رسانه الهی
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ #ستاره_سهیل #قسمت_صدوشصت_وسه آنقدر دویده بود که حس میکرد تمام بدنش مانند قلبش در
⭐️⭐️⭐️
⭐️⭐️
⭐️
#ستاره_سهیل
#قسمت_صدوشصت_وچهار
سه دوربین روی میز آهنی، او را به یاد خوابی که چند وقت پیش دیده بود انداخت. دوربینها مثل سر ماری بالا آمده بودند او را نگاه میکردند.
خانم پشت میز، با صورت گردی میان قاب مقنعه مشکی به حرف آمد.
گوشیتونو بیارین بیرون و زنگ بزنین به باباهاتون...
مینو بدون ترس شمارهای را گرفت، اما هرچه بوق خورد، کسی جواب نداد. بعد هم با بیادبی پوزخندی تحویل بازجو داد.
خانم، سرش را به تندی به طرف ستاره چرخاند.
-تو...
سکوتی که بینشان حاکم شد، ستاره را به هول و ولا انداخت.
-من... بابام... فوت... شده، بخدا... راست... میگم...
-با کی زندگی میکنی؟
مینو جای ستاره جواب داد.
-با عموش.
ستاره نگاه نگرانی به مینو انداخت، دلش نمیخواست مینو اشارهای به شغل عمو بکند.
خانم نگاه بیتفاوتش را با مکث، از صورت مینو برداشت و با چنان تحکمی گفت:
-شماره عموتو بگیر.
که ستاره متوجه نشد چطور لبش را گزید که ترک برداشت.
انگشتان لرزانش روی صفحه گوشی حرکت کرد و شماره عمو را گرفت و صدا را روی بلندگو گذاشت. بعد از چند بوق طولانی درست در لحظاتی که ستاره آرزو میکرد ای کاش قطع شود، عمو تلفن را جواب داد.
-الو... عمو من ماموریتم... بعدا باهات تماس میگیرم.
تلفن قطع شد و نفسی را که در سینهاش حبس کرده بود، بیرون داد.
بازجو سرخودکار را تَقتَق روی میز کوبید.
-عموت چکارهاست؟
-خب... راستش...
مینو نیشخندی زد و میان حرفش پرید.
-وقتی میگم نمیدونین ما کی هستیم، برا همینه... عموش همکار خودتونه...
بعد کف دستش را روی میز گذاشت و سرش را به دوربینها نزدیک کرد و گفت:
-فرمانده گردان!
طوری به پشتی صندلی، تکیه داد و دستهایش را در سینه قلاب کرد که انگار او بازجوست و خانم، متهم.
- ما اغتشاشگر نیستیم، خانم!
برای لحظه کوتاهی خنده روی لبهای کشیدهاش ظاهر و خیلی زود محو شد.
با کنایه پرسید:
-میشه بفرمایید، کی هستین؟
مینو، چشمانش را ریز کرد و روی میز خم شد. سعی کرد صدایش مرموز به نظر برسد.
-ما نفوذی هستیم.
و عصبی خندید. بازجو سرش را روی کاغذ خم کرد و چیزی روی برگه نوشت. بعد صندلی را با صدای گوش خراشی عقب داد و از اتاق خارج شد.
ستاره نگاهش را از دری که محکم بسته شد، به چشمان ماشی رنگ و بیخیال مینو داد.
-معلومه داری چه غلطی میکنی؟ چرا پای عمو رو میکشی وسط؟ تو نمیفهمی من غیر اون خونه جایی رو ندارم...
مینو قصد جدی شدن نداشت، ادای ستاره را درآورد و بعد دهانش را نزدیک گوشش برد.
-بیچاره... اینا اگه بدونن عموت چکارهاست ولمون میکنن... نکنه میخوای بمونی همینجا؟
ف.سادات {طوبی}
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi