me
#عشق_مجازی2 #پارت_سوم محمد: قرار بود سر کوچه منتظر محیا باشم راس ساعت 15 ولی هرچی منتظر میمونم
#عشق_مجازی2
#پارت_چهارم
نفس:
گوشیم مدام زنگ میخوره
هوف مزاحم تلفنی
تو همین اوضاع اعصاب خوردی بودم
که گوشی رو برمیدارم چهارتا فحشش بدم
تا گوشی رو بر میدارم...
+الو الو نفسس
_شما؟
+من من رفیق محمدم....
_محمد؟؟
_ولی...
+گوش بده محمد تصادف مرد حالش بده
یهو دستام شروع به لرزیدن میکنه و چشام پر اشک میشه پاهام شل میشه و میشینم روی زمین...
_الو نفسس هستی؟ خوبی؟
+الان کجاست چیشده؟
_ببین بیمارستانه خب، نیاز به یه عملی داره که هزینه اش رو نداریم میتونی جور کنییی؟؟
+اره اره طلاهام هستن ولی چجوری بهت برسونم
_امشب میام شهرتون یه جا قرار بزاریم
+باشه
ادرس میدم و قرار میزارم انگار دل تو دلم نبود....
میدونستم!
خریت محضه، محمد همونی بود که نابودم کرده بود و ولم کرده بود و الان.....
احمق بودم ولی یه احمق عاشق....
خیال با تو:
دیشب در خیال خود کنارت نشسته بودم
چای عطر دار نارنج رو برایت در استکانی میریزم
دو استکان در کنار هم، از شیرینی هایی که پختم برایت میزاشتم
در چشمان کهکشانی ات که مرا به فضا میبرد خیره میشد
غرق در چشمانت میشدم که ناگهان صدا میزدی:
حورا حواست کجاست چایی ات سرد شد
مرا با صدای گرم خود از خیال چشمانت بیرون میکشیدی
آری! در فکر تو بود که چایی ام سرد شد
تیکه ای از کیکم را میخوردی و میگفتی:
به به! خانوم دکتر بودی اشپز هم شدی
و من همانطور که غرق در تعریف و تمجید های تو بودم لبخند شیرینی را بهت هدیه میدادم و میگفتم
هرچه دارم از توست!
ناگهان چشمم به دستان زحمت کشت میخورد و بی دریغ بوسه ای بر ان میزنم تا کمی از درد ها کم کنم
و دوباره غرق چهره همچو ماهت میشدم
غرق غرق بودم که ناگهان قطره اشکی که بر گونه هایم جاری شد مرا ز خیالت بیرون کشید:))))
#خودم
محکومم از دور نگاهت کنم، بیقرار
بیآنکه دستی برسم، بیآنکه باشی کنار
چشمان قهوهایات، پشت عینکی غباردار
میریزد آرام در من، مثل باران بهار
موهای فرفریات، پیچوتاب روزگار
گره خورده با دل من، با غمی آشکار
من دوستت دارم و این، سهم من از این دیار
تماشای عاشق شدن، از فاصله، از حصار
تو شاید ندانی اما، در این سکوت سرد تار
کسی با خیال تو زندهست، هنوز امیدوار....
#خودم