هدایت شده از ❁•𝑨𝑫𝑰𝑻 𝐴𝑀𝐴𝑇𝐼𝑆:)°❁
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آمـــوزش_ادیـــٺ✨
ســاده امــا کاربـردی😍
ڪپی؟😁
فـقـط اسـتـفاده شخصـی!❤️☘
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
چـنلـ اصـلی💜🦄:
@Pardis_Cutee✨
چـنلـ ادیـٺ🧡🦊:
@amatis14nazaninpardis✨
[رمان : عشق و انتقام]
اما پدر و مادر تارا هم ۲ سالی بود که به علت تصادف از دنیا رفته بودند و حالا تارا بود که مدیرت کارخونه رو داشت
امیر علی که از عشق تارا به خود باخبر بود
از تارا خواست که هر چه زود تر عقد کنند
تارا ی ساده دل هم که عشق کور و کرش کرده بود
قبول کرد
روز عقد فرا رسید قرار بود تارا به آرزوش برسه انقدر ذوق داشت که انگار روی زمین نبود
عقد رو خوندن ولی از اون لحظه به بعد امیر علی عوض شده بود دیگه اون آدم عاشق و مهربون نبود
۲ روز اول خوب پیش میرفت اما از سومین روز چند روز میرفت بیرون و برنمیگشت
در هفته ۲ روز خونه میومد
تارا بلاخره صبرش تموم شد اخه مگه چه گناهی کرده بود
تا ۳ نصفه شب صبر کرد تا امیرعلی بیاد وقتی اومد تو حال خودش نبود
تارا: امیرعلی باید باهم صحبت کنیم
امیرعلی: بزارش برای فردا حوصله ات و ندارم
تارا: حوصلم و نداری؟ تو اون آدم سابق نیستی تو همون امیرعلی من نیستی!
اصلا معلوم هست که این هفته کجا بودی ؟
امیرعلی: خفه شوووووو
یه کشیده زد به تارا
...
تارا...، ببین چیکار کردی
بخدا من نمیخواستم
تارا: هیچی نگووو😭
تارا دویید تو اتاق با گریه و درم بست تا صبح چشم رو هم نزاشت
پارت2
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
𝓛𝓲𝓯𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓸𝓸 𝓼𝓱𝓸𝓻𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝓪𝓻𝓰𝓾𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼. 𝓙𝓾𝓼𝓽 𝓼𝓪 𝓸𝓷♥️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
(Nazanin_bayaty👸🏼)
(pardis_pour_abedini👸🏻)
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
𝒈𝒐𝒊𝒏": @pardis_cutee 🎼🎻
بزرگ ترین چنل نازنین بیاتی و پرديس پور عابدینی در ایتا~
اصکی نرو جانا✖️
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش ادیت😍✨
درآمار475🦋💙
#فــــور
@Pardis_Cutee
رفقا قبلا هم گفتم الانم میگم❗
هرگونه کپی برداری از آموزش ها و ادیت های چنل حرامه🚫 ما اصلااااا راضی به این کار نیستیم❗هرگونه مشاهده کپی برداری با احترام فیلترید.
#فــــور
@Pardis_Cutee
رعایت کنید لطفا! ما اینجا کلی زحمت میکشیم بعد شما راحت کپی برداری کنید؟؟؟ خواهشا دیگه تکرار نشه!
[رمان عشق و انتقام]
روز بعدی باز خونه نیومد همین طور سه روز چهار روز و...
روز پیجم یهو صدای کلید در اومد تارا دویید سمت در
تارا: چرا جواب تلفن هامو نمیدی این چند روزه کجا بودی؟
اون روز تو حال خودت نبودی کاری باهات نداشتم ولی الان دیگه صبرم تموم شده
امیرعلی: بیا بشین...
تارا من نمیخواستم الان بهم بگم اما خودت خواستی
هر چند هرچی زود تر بهتر
تارا: چی شده؟!
امیرعلی :گفتم بشین
...
بشین این برگه رو امضا کن ..
تارا: این چیه؟
امیرعلی: بخونش.. لطفا امضا کن اثر انگشت بزن
تارا: باید بدونم دارم چی رو امضا میکنم .....
.
.
.
چی؟!!!!!!
تو میخوای من ۶ دنگ کارخونه رو بکنم به نامت
چی فکر کردی انتظار داری ...
امیرعلی: اره انتظار دارم چون حق منه حالا یا با زبون خوش امضا میکنی یا به زور امضاش میکنیم
تارا: تا عمر دارم امضاش نمیکنم مگر اینکه تو خواب ببینی
امیر علی : اها .. پس امضا نمیکنی،،،
=امیرعلی تارا رو کتک زد
البته خود امیرعلی اینطور نمیخواست اما تارا قوی بود
خلاصه هر شب همین داستان بود امیرعلی دیگه شب از خونه تکون نمیخورد و حواسش به تارا بود
تا اینکه
پارت3