یه سری آمبولانس مادربزرگم نیم ساعت پشت هیئت گیر کرد
تا اومدم یه توییت بزنم راجع بهش و بگم "متاسفم برای عقاید مسخرتون" یه نفر اومد گفت:
اینجا هیئت علمی دانشگاه ست
چطوری با آمبولانس اومدین داخل؟
》شانتاژگر《
🎩 @Social_Twitter
مامانم میگه جاروبرقی بکش، میکشم، اتو کن، اتومیکنم، گردگیری کن، غذا بپز و...
تموم که شد، میگه ولی چقدر کار داشتیمااا پاشو چایی بذار خستگیمون در بره
》کـالاماری
🎩 @Social_Twitter
دیدید بعضیا همیشه از یه زاویه خاص عکس میگیرن که خوب بیافتن؟ من همون زاویه رو هم ندارم 😐
• با گرگها میرقصم!!
🎩 @Social_Twitter
نمیدونم آدما اول رفیق میشن بعد عاشق میشن یا اول عاشق میشن بعد رفیق میشن
اما بدون که من عاشقانه رفیق توام
•خلافکار•
🎩 @Social_Twitter
جنوب کشور مثل مامان ايرانه!!
كمتر از همه ميخوره، ميپوشه، استراحت ميكنه، همه نق و نوقی رو هم تحمل ميكنه
》قال د《
🎩 @Social_Twitter
تنها جایی که حسابم اشتباه بوده،
آدم حساب کردن بعضیها بوده
•Spidermard•
🎩 @Social_Twitter
در راستای رژیم گرفتن والدینم اینم بگم که، یه روز رفتم خونهشون دیدم یه جعبه کیک یزدی رو میزه، بابام هم با خوشحالی گفت بچه ما دیگه شبها شام نمیخوریم، شیر و کیک یزدی میخوریم:)))
گفتم کاش شام بخورید:)
》کولی《
🎩 @Social_Twitter
بچها ما اومدیم شمال
اینجا طوفانه
ترافیکه
جنگ جهانیه ما داریم فرار میکنیم شما نیاییییین برگردین برگردین=))))
》Pearl holder《
🎩 @Social_Twitter