eitaa logo
رسانه الهی
357 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
698 ویدیو
12 فایل
خدایا چنان کن سر انجامِ کار تو خشنود باشی و ما رستگار ارتباط با ما @Doostgharin
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸🍃🌸 👌 1⃣دختری داره درسشو می‌خونه و سر کار می ره؛ زنی اونو در مهمانی می بینه با یک لحن خاصی بهش می گه : هنوز شوهر نکردی؟ می‌تُرشی ها😳 حرفشو می‌زنه میره روان و زندگی آن دخترو به هم می‌ریزه😞❗️ 2⃣خانمی ، وضع حمل کرده زن همسایه به دیدن او رفته و میگه : قدیم نو‌رسیده‌تون مبارک باشه😊 راستی شوهرت برات چی خرید؟ برات گُل آورد کنار اتاق عمل؟ گفت: نه، چطور مگه؟ زن همسایه: هیچی؟🤔 مگه میشه😏 یعنی تو برای شوهرت هیچ ارزشی نداری؟😒 بمب تفرقه را میندازه و میره😱 غروب که شوهر میاد خونه، میبینه خانمش عصبانیه. میپرسه چی شده؟ خانمش میگه: تو چرا برای من هدیه نخریدی؟ چرا حتی یه گُل هم برام نیاوردی؟ خلاصه، کار به دعوا میکشه و تمام❗️ 3⃣جوانی از رفیقش پرسید: کجا کار می‌کنی؟ رفیقش : پیش فلانی. گفت: ماهیانه چقدر بهت دستمزد میده؟ رفیق: ۲ میلیون. گفت: ۲میلیون؟ 😳 یعنی این همه کار می‌کنی برای ۲میلیون؟ رفیق: بله. گفت: قدر تو رو نمی‌دونه. داره از تو سوء استفاده می‌کنه. هر کی دیگه بود، حتماً دو برابر بهت دستمزد می‌داد. رفیق به صاحبکارش میگه : دستمزد منو زیاد کن، خیلی کمه. صاحبکار میگه : نمی‌تونم. میگه : اگه نمی‌تونی، تسویه کن تا من برم. صاحبکار با او تسویه حساب کرده و شاگرد مغازه را ترک میکنه قبلاً ماهی ۲میلیون تومان داشت اما الان بیکاره❗️ 4⃣پدر و مادری در نهایت خوشبختی هستند. همسایه به خونه اونها میره و میگه: بچه‌هاتون عید اومدن سر بزنن؟ گفتن: نه، ۲ روز مرخصی داشتن، نشد که بیان. همسایه: نه؟!😳 این همه سال بچه بزرگ کردید و الان فرصت نکردن که بیان؟👀 یه عُمر خودتون رو به پاشون پیر کردید، اونوقت الان یه هفته وقت نمیگذارن بیان پدر و مادرشون رو زیارت کنن؟😳 با اینگونه حرف زدن، صفای قلب پدر و مادر را تیره و تار می کند و آنها را نسبت به بچه‌هاشون دلسرد می‌کنه.😢😞 بله 🤔👌 ⭕️اینهاست☝️ . ⚠️ممکن است در طول روز، بعضی سوالات را از همدیگر بپرسیم. ⭕️چرا نخریدی؟❗️ ⭕️چرا نداری؟❗️ ⭕️چطور این زندگی رو تحمل می‌کنی؟❗️ ⭕️چراجواب فلانی را ندادی؟❗️ ⭕️چرا آنقدر بی عرضه‌ هستی که نمی‌تونی جواب شوهرت(یا خانمت) رو بدی؟❗️ ⭕️چرا تو بدون اجازه شوهرت نمیری خونه‌ی مامانت⁉️ اما خودش هر وقت دلش بخواد، میره خونه‌ی باباش؟❗️😳 👈ممکنه هدفمون، فقط کسب اطلاع باشد نمی‌دونیم 👈 چه آتشی به جان شنونده می‌اندازیم.😡 به خاطر درست صحبت کنیم🗣 رسانه الهی 🕌 @mediumelahi 🌸🍃🌸🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رسانه الهی
‌ #بســـــم_ربِّ_العشـــــــق #رمان #طعـــــم_سیبــ قسمٺـ هفدهــــــــــم: #بخش دوم: از خوشحا
قسمت هجدهــــــــــم: ❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣ رو کردم به نیلوفرو گفتم: -به به ببین چه شاهکاری کرده. نیلوفر خندید و گفت: -من که کاری نکردم فقط گوشه ای از جبران خوبیاته... یه دونه زدم رو پاش گفتم: -این حرفا چیه دختره ی بی تربیت !! همگی خندیدیم... گوشه ی کیک سه تا فشفشه بود دورشم شمع های کوچیک کوچیک. نگار شمع هارو روشن کردو هانیه هم فشفشه هارو. بعد از کلی دیوونه بازی و عکس و فیلم.. شروع کردن تولد مبارک رو خوندن. قرار شد خوندنشون که تموم شد من شمع هارو فوت کنم... بچه ها داشتن میخوندن و من در حال آرزو کردن بودم... دیگه هیچ چیز نشنیدم مثل یه فیلم همه چیز اومد جلوی چشمم... روز اولی که علی رو بعد از چند سال دیدم تا روزی که برای آخرین بار بهم پشت کردو رفت... روزی که حافظ گفت منتظر باش... توی دلم آرزو کردم که خداکنه حافظ درست گفته باشه... خداکنه که بالاخره یار به مرادش برسه... به خودم اومدم دیدم بچه ها هاج و واج نگاهم میکنن سپیده ابروهاشو بر توهم و گفت: -اگه آرزو هاتون تموم شد برای ماهم یه امن یجیب بخون!!بابا فوت کن شمعو گشنمونه!!! دوباره همگی زدیم زیر خنده... بچه ها شروع کردن به شمارش و بعد از 1...2...3...4...5... و وقتی به بیست وسه رسید...من شمع ها رو فوت کردم... همگی دست زدن و من هنوز هم توی شوک بودم رو کردم به بچه ها گفتم: -بچه ها واقعا دستتون درد نکنه نمیدونم چه جوری جبران کنم. محدثه گفت: -نمیدونم نداره که ماه دیگه همین موقع ها تولد منه میتونی اونموقع جبران کنی... همگی به هم نگاه کردیم و خندیدیم...خلاصه اون روز ما بعد از این همه سختی و غم شد پر از خنده و شوخی... بعد هم کیک خوردیم و با بچه ها چای و نسکافه سفارش دادیم. بعد هم نوبت به کادو هام رسید...کادو هارو یه گوشه از میز چیده بودن...شروع کردم به باز کردن کادو ها. اولین کادو برای محدثه بود که با کاغذ کادوی قرمز دیدنی شده بود بازش کردم و یه لباس قرمز شیک بود همینطور کادو های بعدی.سپیده برام یه ساعت خریده بود.هانیه هم یه مجسمه ی زیبا.نگار هم مثل محدثه یه دست لباس خیلی قشنگ.رسید به کادوی نیلوفر یه جعبه ی کوچیک بود یه کم نگاش کردم چشم هامو ریز کردم و گفتم: -چی خریدی کلک؟؟؟ نیلوفر لبخند زدو گفت: -بازش کن... وقتی بازش کردم شوکه شدم یه نیم ست خیلی قشنگ بود رو کردم بهش گفتم: -نیلوفر...آخه این چه کاریه!! بغلم کردو گفت: -هیچ چیز نمیتونه خوبیاتو جبران کنه. -دیوونه این حرفارو نزن خول میشیا... کلی گپ زدیم دیگه هوارو به تاریکی بود کم کم بلند شدیم و آماده ی رفتن شدیم... ادامه دارد... ❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣ نویسنـــــده:📝 🌹 🌹 رمانهای عاشقانه مذهبی بامــــاهمـــراه باشــید🌹 رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸🍃🌸 متاهلا میخوان طلاق بگیرن🙈 💢مجردا دوست دارند ازدواج کنن!☺️ بچه‌ها میخوان زود بزرگ بشن👮‍♀ ◀️بزرگترا دوست دارن به دوران کودکی برگردن!🙃 شاغلا از شغلشون مینالن😇 💢بیکارا دنبال شغلن!🧐 فقرا حسرت ثروتمندانو میخورن☹️ ⏪ثروتمندا از دغدغه مینالن!🤨 افراد مشهور از چشم مردم قایم میشن😱 💢مردم عادی میخوان مشهور بشن!👏 سیاه پوستا دوست دارن سفید پوست بشن🤵 ❇️سفید پوستا خودشونو برنزه میکنن!🧟‍♂ هیچ کس نمیدونه تنها فرمول خوشحالی اینه:👇 و از اونا لذت ببر و 😍 رسانه الهی 🕌@mediumelahi 🌸🍃🌸🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا