هدایت شده از ↯ژولیت
امشبو قرار شد با هستی اینا بریم مراسم بعدشم یه شام مختصر بخوریم
هدایت شده از ↯ژولیت
بعدش رفتیم تو یکی از آلاچیق های پارک نشستیم که شام بخوریم..
هدایت شده از ↯ژولیت
مامان منو و مامان هستی شروع کردن دونه دونه سوتیای منو هستی رو تعریف میکردن و میخندیدن.
هدایت شده از ↯ژولیت
یه جاش برگشتم به مامانم گفتم بخدا اینا منو سوژه میکنن، نگو دیگه🤣🤣
هدایت شده از ↯ژولیت
همینجوری داشتم غذامو میخوردم یهو دیدم یه سوسک گنده زیر صندلی داره راه میره
چنان جیغی کشیدم کل پارک برگشتن سمت ما(:
شاید زیبا ~
همینجوری داشتم غذامو میخوردم یهو دیدم یه سوسک گنده زیر صندلی داره راه میره چنان جیغی کشیدم کل پارک ب
من خیلی ناخداگاه سریع رفتم بیرون از آلاچیق
بعد دوثانیه ویندوزم بالا آمد گفتم چیشد بعد یادم افتاد فاطمه از سوسک عین سگ میترسه😭😭🤣