تا زمان شهادت پسرش رو هم میگه. اما پدر. پدر اما ساکت نشسته. من گوشهام به صدای مادر بود اما چشمهام اون روز روی حاج ابراهیم بود. بغض ها با دستهای خیلی قوی میان و هر لحظه گلوش رو فشار میدن. اونقدر که هر چند ثانیه اشک ها میاد. و میاد. و همینطور تا آخر صحبت های همسرش میاد و میره. چشمهای قرمزِ پدر نشون دهنده یک چیزه. دلتنگی. دلتنگی از سلاح های بغضه. یعنی اگر بغض بخواد شمارو زمین بزنه از سلاحِ قدرتمندی مثل دلتنگی استفاده میکنه. دلتنگی اونقدر دستان پر زوری داره که حتی گاهی سفت و سخت ترین مرد هارو هم به زانو در میاره. پدر با یاد پسرش و جای خالیش، بعد از سال ها هنوز چشمهاش خیس میشه. ۲۲ سال از اون روز میگذره. از خونه پدر و مادر شهید بیرون میایم و به خونه های خودمون میریم. شب که میشه یهو یه دستی رو حس میکنم. بو میکنم. بوی دست آشناست. بوی دلتنگیه. میدونم که اگر بزارم دستش رو جلوتر بیاره قراره چی بشه. میدونم. مدت هاست میاد و دیگه خوب میشناسمش. بلند میشم و میرم سراغ دفترم. و شروع میکنم به نوشتن شعری که گروس عبدالملکیان سروده: دلم تا برایت تنگ می‌شود ؛ نه شعر می‌خوانم نه ترانه گوش می‌دهم ، دلم تا برایت تنگ می‌شود ؛ می‌نشینم ، اسمت را می‌نویسم می‌نویسم می‌نویسم می‌نویسم بعد می‌گویم : اینهمه او پس چرا دلتنگی؟... به چیزهایی که باید، فکر میکنم و آروم تر میشم. چشمهام رو میبندم و نفس عمیق میکشم. دیگه بویی نمیاد. رفت. لبخند میزنم و خدارو به خاطر حال خوب عجیبی که گاهی بهم میده شکر میکنم.