تلخی بی پایان پارت 16
کنار امیر نشسته بودم که مانی گفت: عشقم میشه دو دقیقه بیای بریم تو تراس باهات یکم حرف دارم
بلند شدم رفتم دنبالش تو تراس و گفت:میخواستم خیلی وقت پیش ازت یه سوالیو بپرسم ولی اتفاقاتی که این مدت افتاد مغزمو درگیر کردم و نتونستم درست باهات حرف بزنم سوالم اینه که از مامان بابات متنفری؟ من:مامانم نه ولی بابام آره
مانی:بابات باهات چیکار کرده مگه دختر؟!
من: خیلی کارها که الان بخوام بگم خیلی طول میکشه
مانی: حداقل دو تا از بد تریناشو بگو میخوام بدونم بابات چه جور آدمیه
من: کلاس اول که بودم تو مدرسه یکی از دوستام برام ناخونامو لاک زد و وقتی رفتم خونه بابام عصبی شد و ناخونامو دونه دونه با انبر دست کند💔 درسته الان دردشو یادم نیست ولی کاری که بابام کردویادم میمونه و رو مغزم حک شده
مانی: مطمئنی باباته؟!دومی رو بگو ببینم
من:آره بابامه،وقتی۹سالم بود بابام منو به زور گذاشت بیمارستان روانی چون افسردگی گرفته بودم و با هیچکس حرف نمیزدم