ماه بالا سرم روشن تر از همیشه است،
صدای شعار مردم تو گوشمه،
بغض تو گلومه،
علم تو دستمه،
اشک تو چشمامه،
خوشحالم.
شب سیزدهم فروردین چهارصد پنج
نویسنده ها آدم های تنهایی هستن.
گاهی ساعتها،روزها،ماهها یا شاید هم سالها توی یه اتاق میشینن و به ساختار داستان ها و شخصیت هایشون فکر میکنن،بدون اینکه حتی کلمه ای رو بنویسن!
_قهوه سرد اقای نویسنده
جدیدا دارم یه سریال میبینم،
که شخصیتی که به دختره
آسیب جسمی و روحی زده
داره کم کم به دختره علاقه مند میشه؛
و موقع دیدن این سریال همش یاد حرف آرمان توی قهوه سرد آقای نویسنده میوفتم:
[آخرین باری که شکار رفتم شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش. وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس میکشید و با چشمهاش التماس میکرد، زیباییش جادوم کرده بود، حس کردم میتونه دوست خوبی برام باشه، اما خوب که فکر کردم فهمیدم اینطوری اون گوزن همیشه لنگ میزنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی میوفته که سرش اوردم!
تو هیچوقت نمیتونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست بشی!]