eitaa logo
رسانه الهی
351 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
692 ویدیو
12 فایل
خدایا چنان کن سر انجامِ کار تو خشنود باشی و ما رستگار ارتباط با ما @Doostgharin
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رسانه الهی
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ 📚 #رمان #ستاره_سهیل #قسمت_صدودوازده خبر رفتن به کلاس دف را که به مینو رساند، مینو چ
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ 📚 -بیام اونجا چه‌کار! بشينم چرت و پرت‌های شمارو گوش بدم؟ ملوک خانم، دست مشت کرده‌اش را به دهانش نزدیک کرد. -استغفرالله! کفر نگو دختر! -چه کفری؟ دروغ میگم؟ خدایی یه کلمه گوش میدین دعا کمیل؟ همه‌اش یه‌ریز از دخترا و پسرای مردم حرف می‌زنین. فلانی این کارو کرد، فلانی اون کارو کرد! تو خونه راحت می‌شینم گوش میدم. عفت چادرش را از روی دسته مبل با تندی برداشت. -یعنی اگه ما حرف نزنیم مشکلی نداری با اومدن، نه؟ استکان کمرباریک خالی در دستش را محکم روی میز عسلی کنار مبل کوبید؛ موج صدایی که ایجاد شد، انگار صدای امواج مغزش بود. -خودم به عمو میگم که نمیام! دستش را به طرف در هال گرفت. -بفرمایید! خوش بگذره! فقط اگر بجای یا ربّ گفتن، غیبت من‌رو کردین، راضی نیستم، گفته باشم. زن همسایه نگاهش را از پای دردناکش به عفت چرخاند؛ مکثی کرد و بعد مثل فرفره از جایش بلند شد. انگار نه انگار که تا چند لحظه قبل، پایش کار نمی‌کرد. -اینجا جای موندن نیست! پناه برخدا! زبون نیست که، نیش ماره! عفت هم بدون هیچ حرفی دنبالش رفت. اما نگاهی که قبل از خارج شدن از خانه به ستاره انداخت، مانند تیری به قلبش پرتاب شد. با رفتن آن‌ها، نفس راحتی کشید. روی مبل لم داد و زیر لب آهنگی را که زمزمه کرد؛ آهنگی که چند وقتی میشد لقلقه‌ی زبانش شده بود.  arms.. تاریکی .... قلب خون آلودم را در آغوش می گیری Aniting our tear ful eyes رویاهایم ... چشمان اشک بارمان را متحد می کند .... فریبنده Enchanting در شب .... ابلیس را در اشک هایم می بوسم. Atnight …. I kiss the serpent in the tears برای سالها .... غم های تو سوگواری من است. For years …. The sarrow I've mourned گوش کن به صدای گریه فرزندان ماه من Har ken my moon child cry که آرزوی شی دیگر را دارند Yearning for another night ماتم مورد علاقه من Mourning my once beloved هیپونیزم و تاریکی Mez maized and raven dark جادوگر زندانی شب My pake enchantress of thee night از آخرین شمع سوزانم At last my candle's burning down ماه پاییزی سیاه غم انگیز می درخشد The winter moon is shining bleak جادوگر من برای تو For the my encbantress رویاهایم را فریب بده Enchating all my dreams زیبا و سیل اشک هایش Abeauty and her flood of tears سقوط شب قلب مرا در آغوش می گیرد Night fall embrace my heart جادوگر شب های من My pale enchantress of the night... ✅ در صورت داشتن سوال، به آیدی نویسنده پیام دهید👇(طوبی) @tooba_banoo رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
5.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
افلاک ،در تبِ بارانِ شهاب 💓 در خاک ،بارشِ بارانِ گلاب🌸 آمد، رایحه‌ی خاک بهشت❣ ماهِ سلسله‌ی ابوتراب 💐ولادت ،عزیز دلمون❤️ مبارک 💐 رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸🍃🌸 بسم الله الرحمن الرحیم *يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‌ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ* «6حجرات» *اى كسانى‌كه ايمان آورده‌ايد! اگر فاسقى براى شما خبرى مهم آورد كنيد، مبادا (از روى زودباورى و شتاب‌زدگى تصميم بگيريد و) ناآگاهانه به گروهى آسيب رسانيد، سپس از كرده‌ى خود شويد.👌 در مراقب باورهایمان باشیم✅ رسانه الهی 🕌 @mediumelahi 🌸🍃🌸🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
4_5965470559213978657.mp3
8.74M
🎵📚 این مجموعه به محبت خدا به بنده ها و محبت انسان ها با تکیه بر و پرداخته است. 🎵 رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
رسانه الهی
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ 📚 #رمان #قسمت_صدوسیزده -بیام اونجا چه‌کار! بشينم چرت و پرت‌های شمارو گوش بدم؟ ملوک
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ 📚 نگاهش به قرآن یاسی رنگش افتاد. انگار از داخل کتابخانه داشت نگاهش می‌کرد؛ قرآنی که عمو برای جشن تکلیفش خریده بود. از آهنگی که زیر زبانش جاری میشد، در برابر قرآن خجالت کشید، صاف نشست. زمزمه‌اش متوقف شد، اما همزمان در ذهنش ادامه پیدا کرد. زبان را می‌توانست خاموش کند، اما ذهنش را نه! قرآن را برداشت و به اتاقش برد، در را بست و دوباره به هال برگشت. کانال‌های مختلف را چرخاند، صدای آهنگ در ذهنش ضعیف‌تر شد و زمانی که زیرنویس و تصویر قاب تلویزیون را دید، آهنگ خاموش شد. "پخش مستقیم دعای کمیل، حرم رضوی" چشمانش انگار جادو شده بود. از بچگی دعای کمیل را دوست داشت. با هر فرازش یاد خودش می‌‌افتاد. -اللهم! مولای کم من قبیح سترته خدایا! ای سرور من! چه بسیار از زشتی‌ها که پوشاندی‌شان! اشک‌های مرواریدی شکل، روی گونه‌هایش غلطان شد. به یاد روزی افتاد که پایش در مسجد زخم شد و همین زخمش آبرویش را، نماز نخوانده جلوی عمویش خرید. اَللّهمَّ عَظُمَ بَلائی، وَ افرَطَ بی سوءُ حالی... خدایا! بزرگ شده بلای من! و بدی حالم در من زیاد شده! دعا به زیبایی، از زبان ستاره حرف میزد. انگار دعا زنده بود و روح داشت. انگار بدی حال ستاره را در میان دعای کمیل گنجانده بودند و چه خوب درک می‌کرد این دعا حالش را، برخلاف تمام اطرافیانش. صورتش را میان دست‌هایش پنهان کرد، روی دیدن گنبد طلایی در آن قاب جادو را نداشت. -اللّهم فَاقبَل عُذری وَ ارْحَم شِدَّةَ ضُرّی، وَ فُکَّنی مِن شَدِّ وَثاقی خدایا! پس قبول کن عذرم را و رحم کن شدت پریشانی‌ام و رهایم ساز از بند محکم گناه خدا عذرش قبول می‌کرد، کم سختی نکشیده بود. کم تنهایی نکشیده بود، خدا درکش می‌کرد و عذرش را می‌پذیرفت. دعا به آخر رسیده بود. و زمانی که خواند: "یا سریع الرّضا" هاله‌ای از جنس آرامش، تمام قلبش را فراگرفت. حس دانش‌آموزی را داشت که با قوت قلب معلمش، می‌دانست تجدید نمی‌شود‌؛ به حدی که لبخندی از رضایت روی لبانش نشست و صدای وسوسه گونه‌ای که می‌گفت " دوباره تا زمان پر شدن چوب خط‌هایت زمان هست و دوباره توبه خواهی کرد و دوباره او می‌بخشد" صدای زنگ گوشی، او را به طرف اتاقش کشاند. -سلام مینو.. خوبم.. نه تنهام.. چطور مگه؟ کی زنگ زدی؟.. ببخشید متوجه نشدم.. نه داشتم دعا کمیل گوش می‌دادم.. چی؟ چرا این‌طوری حرف می‌زنی؟.. باشه ببخشید، کجا بیام، واجبه؟ باشه ساعت چند؟ باشه دیر نمی‌کنم. خداحافظ تلفن را قطع کرد. اما مات و مبهوت به اسم مینو خیره شد. لحنش به شدت تند بود و عصبانی، دلش گرفت. "یعنی چه کار واجبیه که مینو بخاطرش اینقدر عصبانی شده و می‌خواد منو ببینه؟" چهل دقیقه بعد، روبه‌روی مینو در کافه‌ای نشسته بود. -خب مینو خانم! اون کار واجبتو بگو ببینم چی بود؟ ستاره سعی داشت با شوخ‌طبعی مینوی ناآرام ر، ا رام کند. اما انگار تاثیری نداشت. -اول بگو ببینم، اون چی بود پشت گوشی گفتی؟ کمیل گوش میدی؟ واژه کمیل را با چنان تحقیری و کنایه‌ای گفت که رنگ از صورت ستاره پرید. -می‌خوای این‌طوری به اوج عرفان برسی؟ این‌قدر آدم وابسته؟ هیچ تعلقی نباید تو وجودت باشه. -خب! نمی‌دونستم. نگفته بودی. حالا یه دعاست مگه چی.. مینو سرش را عصبی تکان داد. موهای جلو صورتش هم از این عصبانیت به ارتعاش افتاده بودند. -بله.. بله خانم، یه دعای ساده هم جلوی بالا رفتنت رو می‌گیره. من کم تلاش نکردم تو به اینجا برسی، از خودم زدم، خودم عقب افتادم، حالا زل زده تو چشام میگه مگه چی میشه! با کف دستش شاخه‌ای از موهایش را داخل روسری هدایت کرد. نگاهش را به اسنک رو به رویش انداخت که سس‌هایش هرکدام طرفی ریخته بودند. -باشه، بابا فهمیدم. لحن مظلومانه‌اش، مینو را ساکت کرد. ✅ در صورت داشتن سوال، به آیدی نویسنده پیام دهید👇(طوبی) @tooba_banoo رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
39.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نفسم باد صبا، مشک فشانی با تو همه جا پر بشود از نفسم، ذکر (ع) اللهم ارزقنا شفاعت الحسین یوم الورود 🤲 شب جمعه شب زیارت رسانه الهی 🕌 @mediumelahi