[رمان : عشق و انتقام]
تارا تصمیم گرفت هر طور که شده فرار کنه
اما کار آسونی نبود
امیرعلی از صبح تا شب خونه بود درم قفل میکرد
اما تارا میخواست شانس خودش و امتحان کنه
وقتی امیرعلی خوابید
با بدبختی تونست در بالکن و باز کنه مجبور شد یه طناب وصل کنه به نرده تا بره پایین ارتفاع خیلی زیاد نبود یک طبقه فاصله داشت
بلاخره تونست بره اما تو لحظه اخر امیرعلی فهمید
امیرعلی: تارا اگه پات و گزاشتی بیرون اگه فقط دستم بهت برسه وای به حالته
تارا: کثافت آشغال باید آرزوی کارخونه رو با خودت به گور ببری
تارا از خونه فرار کرد و امیرعلی هم با ماشین دنبالش انقدر رفتن تا اینکه رسیدن به بن بست
امیرعلی:😂 ارزه ی فرار کردن هم نداری بدبخت بیا سوار ماشین شو
=تارا ی بدبخت هم که دیگه راهی نداشت مجبور شد بره
تا برسن التماس امیرعلی میکرد اما اون سنگ دل گوش نمیداد
هیچکس نمیدونست وقتی برسن خونه چه اتفاقی میافته!
وقتی رسیدن ...
پارت 4
[رمان : عشق و انتقام]
وقتی رسیدن امیرعلی به تارا فقط یه سیلی زد
بعد رفت و تا ۲ روز خونه نیومد
تو این دو روز تارا با سختی تحمل کرد
رنگ به رخش نبود
بعد ۲ روز اومد خونه
امیرعلی: تارا من متاسفم میدونم خیلی بد کردم اما همین که تو کارخونه رو بزنی به نامم دیگه کاری باهات ندارم
تارا: من نمیتونم اون کارخونه مال منه کاملا قانونی چرا نمیای مثل آدم زندگی کنیم
امیرعلی: چرا نمیفهمی😠 تمام اینا و آشنایی مون یه نقشه بود من فقط برای گرفتن حقم اومدم
تارا: 😫 یعنی تو فقط یه نقشه بود
من عاشقت بودم یعنی همه روزهایی که من از ته دل برات حرف میزدم تو فقط با نقشه اومده بودی باورم نمیشه 😓😰
پس چرا عقدم کردی چراااا؟
امیرعلی: همش دروغ نبود چون دوست داشتم میتونستیم در کنار هم باشیم ولی نخواستی انقدر رفتی رو مخم که مجبور شدم بگم
تارا:😖 باورم نمیشه این تویی واقعا 😢
ولی نه ....من هیچوقت همچین کاری نمیکنم
امیرعلی: تارا دیوونم نکن امضا کن این بی صاحاب و نزار دیوونه شم😠 بخدا نمیخوام دستم روت بلند شه میدونی دوست دارم
تارا: نه .. اصلا چرا نمیزنی بکشیم راحت شم
همون کارخونه هم نباشه خرجیم رو از کجا دربیارم
امیرعلی: الان مشکلت پوله؟؟ما که قرار نیست از هم جدا شیم قربونت برم
تارا: چه خوش خیال😄انتظار داری برگردم؟!
امیرعلی : حالا درباره اینا بعدا حرف میزنیم من یه خونه به دلخواهت برات میخرم یه ماشین صفر هم میندازم زیر پات
هر ماه یه مقدار پول میریزم به حسابت خانم خونه باش . اصلا بیا تو کارخونه کار کن
تارا: فکر اینکه من با تو زندگی کنم و از سرت بیرون کن ... من باید فکر کنم
امیرعلی : تارا ازت خواهش میکنم
پارت5