🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت آقای محمّدرضا مهدی زاده
🔹صفحه ٩٢_٩٠
#قسمت_سی_و_هشتم 🦋
((میدان مین))
بسیار تعجب کردم که محمد حسین چطور آن ها را دیده بود؟!!
در حالی که وقتی من جلوتر از او می رفتم باید زودتر متوجه آن ها می شدم! 📼دوربین را دوباره به محمد حسین دادم که او نگاه کند،اما متوجه شدم که با اشاره سر می خواهد به من بفهماند که آن ها نزدیکمان هستند.
برای چند لحظه، هر دو میخکوب شده بودیم!! خطر بزرگی از کنارمان گذشت. اگر فقط چند قدم جلو می رفتیم، قطعاً با #بعثی_ها برخورد می کردیم و آن وقت کارمان ساخته بود!
برای دقایقی نفس هم نمی کشیدیم و اگر راه داشت، به قلب هم می گفتیم نتپد!🤭
پشت میدان نشستیم تا #عراقی_ها رفتند. دوتایی نفس عمیقی کشیدیم و خدا را شکر کردیم بعد هر دو با احتیاط راه افتادیم.
من #اسلحه ام را زیر سیم خاردار گذاشتم و آن را بلند کردم و با کمک محمد حسین، دوتایی از زیر آن عبور کردیم و وارد # میدان_مین شدیم.
در همین موقع چند نفر عراقی را دیدم که از تپه مقابل پایین آمده و به سمت ما می آیند. خیلی سریع روی زمین دراز کشیدیم.
نگاهی به محمد حسین کردم.
با حرکت سر و صورت گفتم گیر افتادیم.😰نمی دانستیم چه کار باید بکنیم؛غرق در چاره اندیشی بودم که دستی را مچ پاهایم احساس کردم. 😱
قلبم داشت از سینه بیرون می زد!!
ابتدا گفتم شاید عراقی مچ پایم را گرفته است و می گوید تکان نخور که توی چنگ منی! 😖
همان طور که خوابیده بودم، برگشتم ونگاهش کردم؛ محمد حسین بود وبا دست به سمت راست اشاره کرد..
من که دنبال نجات از این مهلکه بودم، سریع منظورش را فهمیدم؛ آهسته بلند شدم و نیمه خیز و با احتیاط به سمت راست رفتیم و داخل #معبری شدیم. فکر کنم همان معبری بود که امیری در آن به #شهادت رسید..؛
اما فعلا با شرایطی که ما داشتیم، معبر خوبی برای در امان ماندن بود.
آن ها متوجه ما نشدند و ما آن شب توانستیم در آن مکان توقف کنیم.
بعد از اینکه محمد حسین خوب #منطقه را بررسی کرد🧐 وجوانب کار را سنجید، دوباره به طرف خطّ خودی راه افتادیم و
خداروشکر بدون هیچ مشکلی به #مقر رسیدیم.
آن قدر خسته بودیم که بلافاصله داخل #سنگر رفتم و آماده خواب😴شدم،امّا دیدم محمد حسین خارج شد.
تعجب کردم!
این وقت شب کجا می خواهد برود؟
پشت سرش بیرون رفتم؛ دنبال آب می گشت تا #وضو بگیرد، می خواست نماز شبش را بخواند!
من هنوز در فکر #مأموریت آن شب بودم
وکارهایی که محمد حسین کرده بود...
نماز خواندنش در محل شهادت امیری،
پیدا کردن معبر،
موفقیت آمیز بودن شناسایی در منطقه ای که بسیار حساس وخطرناک بود.......
──━━━❖ ❖━━━──
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━┓
❖ @mazhabi_yon ❖
┗━━─━━━⊰✾✿✾⊱┛
سلام رفقا 😍🤚
ما خیلی داریم تو پیام گزاریم مون
تلاش میکنیم ولی شما چرا ترک میکنید😟
خواهشا اگه راضی نیستید حداقل دلیلشو بگین تا ما تلاش کنیم تا بر طرف بشه😊
بازم ممنونم از عزیزانی که نه تنها پیشمون موندن دوستاشون رو هم دعوت کردن به کانالمون😍😉🙃
#مدیر_نوشت✍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استوری🍃🌊
باران پاییزی در مزار شهید حاج قاسم سلیمانی⛈
@mazhabi_yon
مذهــبـیـون
❨•📒🖇•❩
میدونیگناهچیه؟
وقتییهکاریمیکنیوجرئت
نمیکنیبهدونفردیگهبگی
یعنیگناهکردی🚶🏻♀:)
#الکیخودمونوقانعنکنیم🖐🏻
@mazhabi_yon♡
#تَــلَنـگـر... ♨️
.گاهے خدا انقدر زود
به خواسته هامون جواب میده
ڪه باورمون نمیشه از طرف خدا بوده
اینجاست ڪه میگیم عجب شانسے آوردم!✨
@mazhabi_yon
🎀🍃#مذهبیون🍃🎀
🍀هستن دخترایے که....
نگران پاکـــ شدن😰😱
آرایششون نیستن ؛💄
چون #آرایـش ندارن ...🙂🙃
☘هستن دخترایے که وقتے یه پســر #پولدار 😃
مے بینن دلشون نمے لرزه ؛🤑💵
چون دلشون دله نه ژله ... ! 😊😄
🍃هستن دخترایے که با دیدن ماشین پسـرا
کفــ نمیکنن ؛🚘
چون اینا دخترن نه دلستـر ...🍺🤷♂🤷♀
💚💛🧡اینا رو خیـلـے #مواظبشون باشین!🌹
#اذیتـشون نکنید قــدر اینا رو بدونید ،😇
👈#نعمتهاےالهے را قدر بدانیم ...
#فرزند صالح، گلے از گل های #بهشت است.🌺🌸
🌟#محجبهها_فرشتهاند🌟