#پاراگراف
۷۱_ تویی برای من 2!
از پله ها میام پایین و
نگاه میکنم به سمتی که فکر میکنم
میتونم پیدات کنم،
تورو میبینم و تظاهر میکنم که ندیدمت
بعد روم رو میکنم سمت کفشم تا بند کفش رو ببندم و نشون بدم که هیچ توجهی به سمت تو ندارم!
سایه تورو میبینم که داری میای سمتم، در آن ثانیه منصرف از اومدن میشی، سرت رو میندازی پایین و میخوای برگردی ؛
ولی من دلم میخواد بدونم چرا داشتی میومدی سمتم،
میپرسم ازت: [ کاری داشتین؟ ]
تو خجالتی میکشی
مثل وقتی ۹ سالت بود گونه هات سرخ میشه ،
حیرت زده میشی از اینکه من حواسم بهت بود !
شاید تو دلت آرزو کردی که ای کاش
من رو ندیده بود یا
شاید هم میگی میرم سمتش هرچی باد و باد!
دستی میکشی رو سرت میای نزدیکم
و توی مجاورت من وایمیستی،
اینبار تو اومدی سمتم،
درست برعکس کوچیکیهامون که من همیشه پیش قدم بودم!
با طمانینه شروع میکنی حرف زدن،
حرفهایی رو میزنی که من همیشه منتظر شنیدن از سمت تو بودم!
حرف میزنی،
صدای تو گُنگ میشه تو سرم،
دارم لحظه ای رو زندگی میکنم که همیشه تصور میکردم!
طوری رفتار میکنم انگار نه انگار که از عمق قلبم خواستار وجود توعم،
عجیب نگاهم میکنی ، تو نگاهت برقی رد میشه،
حرفات یه طوریه که انگار قشنگ فهمیدی که منم همونطور که تو منو میخوای میخوامت !
نمیدونم چی بگم.
لبخندی میزنم به سمتت!
به ساعتم نگاه میکنم
بهت میگم:
[ببخشید من عجله دارم باید برم..]
تو با نگاه سردی به سمت من ولی پر از لطافت و آرامش که از توش متوجه میشی که" من پشیمون نیستم از اینکه احساساتم رو تو فهمیدی"
میگی :
[ باشه ولی یکم دیگه بیا همینجا
اگه واقعا توهم همونطور که من میخوامت
میخوای منو! ]
اینبار لبخند عمیقی میزنم بهت ،
چشمام رو برعکس همیشه گره میزنم به صورتت ،
دیگه مثل بچگیام که سعی میکردم نشون بدم که کمتر مشتاق بازی باهاتم رفتار نمیکنم،
دیگه نمیترسم از اینکه متوجه بشی دوست دارم!
من همونطور نگات که میکنم که تموم این سالها باید،
سری تکون میدم که یعنی باشه
:)
که یعنی قبل اینکه تو اونجا باشی من اونجا وایستادم!
.
کلی استرس دارم که نکنه نرسم، نکنه تو بری، نکنه تو فکر کنی که این نمیخواد منو!
بالاخره میرسم،
توهم رسیدی
چشمام رو مظلوم میکنم درست برعکس همیشه!
اینبار توهم میفهمی که اره منم همینطور:)
گرمه
نگاه تو گرمه، اتیش دوست داشتن هردومون تو دلامون گرمه، هوا گرمه!
تکون میخورم و از جام پا میشم؛
ای کاش واقعیت بودی!
_ سیده زهرا موسوی
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۷۱_ تویی برای من 2! از پله ها میام پایین و نگاه میکنم به سمتی که فکر میکنم میتونم پیدات ک
این متن رو ۱ ماهه نوشتم:)
بعد امروز که این عکس رو فرستادم
دیدم چقدر میشینه به عکس
گفتم وقتشه که بقیه بخوننش!
شـاید نویسنده:)
عکس از سایه ندارم هرچی گشتم ولی خب این عکس شاید کمی وایب سایه بده:) روز چهارم✨️
(آشفته، فکر وخیال ، خسته)
روز پنجم✨️
خیلی وقته برای فرستادن (🤣) مقاومت نمیکنم ،
میترسم از روزی (😘😍) که برای فرستادن اینها هم مقاومت نکنم!
_بزرگسالی داره دامنم رو میگیره_
عااام..
سه تا بیشتر متن احساسی ،
دوتا مذهبی نوشتم!
احساس میکنم قلمم داره برمیگرده:))
عاام:))
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۷۱_ تویی برای من 2! از پله ها میام پایین و نگاه میکنم به سمتی که فکر میکنم میتونم پیدات ک
به رسم چهارشنبه های معروف شاید نویسنده:)
هدایت شده از لئو
من دستم به ماه رسید و ازم گرفتنش، بعد اینا منو با ستاره تهدید میکنن.
شـاید نویسنده:)
به رسم چهارشنبه های معروف شاید نویسنده:)
کسی یادش هست چهارشنبه های معروف من رو؟
یا پنجشنبه هارو؟
اصلا میدونید مال کیهه؟
بگین بهم اگه نمیدونید بگم