هدایت شده از قهوه تلخ
سردرگمم، سرگردان، خانهات را گم کردهام، شقیقههایم نبض دارند، پاهایم بین راه خانهقدیمیات و خانه جدید خاکیات تعلل میکند.
یادش بخیر، چقدر دوست و آشنا داشتی؛ من ولی در این شهر درندشت یک نفر را پیدا نمیکنم که دستانم را دور گردنش حلقه کنم و بگویم قفسه سینهام تنگ شده؛ دیشب تا دیر وقت زیر برف سنگین قدم زدم، سینهام به خسخس افتاده ولی گمان نمیکنم به تنگی نفسم ارتباطی داشته باشد.
.
.
دمنوش را روی میز میگذاری و با عذاب وجدان لب هایت را گاز میگیری و به من نگاه میکنی، از حالت چهرهات خندهام میگیرد و همراه با خنده، سرفه.
پتوی هفتم را دورم میپیچی و یک لیموی زبانبستهی دیگر را در فنجان دمنوش خالی میکنی. آرام میگویم:«کافیه آنا جان»؛ یکدفعه قطرهی اشکی از گوشهی چشمت میچکد، بغضت میشکند و اشک های بیشتری روی گونهات میلغزند، با لب های لرزانت نگاهم میکنی:«ب... بب.. ببخشید متیو... هَمَـ.. همش تقصیر من بود...» و هقهق میکنی.
کوه پتو هارو کنار میزنم؛ میخواهم سرت را به آغوش بکشم ولی میترسم توهم بیمار شوی، یکی از پتوها را میاندازم روی سرت که میانمان حائل باشد، بعد با دست های تب دارم قلقلکت میدهم:«دیگه از این دریوریا نشنومااا، چمه مگه من؟ تازه تقصیر خودمه! میخواستم برادر یه خلمشنگ نباشم»، این همه صحبت پشت سرهم به سرفه وادارم میکند.
میخندی و پتو رو کنار میزنی، بعد جدی میشوی و میگویی:«حالت خوبه؟»
_«بله مادمازل، خوب خوب»
عاشق این احساسات پاکت هستم، در کسری از ثانیه بارانی میشوی و بعد میتوانی سریع ابرها را کنار بزنی و آفتابی باشی! من یا آنقدر داغ میشوم که بسوزم یا آنقدر سرد و طوفانی که یخ ببندم.
بلند میشوی و دوربینت را میاوری، ویدیوی دیشب را پخش میکنی و ذوق زده نگاهش میکنی؛ به اصرار جنابتان 3 صبح زیر برف، تانگو رقصیدیم؛ دو ساعت طول کشید که حرکات را یادم دهی و اخر هم ناشیانه ادا در آوردم. ولی به خندههایت میارزید؛ تب چهل درجه، نفس های داغ، سرفه های سینهخراش، همه به خندههایت میارزید.
.
دیشب باز به سرم زده بود؛ یادم نمیآمد کجا گمت کردم، راه خیابان بیراههی آن سال را گرفتم، فکر میکردم آنجا منتظر منی تا برقصیم، تا بخندیم، تا ! ولی خیابان را پیدا نمیکردم؛ بارانیام فراموشم شده بود و مثل بیدِ در دست باد میلرزیدم.
نمیخواستم برگردم و لباس گرم بپوشم، نمیخواستم منتظرم بمانی، نمیخواستم ثانیهای برای دیدنت دیر کنم؛ دیوانهوار به سمت آن جادهی دورافتاده میدویدم. حتی وقتی بعد دو ساعت و نیم دویدن رسیدم، حتی وقتی ندیدمت، باز یادم نیامد تو تا ابد نیستی، فکر کردم فقط دیر کردهای!
نشستم و تکیه دادم به تیر برق تا بالاخره پیدایت شود، نمیدانم چگونه در آن سرما خوابم برده... صبح در درمانگاه چشم باز کردم، گفت اگر نیم ساعت دیرتر میرساندنت، خونت در رگهایت یخ میزد، میمردی! فکر کردم چه اشکالی داشت بمیرم؟ میتوانستیم باهم در بهشت برقصیم...
از بیمارستان، از بوی الکل، از هر چه که مرا یاد آن صبح کذایی تصادف میانداخت متنفر بودم، سرم را از دستم کندم و بیرون زدم؛
نمیدانم اکنون به کجا فرار میکنم، نمیدانم میخواهم به سمت خانهی خاکیات بیایم یا امیدوار باشم که در خانه با یک فنجان قهوهی داغ منتظرم باشی...
یکبار نوجوان که بودم، برای پیدا کردن تکه نانی _برای تو_ تا صبح خیابانها را گشتم، ذاتالریه کردم، تو با دست های کودکانهات روزهای بسیاری مراقبم بودی، مثل فردای آن شب شیرین.
به گمانم باز ذاتالریه کردم؛ اما... تو کجایی؟
#چرندیاتم
#Matio
#Ana
شـاید نویسنده:)
سردرگمم، سرگردان، خانهات را گم کردهام، شقیقههایم نبض دارند، پاهایم بین راه خانهقدیمیات و خانه ج
چقدر دلم برای متیو و آنا و قلم تو تنگ شده بود!
کاش بیشتر بنویسی و ما از نوشته هات فیض ببریم:)
کلمات چقدر ناتوانند!
قشنگ قشنگ قشنگ مثل همیشه
همون حس کلاسیکی که من عاشقشم🌟😭
خیلی وقته برای فرستادن (🤣) مقاومت نمیکنم ،
میترسم از روزی (😘😍) که برای فرستادن اینها هم مقاومت نکنم!
_بزرگسالی داره دامنم رو میگیره_
عااام..
سه تا بیشتر متن احساسی ،
دوتا مذهبی نوشتم!
احساس میکنم قلمم داره برمیگرده:))
عاام:))
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۷۱_ تویی برای من 2! از پله ها میام پایین و نگاه میکنم به سمتی که فکر میکنم میتونم پیدات ک
به رسم چهارشنبه های معروف شاید نویسنده:)
https://eitaa.com/maybe_writer/15470 و من چقدر این مدل خواب هارو دیدم و وقتی بیدار شدم دلم خواسته واقعیت باشه،میتونم کامل متنی که نوشتی رو درک کنم..هوم
.
.
منم اگه بگم بخشیش خواب بوده دروغ نگفتم:))
و خیلی حس بدیه،
صبح بیدار میشی میبینی عع همش خواب بود و دقیقا تو نقطه اوج تموم شده!
حالا تو میمونی و فکر خیال:)
هدایت شده از لئو
من دستم به ماه رسید و ازم گرفتنش، بعد اینا منو با ستاره تهدید میکنن.
https://eitaa.com/maybe_writer/15470 و من چقدر این مدل خواب هارو دیدم و وقتی بیدار شدم دلم خواسته واقعیت باشه،میتونم کامل متنی که نوشتی رو درک کنم..هوم
.
.
منم اگه بگم بخشیش خواب بوده دروغ نگفتم:))
و خیلی حس بدیه،
صبح بیدار میشی میبینی عع همش خواب بود و دقیقا تو نقطه اوج تموم شده!
حالا تو میمونی و فکر خیال:)
https://eitaa.com/maybe_writer/15498
پروفایل ایتات رو بفرست
.
.
اخه یکی دوتا نیست ۴ تاست🤣
دوتای اولی رو میفرستم