رسانه الهی
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ #ستاره_سهیل #قسمت_صدوشصت با صدای اعتراض مردم، گیلاد فرمان بیرون رفتن را صادر کرد. م
⭐️⭐️⭐️
⭐️⭐️
⭐️
#ستاره_سهیل
#قسمت_صدوشصت_ویک
یکی از لیدرها دستش بالا آمد و چاقویی را به طرف ماموری زد، که روی مامور زخمی خم شده بود.
صدای سوت و کف و هورا از میانشان بلند شد. ستاره روی نوک پا ایستاد اما نتوانست بقیه صحنه را ببیند. صدای دختری از پشت سرش را شنید.
- بیشتر بزنین تا بیان سمتمون... لیدرای رسانه، عکس و فیلم بگیرن... بجنبین احمقا!
ستاره حسابی ترسیده بود و با وزش باد، انگار درجه درجه فشارش میافتاد ،ولی باید خودش را قوی نشان میداد.
دستانش در جیبش شروع به لرزیدن کردند. از فکر اینکه زیر این کلاههای سیاه ممکن است صورت عمویش را ببیند، قلبش به تپش افتاد ولی باید به حرف مینو گوش میداد و احساساتش را کنترل میکرد. به طرف چند مغازه رفت و دانه دانه با سنگ، به جان شیشههایش افتاد.
چند نفر همراهیاش کردند، شیشهها با صدای کِرِش کِرِش بزرگی ترک خوردند و در آنی فروریختند. پسر جوانی با تیشرت صورتی آستین کوتاهی در آن سرمای شدید، ستاره را متعجب کرد. پسر، دو کوکتل مولوتوف را مانند نقل و نبات توی مغازه انداخت و دور شد. حرکاتش طوری بود که دلش میخواست همه به جرأت و جسارتش درود بفرستند.
صدای مهیب انفجاری که از مغازه بلند شد، صدای تِقی در قلب ستاره ایجاد کرد. دستش روی قلبش رفت. انگار سرخی آتش، از چشمان قهوهایاش زبانه میکشید. عقب عقب رفت و خودش را از بین جمعیت بیرون کشید و شروع به دویدن کرد. کمی که دور تر شد، ایستاد و نفسنفسزنان خم شد. دستانش را روی زانوهایش گذاشت و تند تند نفس کشید.
قلبش بد میتپید؛ مثلاینکه، گلولهای در سینهاش در حال باد شدن و خالی شدن بود. سرش را بالاتر آورد و سعی کرد صاف بایستد، چیزی در پهلویش تیر کشید و دردش به پایش رسید. بخار هوا جلوی چشمانش مانند دود سیگار در هوا بالا میرفت و محو میشد.
وسط دو گروه گیر کرده بود و صداها مانند همهمهای در ذهنش چرخ میخورد.
در برابرش، گروه دختر و پسری را دید که دورتادورشان را سطل زباله آتش گرفته افتاده بود. کف دستش را به پهلویش تکیه داد و نفسزنان به آنها خیره ماند.
انگار قبل از او، نردههای محافظ بانکی را از جا کنده و ساختمانش را به آتش کشیده بودند و مانند سرخپوستها با لباسهایی سرچوب، به هوا میپریدند.
ماموران دورتا دور خیابان را پوشش داده بودند؛ اما حرکتی نمیکردند. نمیدانست چه کند. پیامی به مینو فرستاد.
-جلو شیرینی فروشیام چه کار کنم؟
نفسش که آرام شد، جواب مینو هم رسید.
-برگرد بیا کمک، خیلی کمیم... کدوم گوری میری یهو.
با ناراحتی باشهای و گفت و گوشی را ته جیبش انداخت.
از گروه دختران و پسران که دور آتش حلقه زده بودند و میرقصیدند، نگاهش را گرفت و به طرف پایین خیابان برگشت.
وارد جمعیت شد. صداها در گوشش اکو میشدند.
-چاقو تو هدف بگیر رو سینه اون ماموره، که کنار تیر برق واستاده.
-سوسن، اگر بگیرن مون چی؟
-هر زمان گفتم سه، سنگارو پرت میکنی به طرف اون پژو نقرهای... بهشون میاد مامور باشن، لباس شخصیان.
خودش را به مینو رساند، که داشت برای ماهان چیزی را توضیح میداد.
کاپشن چرم قهوهای تنش بود و چهره بوری داشت.
ف.سادات {طوبی}
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi