[رمان : عشق و انتقام]
وقتی رسیدن امیرعلی به تارا فقط یه سیلی زد
بعد رفت و تا ۲ روز خونه نیومد
تو این دو روز تارا با سختی تحمل کرد
رنگ به رخش نبود
بعد ۲ روز اومد خونه
امیرعلی: تارا من متاسفم میدونم خیلی بد کردم اما همین که تو کارخونه رو بزنی به نامم دیگه کاری باهات ندارم
تارا: من نمیتونم اون کارخونه مال منه کاملا قانونی چرا نمیای مثل آدم زندگی کنیم
امیرعلی: چرا نمیفهمی😠 تمام اینا و آشنایی مون یه نقشه بود من فقط برای گرفتن حقم اومدم
تارا: 😫 یعنی تو فقط یه نقشه بود
من عاشقت بودم یعنی همه روزهایی که من از ته دل برات حرف میزدم تو فقط با نقشه اومده بودی باورم نمیشه 😓😰
پس چرا عقدم کردی چراااا؟
امیرعلی: همش دروغ نبود چون دوست داشتم میتونستیم در کنار هم باشیم ولی نخواستی انقدر رفتی رو مخم که مجبور شدم بگم
تارا:😖 باورم نمیشه این تویی واقعا 😢
ولی نه ....من هیچوقت همچین کاری نمیکنم
امیرعلی: تارا دیوونم نکن امضا کن این بی صاحاب و نزار دیوونه شم😠 بخدا نمیخوام دستم روت بلند شه میدونی دوست دارم
تارا: نه .. اصلا چرا نمیزنی بکشیم راحت شم
همون کارخونه هم نباشه خرجیم رو از کجا دربیارم
امیرعلی: الان مشکلت پوله؟؟ما که قرار نیست از هم جدا شیم قربونت برم
تارا: چه خوش خیال😄انتظار داری برگردم؟!
امیرعلی : حالا درباره اینا بعدا حرف میزنیم من یه خونه به دلخواهت برات میخرم یه ماشین صفر هم میندازم زیر پات
هر ماه یه مقدار پول میریزم به حسابت خانم خونه باش . اصلا بیا تو کارخونه کار کن
تارا: فکر اینکه من با تو زندگی کنم و از سرت بیرون کن ... من باید فکر کنم
امیرعلی : تارا ازت خواهش میکنم
پارت5
بگگراند
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
𝓛𝓲𝓯𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓸𝓸 𝓼𝓱𝓸𝓻𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝓪𝓻𝓰𝓾𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼. 𝓙𝓾𝓼𝓽 𝓼𝓪 𝓸𝓷♥️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
(Nazanin_bayaty👸🏼)
(pardis_pour_abedini👸🏻)
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
𝒈𝒐𝒊𝒏": @pardis_cutee 🎼🎻
بزرگ ترین چنل نازنین بیاتی و پرديس پور عابدینی در ایتا~
اصکی نرو جانا✖️
بگگراند
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
𝓛𝓲𝓯𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓸𝓸 𝓼𝓱𝓸𝓻𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝓪𝓻𝓰𝓾𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼. 𝓙𝓾𝓼𝓽 𝓼𝓪 𝓸𝓷♥️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
(Nazanin_bayaty👸🏼)
(pardis_pour_abedini👸🏻)
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
𝒈𝒐𝒊𝒏": @pardis_cutee 🎼🎻
بزرگ ترین چنل نازنین بیاتی و پرديس پور عابدینی در ایتا~
اصکی نرو جانا✖️
[رمان : عشق و انتقام]
تارا قبول کرد امیر علی به تمام تعهدات اش و عمل کرد اما تارا میخواست که جدا بشه
تارا: خب حالا امروز میریم محضر توافقی از هم جدا میشیم
امیرعلی:جدا میشیم؟ اما من دوست دارم
من طلاق نمیدم میدونی من دیوونتم
تارا:😅دیگه دیره الان من ازت متنفرم
امیرعلی:تارا خواهش میکنم من میمیرم بدون تو
تارا:اصلا و ابدا حرفشم نزن وگرنه میزنم زیر همچی
امیرعلی:باشه ولی خوب فکر کن تارا به خاطر عشقمون ❤️
تارا : عشق؟! من عشقی نمیبینم
=امیرعلی و تارا از هم جدا شدن
حدود سه ماه گذشت
تارا تو کارخونه مشغول به کار بود
اما امیرعلی هنوز تو فکر تارا بود هر روز عاشق تر به تارا میشد❤️
بدون تارا انگار که زندگی رنگی نداشت
تصمیم گرفت جبران کنه اشتباهاتش رو
رفت سراغ تارا
امیرعلی:سلام خوبی؟
تارا:مثل اینکه قرارمون یادت رفته
من هیچ علاقه ای دیدن شما ندارم
امیرعلی: اما باید باهم صحبت کنیم من پشیمونم میخوام جبران کنم
تارا: بیا برو 😡 از تو پرو تر ندیده بودم
من از تو متنفرممممممم یه بار اشتباه کردم خامت شدم دیگه این اشتباه و نمیکنم اقای نوری!!
امیرعلی: خواهش میکنم من هر طوری که شده به دستت میارم به هر قیمتی
تارا: دیگه نمیتونی مجبورم کنی من و تو دو تا خط موازی هستیم که هیچ وقت بهم نمیرسیم
امیرعلی: من نمیتونم به خدا دوست دارم الان میرم ولی برمیگردم 😉
=تارا خیلی زودتر رفت خونه تا ۲ روز نیومد سرکار
روز دوم که تارا تو خونه بود نرفته بود سرکار مشغول صبحونه خوردن بود
یهو صدای کلید در اومد
تارا از شدت ترس دویید ته پذیرایی
دید که امیرعلی اومده
تارا: کثافت از خونه من برو بیرون
پارت6
رزنـارنـجـی🫰
#عزیــــزم_حـســـ❤️ــیـن
به منــــاسبــت ولادٺ با سعــادت آقا اباعبدالله علیه الســـلام (آمــوزش، ابــزار، درخواستـــے) شخصا پذیرفتـــه میشـــہ☺️
درخـــدمــتم:@amatis_14