13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگاهت :)
کهکشانِ ناتمامیست که هنوز در این قابِ کوچک ، ستارهباران میکند شبهایِ دلتنگیام را. تو نرفتهای؛ هنوز از پشتِ این پردهیِ زمان، با همان نگاهِ مهربان، مرا به تماشا نشستهای، ای حضورِ همیشه جاریِ من ...
#سردار_شهید_دکتر_حمیدرضا_حیدری
40.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پارت_دهم
همه بودند ، همه آمده بودند، فامیل، همسایه ها، دوستان و همکاران و شاگردانت، همه و همه بودند اما تو که نبودی انگار جهانم خالی بود.
پدر زنگ زد و گفت داریم می رسیم ، می آییم دم در خانه ، تو داشتی می آمدی،خسته و خونین بال، تو در قامت یک شهید می آمدی با مهر تایید حضرت مادر بر سینه. یک انسان معمولی رفته بودی و داشتی با عنوان شهید می آمدی، تو چقدر بزرگ شده بودی، چقدر پر افتخار شده بودی، جان ما امروز جان تمام جهان شده بود. خدا چقدر دوستت داشت که تو را برای خودش خواسته بود ، تو الان با یک عنوان باشکوه می آمدی .اسم جدیدت را برای خودم مرور کردم؛ سردار شهید دکتر حمید رضا حیدری. باید به این اسم پر افتخارت عادت می کردم ...
ادامه ی #پارت_دهم
همه دور هم جمع شدیم تا مهیای استقبال شویم. به هم قول دادیم محکم باشیم تو نمرده بودی تو زنده بودی و در محضر خدایت روزی می گرفتی و ما به تو افتخار کردیم. دلم پر از هوایت بود. وجودم مملو از تو شده بود تو در درون تک تک ما لانه کرده بودی نوری بودی که در وجود ما تکثیر شده بودی.
یکی گل خرید یکی، عکس آورد، یکی بنر زد، یکی باند موزیک را آماده کرد و یکی نقل خرید، از همان ها که بر سر دامادها می پاشند، و ... وای از دل ما 🙂
تو به دست اشقی الاشقیا شهید شده بودی و چقدر شبیه مولایت حسین شده بودی ...
و سر انجام رسیدی، در تابوتی در یک آمبولانس و چقدر گل باران شدی و نقل ها بر روی ماشینت ریختیم و اشکها و خون دلی که دیده نمی شد ...
همزمان با آمدنت خیلی ها رسیدند امام جمعه و سردار و همکاران اما رسیدن پدرم چیز دیگری بود.
پدرم رسید ، چقدر شکسته بود خودم دیدم که دست بر کمر می آمد خودم رد خاک را روی زانوهایش دیدم فهمیدم تا به پیکرت برسد بارها بر زمین افتاده و باز برخاسته و کمی هم شرمنده بود انگار آرزو داشت تو را سالم به ما برساند اما نمی شود در برابر خواست خدا تسلیم نبود. از مولای شهیدم حسین برای دل پدرم صبر طلب کردم که خودش داغ شهادت برادر کشیده بود که خودش دل پدرم را برای این داغ پسندیده بود و از خواهر صبورش برای دل مادر و پدر و بقیه عزیزانت صبر خواستم و از رقیه برای دل خودم
آری امشب ستون خیمه ی عمو کشیده شده بود ...
#سردار_شهید_دکتر_حمیدرضا_حیدری
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
یک سال است که چشمهایمان به در است، به راهی که رفتی و دیگر بازنگشتی. هر روز ، وقتی به خانه برمیگردم ،ناخودآگاه نگاهم پیِ کفشهایت میگردد، انگار که پس از مدتی دوباره به خانه برگشته ای. صدای زنگِ در، هر بار قلبم را به تپش میاندازد، با این امیدِ واهی که شاید تو برگشته باشی و از حالِ این روزهای ما بیخبر باشی.
یک سال است که نبودنت، بارِ سنگینی شده بر دوشِ پدر و مادری که موهایشان در این یک سال، سفیدتر از همیشه شد. یک سال است که ما هر روز را با این باورِ تلخ اما شیرینِ بازگشتِ تو سر میکنیم؛ انگار تمامِ این یک سال، خوابی بوده که به زودی تعبیر خواهد شد. اما من، در عمقِ جانم، یقین دارم که روزی دوباره خواهی آمد. فقط نمیدانم، آن روز، من هنوز اینجا خواهم بود تا دیدارت کنم، یا این انتظارِ بیپایان، مرا نیز با خود خواهد برد…💔❤️🩹
#سردار_شهید_دکتر_حمیدرضا_حیدری
@sardarshahid_drheydari
اِنقطاع³³³|محمدرضافتوحی-وایعليِاَکبـرم-.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
امشب روضه علی اکبر حس و حال عجیبی داشت برام :)
آخ بمیرم برا امام حسین
امسال روضه رو با پوست و استخوان درک کردم ، جمله به جمله اش
آخ وقتی که تو روضه میخوندن [ بلند بالا قد رعنای من کَمِت کردن ] یاد اون قد و بالای بلندت میوفتادم ، یاد قد بلندت که همه میگفتن ماشاالله
عمو چقدر محرم رو دوست داشتی و دقیقا یک محرم به عنوان شهید آوردنت و برای هممون آرامش و صبر بود که عزای تو با محرم یکی شد و اما امشب چقدر قشنگ بود برام عمو سالگردت با روضه علی اکبر یکی شد ...
امشب من روضه علی اکبر رو حس کردم و با تکرار خاطرات روز شهادتت شاید کربلا رو برای چند لحظه زندگی کردم ...
یکسال پیش وقتی خبر شهادتت رو شنیدم فقط گفتم وای علی اکبرم ...
و امسال هم آرامش قلبم همین روضه ی علی اکبر شد ..
دلم برای قد و بالای بلندت ، برای صدای قشنگت ، برای خنده های مهربونت ، برای چشمای مهربونت برای همه چیزت تنگ شده و نمیتونم قبول کنم که یکسال گذشته که نیستی :)
عمو فقط یه چیز منو عجیب سوزوند 💔
میگفتن وقتی داشتن لباساتو جمع میکردن ، پیراهن مشکیت که خیلی دوسش داشتی و همیشه چند روز مونده به محرم ها خودت با سلیقه اتو میکردی و تمیز و مرتب آماده میکردی و میپوشیدی
اون روز هم اتو شده آماده و داخل کمد بوده و احتمالا میخواستی بیای و بپوشیش ولی خوب نشد که بپوشیش و هنوزم مرتب و اتو شده داخل کمده :))
وای علی اکبرم ...
ولی خوش به سعادتت
کاش همین پیراهن سیاه ها و محرم ها و نوکری ها و مراسم ها واسطه ما هم بشه تا شاید ما ام جزو شهدا بشیم ...