eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفقا قبلا هم گفتم الانم میگم❗ هرگونه کپی برداری از آموزش ها و ادیت های چنل حرامه🚫 ما اصلااااا راضی به این کار نیستیم❗هرگونه مشاهده کپی برداری با احترام فیلترید. @Pardis_Cutee
رعایت کنید لطفا! ما اینجا کلی زحمت میکشیم بعد شما راحت کپی برداری کنید؟؟؟ خواهشا دیگه تکرار نشه!
[رمان عشق و انتقام] روز بعدی باز خونه نیومد همین طور سه روز چهار روز و... روز پیجم یهو صدای کلید در اومد تارا دویید سمت در تارا: چرا جواب تلفن هامو نمیدی این چند روزه کجا بودی؟ اون روز تو حال خودت نبودی کاری باهات نداشتم ولی الان دیگه صبرم تموم شده امیرعلی: بیا بشین... تارا من نمیخواستم الان بهم بگم اما خودت خواستی هر چند هرچی زود تر بهتر تارا: چی شده؟! امیرعلی :گفتم بشین ... بشین این برگه رو امضا کن .. تارا: این چیه؟ امیرعلی: بخونش.. لطفا امضا کن اثر انگشت بزن تارا: باید بدونم دارم چی رو امضا میکنم ..... . . . چی؟!!!!!! تو میخوای من ۶ دنگ کارخونه رو بکنم به نامت چی فکر کردی انتظار داری ... امیرعلی: اره انتظار دارم چون حق منه حالا یا با زبون خوش امضا میکنی یا به زور امضاش میکنیم تارا: تا عمر دارم امضاش نمیکنم مگر اینکه تو خواب ببینی امیر علی : اها .. پس امضا نمیکنی،،، =امیرعلی تارا رو کتک زد البته خود امیرعلی اینطور نمیخواست اما تارا قوی بود خلاصه هر شب همین داستان بود امیرعلی دیگه شب از خونه تکون نمیخورد و حواسش به تارا بود تا اینکه پارت3
ببخشید دیر شد یادم رفت☺️ پارت سوم تقدیم نگاهتون😉
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎ 𝓛𝓲𝓯𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓸𝓸 𝓼𝓱𝓸𝓻𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝓪𝓻𝓰𝓾𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼. 𝓙𝓾𝓼𝓽 𝓼𝓪 𝓸𝓷♥️ ♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎ ‌(Nazanin_bayaty👸🏼) (pardis_pour_abedini👸🏻) ‌ روزی به دلبری نظری کرد چشم من زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ 𝒈𝒐𝒊𝒏": @pardis_cutee 🎼🎻 بزرگ ترین چنل نازنین بیاتی و پرديس پور عابدینی در ایتا~ اصکی نرو جانا✖️
تقدیمت گلم🌱✨ از طرف:@Pardis_Cutee به:@Nazmir_Life
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[رمان : عشق و انتقام] تارا تصمیم گرفت هر طور که شده فرار کنه اما کار آسونی نبود امیرعلی از صبح تا شب خونه بود درم قفل میکرد اما تارا میخواست شانس خودش و امتحان کنه وقتی امیرعلی خوابید با بدبختی تونست در بالکن و باز کنه مجبور شد یه طناب وصل کنه به نرده تا بره پایین ارتفاع خیلی زیاد نبود یک طبقه فاصله داشت بلاخره تونست بره اما تو لحظه اخر امیرعلی فهمید امیرعلی: تارا اگه پات و گزاشتی بیرون اگه فقط دستم بهت برسه وای به حالته تارا: کثافت آشغال باید آرزوی کارخونه رو با خودت به گور ببری تارا از خونه فرار‌ کرد و امیرعلی هم با ماشین دنبالش انقدر رفتن تا اینکه رسیدن به بن بست امیرعلی:😂 ارزه ی فرار کردن هم نداری بدبخت بیا سوار ماشین شو =تارا ی بدبخت هم که دیگه راهی نداشت مجبور شد بره تا برسن التماس امیرعلی میکرد اما اون سنگ دل گوش نمیداد هیچکس نمیدونست وقتی برسن خونه چه اتفاقی میافته! وقتی رسیدن ... پارت 4
پارت چهارم تقدیم نگاهتون